بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

سوره 6: الأنعام

يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالإِنسِ أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ

آيَاتِي وَيُنذِرُونَكُمْ لِقَاء يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُواْ شَهِدْنَا عَلَى أَنفُسِنَا

وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَشَهِدُواْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كَانُواْ

كَافِرِينَ ﴿130﴾



اى گروه جن و انس آيا از ميان شما فرستادگانى براى

شما نيامدند كه آيات مرا بر شما بخوانند و از ديدار اين

روزتان به شما هشدار دهند گفتند ما به زيان خود گواهى

دهيم [كه آرى آمدند] و زندگى دنيا فريبشان داد و بر

ضد خود گواهى دادند كه آنان كافر بوده‏ اند (130)



تفسیر نور
از آيات قرآن استفاده مى‏شود كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله،

براى جنّ نيز فرستاده شده و آنان نيز قرآن را مى‏فهمند، گروهى هم

ايمان مى‏آورند. <478>

به گفته‏ ى برخى مفسّران (مثل آلوسى، قرطبى، طبرسى و سيّد قطب)

رسولان جنّ، وحى را از طريق رسولان انس دريافت كرده و به نژاد خود

مى‏رساندند. زيرا كلمه‏ى «رسول» به غير انسان هم گفته مى‏شود،

مثل: «اللَّه يصطفى من الملائكة رسلاً» <479>

در اين آيه، دو اقرار از سوى كافران آمده است، يكى گواهى به آمدن

پيامبران، دوّم اعتراف به كفر خويش.

مواقف در قيامت مختلف است؛ گاهى در موقفى كفّار ابتدا انحراف خود

را انكار مى‏كنند، مثل آيه 23 همين سوره: «واللَّه ربّنا ما كنّا مشركين»،

آنگاه كه فهميدند قيامت جاى انكار نيست، به گناه خود اعتراف مى‏كنند.

1- جنّ و انس هر دو مكلف به پذيرش دعوت انبيايند و رسولان براى

هر دو نژاد آمده‏اند. «الجنّ والانس»

2- انذار، قوى‏ترين اهرم تربيت و وظيفه‏ ى مهم پيامبران است.

«و ينذرونكم»

3- قوى‏ترين ضامن اجراى احكام الهى براى اصلاح فرد وجامعه،

ايمان به معاد است. «ينذرونكم لقاء يومكم هذا»

4- قيامت، جاى كتمان وانكار نيست، لذا انسان‏ها عليه خود اقرار مى‏كنند.

«شهدوا على انفسهم»

5 - دنياخواهى، عامل بى‏اعتنايى به دعوت‏هاى انبياست.

«غرّتهم الحياة...» (فريفته شدن به دنيا، موجب فراموشى آخرت است.)

6- علاقه‏ى افراطى به دنيا، انسان را به كفر مى‏كشاند.

«غرّتهم الحياة الدنيا... انهم كانوا كافرين»

 :

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:12  توسط محمد ضیغم تبار  | 


 

سوره 114: الناس

   

به نام خداوند رحمتگر مهربان

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

بگو پناه مى‏برم به پروردگار مردم (1)

 

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿1﴾

پادشاه مردم (2)

 

مَلِكِ النَّاسِ ﴿2﴾

معبود مردم (3)

 

إِلَهِ النَّاسِ ﴿3﴾

از شر وسوسه‏گر نهانى (4)

 

مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ﴿4﴾

آن كس كه در سينه‏هاى مردم وسوسه مى‏كند (5)

 

الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ ﴿5﴾

چه از جن و [چه از] انس (6)

تفسیر نور
در قرآن، بيش از 300 مرتبه كلمه «قل» آمده كه بسيارى از آنها فرمان خداوند به پيامبر است و در پاسخ مخالفان يا موافقان مى‏باشد.
كلمه «وسواس» هم به معناى موجود وسوسه‏ گر مى‏آيد و هم به معناى وسوسه و خطورات و افكار ناروا، ولى در اينجا به معناى وسوسه‏ گر است.
گفتنِ كلمه <<اعوذ>> براى نجات از خطرات كافى نيست، بلكه بايد در عمل نيز از عوامل خطرساز دورى كرد. وگرنه خانه را در مسير سيل ساختن و نوشتن «اعوذ باللّه من السّيل» بر سر در خانه به منزله مسخره است. كسى كه مى‏گويد: <<اعوذ باللّه>>، بايد در عمل نيز از سرچ
ه‏هاى فساد دورى كند.
اول چيزى كه محسوس انسان است، رشد و تكامل و تربيت اوست، <<ربّ النّاس >>بعد سياست و تدبير و حكومت. <<ملك النّاس>> و همين كه رشد او بالا رفت عبادت و پرستش است. <<اله النّاس>>
به كسى بايد پناه برد كه اسرار و وسوسه‏ درونى را مى‏شناسد. <<يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور>><1164> او از خيانت چشم‏ها و آنچه سينه‏ها پنهان مى‏كند آگاه است.
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: شيطان بر دل انسان آرميده است، هرگاه ياد خدا كند پنهان مى‏شود و هرگاه غافل شود او را وسوسه مى‏كند. «فاذا ذكر العبد اللّه خنّس... و اذا غفل وسوس»<1165>
كسانى كه ديگران را به ترديد و وسوسه مى‏اندازند، كار شيطانى مى‏كنند. مخالفان حضرت صالح به مردم مى‏گفتند: آيا شما علم داريد كه صالح پيامبر است؟ و با اين كلام در مردم ترديد به وجود مى‏آوردند. <<أتعلمون انّ صالحاً مرسل>><1166>
در اول قرآن با «بسم اللّه» از خدا استمداد كرديم و در آخر قرآن نيز به خدا پناه مى‏بريم.
«خنّاس» از «خنوس» به معناى پنهان شدن و عقب نشينى است. شيطان هم خودش مخفى است و هم كارش، اگر وسوسه او علنى باشد بر مردم مسلط نمى‏شود، ولى با تظاهر و توجيه در لباس زيبا جلوه مى‏كند و موفق مى‏شود. حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: شيطان با ظاهرنمايى حق و
طل را بهم در مى‏آميزد و بدين شكل بر طرفداران خود غالب مى‏شود. «فهنا لك يستولى الشيطان على اوليائه»<1167>
حالا كه شيطان، خنّاس است، آنقدر مى‏رود و مى‏آيد تا موفق شود، ما هم بايد ياد خدا را زياد كنيم.
در قرآن بارها از انسان انتقاد شده است كه هرگاه گرفتار مى‏شود دعا مى‏كند و پناهندگى مى‏خواهد و همين كه خطر رفع شد، گويا ما را نمى‏شناسد.<1168>
در اين سوره چون وسوسه درون روح و قلب انسان جاى مى‏گيرد و با ايمان و عقل و فكر ما بازى مى‏كند، سه بار نام خداوند ياد شده است: <<ربّ النّاس، ملك النّاس، اله النّاس >>اما در سوره فلق كه شرور خارج از سينه‏هاست، يكبار نام خداوند مطرح است. <<ربّ الفلق>> آر
خطر انحراف فكرى و تأثير آن در روح به مراتب بيشتر از خطرات خارجى است و دشمنان فرهنگى و فكرى، از دشمنان نظامى و اقتصادى مرموزتر و خطرناكترند.
در روايات آمده است كه شيطان از قبول توبه انسان از سوى خداوند ناراحت شد. ياران خود را جمع و از آنان استمداد كرد. هر كدام مطلبى گفتند، ولى يكى از آنها گفت: من انسان را وسوسه مى‏كنم و توبه را از يادش مى‏برم. ابليس اين طرح فراموشى توبه را پسنديد.<1169>
حالا كه او <<ربّ النّاس>> است، پس شيوه‏ هاى تربيتى ديگران را نپذيريم. حالا كه او <<ملك النّاس>> است، پس خود را برده ديگران قرار ندهيم و حالا كه او <<اله النّاس>> است، پس به غير او دل نبنديم و اين تفكر و اعتقاد بهترين وسيله پناهندگى از وسوسه‏ هاست.
آنكه در سينه و قلب و روح مردم وسوسه مى‏كند، ممكن است از نژاد جن و شيطان باشد يا از نژاد انسان. آرى تطميع‏ ها و وعده‏ ها، امروز و فردا كردن‏ها از جمله راههاى وسوسه است.
وسوسه شيطان نسبت به حضرت آدم و ساير اولياى خدا در حدّ القا و پرتاب وسوسه است: <<فوسوس اليه الشيطان>><1170>، <<القى الشيطان فى امنيّته>><1171> اما نسبت به عموم مردم، ورود و نفوذ وسوسه در دل و جان آنهاست. <<يوسوس فى صدور النّاس >>البته نه به شكل سل
بر دل انسان به گونه‏اى كه راه گريزى از آن نباشد. زيرا قرآن در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد: <<ان الّذين اتقوا اذا مسهّم طائف من الشيطان تذكّروا فاذا هم مبصرون>><1172> هنگامى كه شيطان‏ها به سراغ افراد باتقوى مى‏روند تا از طريق تماس، آنان را وسوسه كنند، آنا
توجه شده و اجازه نفوذ نمى‏دهند.
تكرار كلمه «ناس» در <<ربّ النّاس - ملك النّاس - اله النّاس>> اشاره به آن است كه ربوبيّت، حاكميّت و الوهيّت خداوند عام است و اختصاص به فرد يا گروه يا نژاد خاصى از بشر ندارد.
اول <<ربّ النّاس>> آمد، بعد <<ملك النّاس>> و سپس <<اله النّاس>>، شايد به خاطر آن كه آنچه به فطرت نزديكتر و ملموس‏تر است، پناهندگى به مربى است: <<ربّ النّاس>>
چنانكه كودكان به هنگام خطر اول صداى مادر مى‏زنند، سپس كسى كه قدرت دارد، <<ملك النّاس>> و در مرحله بعد سرچشمه رحمت و حيات. <<اله النّاس>>
خداوند به نيازهاى انسان و خطراتى كه او را تهديد مى‏كند آگاه است، ولى شيوه تربيت الهى آن است كه انسان نياز و استمداد و پناهندگى خود را به زبان آورد و فقر و احتياج را به خود تلقين كند تا روحيه تواضع و تعبّد و تسليم در او شكوفا شود. <<قل اعوذ...>>
به گفته پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله خاطرات و وسوسه‏هايى كه بى‏اختيار بر انسان عارض مى‏شود، مادامى كه از طرف انسان عملى صورت نگيرد، چيزى بر او نيست. «وضع عن امّتى ما حدّثت به نفسها ما لم يعمل به او يتكلّم»<1173>.
1- پيامبر، امين وحى است و چيزى از خود نمى‏گويد. <<قل>>
2- خطرات به قدرى شديد است كه خدا به پيامبرش دستور پناه بردن مى‏دهد. <<قل اعوذ>>
3- بدون استمداد از خدا، امكان مبارزه با شرور نيست. <<اعوذ بربّ النّاس>>
4- گناهكاران نبايد مأيوس شوند، زيرا خداوند، پروردگار همه مردم است نه فقط مؤمنان. <<ربّ النّاس>>
5 - وقتى پيامبر، به خدا پناه مى‏برد، وظيفه ما روشن است. <<قل اعوذ بربّ النّاس>>
6- انسان بايد خود را تحت تربيت خداوند بداند، <<ربّ النّاس>> سلطنت و حكومت او را بپذيرد، <<ملك النّاس>> و او را معبود خود قرار دهد. <<اله النّاس>>
7- انسان بى‏ايمان، به قدرت و جمعيّت و قوميّت و ثروت خود پناه مى‏برد، ولى مردان خدا به پروردگار و پادشاه و معبود هستى پناهنده مى‏شوند. <<ربّ النّاس - ملك النّاس - اله النّاس>>
8 - بالاترين خطرها پنهان‏ترين آن‏هاست كه وسوسه درونى باشد. <<من شرّ الوسواس الخنّاس >>«والحمدللّه ربّ العالمين»

 

مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ ﴿6﴾



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 14:54  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 81: التكوير


وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَيْطَانٍ رَجِيمٍ ﴿25﴾



و اين (قرآن) گفتار شيطانى رانده شده (از درگاه خدا) نيست



فسیر نور


«ضَنين» از «ضَنّ» به معناى بخل ورزيدن است.


اين كلمه يك بار بيشتر در قرآن به كار نرفته است.


مخالفان پيامبر، به او نسبتِ مجنون مى‏دادند و مراد


آنان، ارتباط پيامبر با جنّيان بود و در واقع، قرآن را از


القائات جنّ بر پيامبر مى‏دانستند. لذا اين آيات، در


مقام رفع اين تهمت مى‏فرمايد: پيامبر، فرشته وحى


را به روشنى ديده و قرآن را از او دريافت كرده ا


، نه آنكه شيطان بر قلب پيامبر چيزى را القا كرده باشد


و او گمان نموده كه وحى الهى است.


1- گاهى بايد تهمت‏ها را بى‏جواب نگذاشت و پاسخ داد.


<<و ما صاحبكم بمجنون>>


2- پيامبر، همراه با مردم و در كنار آنان زندگى مى‏كرد.


<<صاحبكم>>


3- پيامبر، جبرئيل را مى‏ديد. <<و لقد رأه>>


(چنانكه در سوه نجم آيه 13 مى‏فرمايد:


<<لقد رأه نزلةً اخرى>>)


4- در برابر تحقيرها، تكريم تحقير شده‏ها لازم است.


<<لقد راه بالافق المبين>>


5 - شكر علم، بازگويى آن است و بخل علمى، امرى


ناپسند است. <<و ما هو على الغيب بضنين>>



6- پيامبر اكرم علم غيب مى‏دانست.


<<و ما هو على الغيب بضنين>>


7- رسول خدا، نه از درون گرفتار جنون است:


<<ما صاحبكم بمجنون>> و نه از بيرون تحت تأثير


القائات شيطانى است. <<و ما هو بقول شيطان رجيم>>


8 - قرآن، در مرحله نزول از هرگونه تحريفى محفوظ است


و جبرئيل هيچ گونه دخل و تصرفى در آن نمى‏كند،


<<رسول كريم... امين>> همان گونه كه در مرحله


دريافت دچار هيچ كم و كاست نمى‏شود.


<<و ما هو على الغيب بضنين>>

9- قرآن، سخن فرشته وحى است، نه شيطان مطرود.


<<لقول رسول كريم... ما هو بقول شيطان رجيم>>



10- بهترين نشانه سالم بودن عقل پيامبر، آن است


كه شما عمرى با او مصاحبت و معاشرت داشته و


هيچ فكر و كردار ناروايى از او نديده‏ايد.


<<و ما صاحبكم بمجنون>>


11- در جايگاه ملاقات پيامبر با جبرئيل، جاى هيچ


ابهامى نيست. <<الافق المبين>>

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:36  توسط محمد ضیغم تبار  | 
 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 67: الملك


السلام علی صَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ یاعلی بن ابیطالب (ع)


وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا


رُجُومًا لِّلشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ ﴿5﴾



و در حقيقت آسمان دنيا را با چراغهايى زينت داديم 


و آن را مايه طرد شياطين [= قواى مزاحم] گردانيديم 


و براى آنها عذاب آتش فروزان آماده كرده‏ايم (5)



تفسیر نور


«طِباق»، يا مصدر «طابق» يا جمع «طَبَق» است؛


در صورت اول «سبع سماوات طباقا» به معناى آن


است كه آسمان‏ها متناسب و مطابق يكديگرند


و در صورت دوم به معناى آن است كه آسمان‏ها


هفت طبقه بر فراز يكديگرند.


«تفاوت» از «فوت» به معناى بروز اختلال و ناهماهنگى 


و «فُطور» به معناى شكاف از طول است. «خاسئاً» به 


معناى خسته و ناكام و «حسير» به معناى ناتوان است.


تلخى‏ ها و كمبودها در نزد انسان‏هاى سطحى ناگوار


به نظر مى‏آيد و گرنه محقّقان به هر چيز با ديده مثبت


مى‏نگرند. ترشى و فلفل براى كودك ناگوار است، ولى


براى والدين او، ترشى به اندازه مربّا، ارزشمند است.


«مصباح» از «صبح»، وسيله‏اى است كه شب را همانند


صبح، روشن كند، مانند چراغ.


در اين آيات، سه تعبير در مورد ستارگان آسمان آمده است.


1. مصباح و چراغ؛ 2. زينت و جلوه؛ 3. رجم شياطين.


در آيات هفتم و هشتم سوره صافّات خوانديم كه


شيطان‏ها براى استراق سمع و شنود اخبار آسمان،


قصد نفوذ به آن جا را دارند ولى هر بار مورد هدف


قرار مى‏گيرند و رانده مى‏شوند و اين گونه ستارگان



وسيله حفظ آسمان هستند.


1- نظام آفرينش بر اساس رحمت خداوند است.


<<فى خلق الرّحمن>>


2- نظام موجود، نظام احسن است و در نظام آفرينش،


هيچ نقص و كمبودى وجود ندارد.


<<ماترى فى خلق الرّحمن من تفاوت>>


3- خداشناسى بايد بر اساس نظر و دقت باشد،


تا ايمان انسان به عظمت هستى و قدرت آفريدگار


بيشتر شود. <<فارجع البصر... ثمّ ارجع البصر>>


4- براى كسب معرفت، يك بار ديدن و نظر كردن كافى


نيست. <<فارجع البصر... ثمّ ارجع البصر كرّتين>>


(در اين آيه كلمه «ترى» دو بار و كلمه


«بصر» سه بار همراه با لفظ «كرّتين» تكرار شده است.)


5 - خداوندى كه كار خود را محكم و حكيمانه انجام داده


است، از دقّت نظر ديگران نگران نيست، بلكه ديگران را


به بازديد دعوت مى‏كند. <<فارجع البصر... ثم ارجع البصر>>


6- خداوند از آفريدن خسته نمى‏شود: 


<<و ما مسّنا من لغوب>><324> ولى چشم ما از نگاه به


آفريده‏ هاى او خسته مى‏شود.


<<ينقلب اليك البصر خاسئاً و هو حسير>>


7- زينت، يكى از خواسته‏هاى فطرى بشر است.


(يكى از نعمت‏هاى ستارگان، زينت بودن آنها


شمرده شده است. <<زيّنا السماء الدنيا>>


8 - آفريده‏هاى الهى در عين استوارى و استحكام، 


<<سبعاً شداداً>><325> از زينت ويژه‏اى برخوردارند.


(در معمارى علاوه بر استحكام ساختمان، زيبايى


نماى بنا نيز بايد مورد توجّه باشد.) <<زيّنا السماء الدنيا>>


9- آفريده‏هاى الهى داراى كاربردهاى گوناگونى هستند. 


<<مصابيح - رجوماً>>

10- در برابر دشمن نبايد انفعالى برخورد كرد؛ برخورد ما با


دشمن بايد تهاجمى باشد. <<رجوماً للشياطينً>>


11- شياطين به آسمان‏ها نيز طمع دارند.


<<رجوماً للشياطين>>


12- شياطين، ضربه پذيرند. <<رجوماً للشياطين>>


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:19  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 58: المجادلة


اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ


أُوْلَئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ 


هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿19﴾


شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان


برده است آنان حزب شيطانند آگاه باش كه 


حزب شيطان همان زيانكارانند (19)


تفسیر نور
حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: اگر حق و 


باطل به طور روشن مطرح باشند، مشكلى پيش


نمى‏آيد ولى مخلوط كردن حق و باطل سبب بروز


فتنه و تسلّط شيطان مى‏شود. «و لكن يؤخذ من 


هذا ضِغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنالك 


يستولى الشيطان على اوليائه»<924>


امام حسين عليه السلام نيز در كربلا به لشكر


يزيد فرمود: «استحوذ الشيطان على اوليائه».<925>


روش شيطان اين گونه است كه:


گام به گام انسان را به سوى خود مى‏كشاند.


«خطوات الشيطان»<926>


گاهى مطلبى را القا مى‏كند، نظير كسى كه از


دور سنگى پرتاب مى‏كند. «القى الشيطان...»<927>


گاهى تماس مى‏گيرد ولى نفوذى ندارد.


«مستهم طائف من الشيطان»<928>


گاهى در دل نفوذ مى‏كند.


«يوسوس فى صدور الناس»<929>


گاهى در دل نفوذ مى‏كند و همانجا مى‏ماند.


«فهو له قرين»<930>


گاهى انسان برادر شيطان مى‏شود.


«اخوان الشياطين»<931>


و گاهى مريد شيطان مى‏شود و شيطان


بر او تسلّط كامل مى‏يابد. «استحوذ عليهم الشيطان»


1- مؤمن در صورت تماس با شيطان، متذكر ياد خدا 


مى‏شود، «مستهم طائف من الشيطان تذكروا»<932>


امّا منافق كه از مرحله تماس به مرحله سلطه‏ پذيرى


شيطان رسيده، ديگر متذكر هم نمى‏شود.


«فانساهم ذكر اللّه»


2- سوگند دروغ، مقدّمه سلطه شيطان است.


«يحلفون... استحوذ...»


3- هر چه از ياد خدا غافل شويم، به مدار حزب


شيطان نزديك مى‏شويم.


«انساهم ذكر اللّه... حزب الشيطان»


4- خود را در اختيار هر حزب و گروهى قرار


ندهيم كه بعضى گروه‏ها، حزب شيطان‏اند.


«اولئك حزب الشيطان»

5 - خسران واقعى، پيروى از شيطان است،

نه زيان‏هاى مالى. «انّ حزب الشيطان هم الخاسرون»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:1  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

سوره 58: المجادلة

إِنَّمَا النَّجْوَى مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيْسَ 


بِضَارِّهِمْ شَيْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ﴿10﴾



چنان نجوايى صرفا از [القاآت] شيطان است تا كسانى را كه 


ايمان آورده‏ اند دلتنگ گرداند و[لى] جز به فرمان خدا هيچ 


آسيبى به آنها نمى‏رساند و مؤمنان بايد بر خدا اعتماد كنند (10)


تفسیر نور
نجوى و در گوشى سخن گفتن مى‏تواند احكام متفاوتى داشته 


باشد از جمله:آنجا كه فاش شدن اسرار، به ضرر اسلام


 و مسلمين باشد، نجوى واجب است.


آنجا كه سبب ترس و دلهره‏ى ديگران شود، نجوى حرام است.


و آنجا كه براى كمك به ديگران و سفارش به تقوى باشد، مستحبّ است.


«بِرّ» شامل هر كار نيكى مى‏شود و نمونه‏هايى از آن در آيه 


177 سوره بقره آمده است: «ولكنّ البرّ من آمن باللّه...»


انسان به تدريج مرتكب گناهان بزرگتر مى‏شود: 


اثم، گناه فردى است مثل شرب خمر.


عدوان، تجاوز به حقوق ديگران است.


معصيت الرسول، مخالفت با فرمان‏هاى اجتماعى و

حكومتى رهبر الهى است كه براى مصالح مسلمين

صادر مى‏فرمايد.<908>

موضوع و محتواى گفتار، ارزش آن را مشخص مى‏كند.

اگر موضوع نجوى، نيكى و تقوى باشد يك ارزش است

ولى اگر گناه و ستم و توطئه باشد حرام است. البتّه

گاهى محتوى نيز خوب است، امّا موقعيّت خوبى نيست.

مثلاً در جمع مؤمنان دو نفر درگوشى سخن بگويند.

1- مؤمن محترم است حتّى هنگام نهى از منكر احترام او را

حفظ كنيد. «يا ايها الّذين آمنوا»

2- در امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و تبليغ، راه‏هاى

حق و باطل و مصاديق آن را بايد روشن كرد. «لا تتناجوا... تناجوا»

3- همه‏ى سخنان را نبايد آشكار و نهان گفت. گاهى بايد نهى

از منكر يا امر به معروف، در خفا و پنهان باشد. «تناجوا بالبرّ و التقوى»

4- مبادا نجواى بد را به جاى نجواى خوب قلمداد كنيم.

«تناجوا... واتقوا اللّه الّذى اليه تحشرون»

5 - تقوا و پرهيزكارى و توجّه به معاد، زمينه دورى از سخنان

نارواست. «واتّقوا اللّه الّذى اليه تحشرون»



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:15  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 50: ق


قَالَ قَرِينُهُ رَبَّنَا مَا أَطْغَيْتُهُ وَلَكِن كَانَ فِي ضَلَالٍ بَعِيدٍ ﴿27﴾


[شيطان] همدمش مى‏گويد پروردگار ما من او را به عصيان 


وانداشتم ليكن [خودش] در گمراهى دور و درازى بود (27)


قَالَ لَا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَقَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُم بِالْوَعِيدِ ﴿28﴾


[خدا] مى‏فرمايد در پيشگاه من با همديگر مستيزيد [كه] 


از پيش به شما هشدار داده بودم (28)


تفسیر نور
امام صادق‏عليه السلام فرمودند: منظور از قرين در اين آيه، شيطان است.


<355> آرى، در جاى ديگر نيز مى‏خوانيم: شيطان، قرين بعضى


از خلافكاران مى‏گردد.<356> «فهو له قرين»<357>


يكى از عوامل دوزخى شدن انسان، دوست و هم‏نشين بد


است، چنانكه قرآن در اين آيات، از شيطان به عنوان هم‏نشينى 


كه انسان را به دوزخ مى‏افكند نام برده است. يكى از ناله‏ هاى


دوزخيان در قيامت، اظهار ندامت از گرفتن دوستان بد در دنياست،


چنانكه قرآن سخن آنان را چنبيان مى‏فرمايد: 


«يا ويلتى‏ ليتنى لم اتّخذ فلاناً خليلاً»<358> 


اى كاش! فلانى را به دوستى نمى‏گرفتم.


در قيامت، ميان مجرمان با يكديگر، و مجرمان با رهبران فاسد، 


و مجرمان با شيطان، گفتگوهايى است و هر كدام تلاش مى‏كنند 


كه گناه خود را به گردن ديگرى بياندازند. در قرآن، صحنه‏ هايى از


اين مشاجرات نقل شده است:


گاهى به يكديگر مى‏گويند: «لولا انتم لكنّا مؤمنين»<359> 


اگر شما نبوديد، قطعاً ما مؤمن بوديم، ولى پاسخ مى‏شنوند: 


«بل لم تكونوا مؤمنين»<360> هرگز چنين نيست، بلكه شما 


خودتان ايمان‏آور نبوديد.


در صحنه ديگر به رهبران فاسد مى‏گويند: «كنّا لكم تبعاً فهل


انتم مغنون عنّا»<361> ما تابع شما بوديم و بدبخت شديم،


آيا مى‏توانيد امروز گره ى از كار ما باز كنيد.


و در صحنه‏اى، شيطان را ملامت مى‏كنند و او مى‏گويد: 


«لا تلومونى و لوموا انفسكم...»<362> خودتان را سرزنش


كنيد، من كارى جز دعوت نداشتم، شما خودتان دعوت مرا پذيرفتيد.


اين آيه نيز سخنى از ابليس است كه مى‏گويد: پروردگارا من


آنان را به طغيان وانداشتم.


جهنّم همواره مى‏گويد: «هل من مزيد»، چنانكه جهنّميان 


نيز در دنياپرستى و مال و مقام و خوردن اموال مردم، 


«هل من مزيد» مى‏گفتند.


1- دوست و رفيق بد، انسان را به كجا مى‏كشاند؛


انسانى كه مى‏توانست با ابرار هم‏نشين باشد، همراه و هم‏نشين


شيطان گرديده است. «قرينه»


2- ابليس، به ربوبيّت خدا معترف است. «قال قرينه ربّنا»


3- به هوش باشيم كه ابليس در قيامت از خود سلب مسئوليّت


مى‏كند و از منحرفان تبرّى مى‏جويد. «ما اطغيته»


4- ابليس كار خود را تنها در محدوده دعوت و وسوسه مى‏داند،


نه اجبار مردم. «ما اطغيته»


5 - كار انسان به جايى مى‏رسد كه شيطان او را گمراه مى‏شمرد.



«قال قرينه... فى ضلال بعيد»


6- دوزخيان در قيامت با ابليس جدال و تخاصم دارند. «لا تختصموا لدىّ»


7- به جاى جدال و مخاصمه با شيطان در قيامت كه سودى ندارد، 


در دنيا به ستيز با او برخيزيم. «لا تختصموا لدىّ»


8 - قهر خدا، بعد از اتمام حجت است.

«القيا فى جهنّم... قد قَدّمتُ اليكم بالوعيد»


9- گفتگوها و جرّ و بحث‏ها در قيامت، حكم الهى را تغيير نمى‏دهد


و سبب بازنگرى و تجديد نظر در حكم نمى‏شود. «ما يبدّل القول لدىّ»


10- تغيير حكم و تخفيف كيفر ظالم، سبب ظلم به مظلومان است.


«ما يبدّل القول لدىّ و ما انا بظلاّم للعبيد»


11- به دوزخ افتادن مجرمان، ظلمى است كه آنان در حق خود 



مرتكب شده‏اند، نه ظلم خدا در حق آنان.


«القيا فى جهنّم... و ما انا بظلام للعبيد»


12- دوزخ، داراى نوعى شعور است و مخاطب خداوند 


قرار مى‏گيرد و سؤال‏الهى را پاسخ مى‏دهد. 


«هل امتلأت فتقول هل من مزيد»


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:30  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 50: ق


وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ


أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ﴿16﴾



و ما انسان را آفريده ‏ايم و مى‏دانيم كه نفس او چه وسوسه‏ اى 


به او مى‏كند و ما از شاهرگ [او] به او نزديكتريم (16)



تفسیر نور
«وسوسه» در لغت به معناى صداى آهسته است و در اصطلاح، 


كنايه از افكار ناپسندى است كه بر دل انسان مى‏گذرد.


كلمه «وريد» از ريشه‏ ى «ورود» به معناى رفتن به سراغ آب


است. از آنجا كه اين رگ، شاهراه گردش خون ميان قلب و 


ديگر اعضاى بدن است، آن را «وريد» گفته‏ اند.


براى ارشاد منحرفان از هر شيوه صحيحى بايد استفاده كرد. 


در آيات قبل نمونه‏ هايى از قدرت خداوند در هستى و نمونه‏ هايى


از سرنوشت شوم كسانى كه تكذيب مى‏كردند، بيان شد. اين


آيات، وجدان و عقل مردم را مخاطب قرار داده كه مگر ما در 


آفرينش اول عاجز شديم تا از آفرش دوم بازمانيم.


مشابه جمله‏ى «نحن أقرب اليه من حبل الوريد»، اين آيه


است: «انّ اللّه يحول بين المرء و قلبه»<346> خداوند ميان 


انسان و قلب او حايل مى‏شود.


سرچشمه‏ ى وسوسه، سه چيز است:


الف: نفس. «توسوس به نفسه»


ب: شيطان. «فوسوس لهما الشيطان»<347>


ج: بعضى انسان‏ها و جنّيان.


«الّذى يوسوس فى صدور الناس من الجِنّة والناس»<348>


علم خداوند به امور ما به دو علت است:


الف: چون آفريدگار ماست و خالق، مخلوق خود را مى‏شناسد: 


«الا يعلم من خلق»<349>، «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما


توسوس به نفسه»


ب: چون بر ما احاطه دارد. «نعلم... و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» 


لذا علم خدا دقيق، گسترده و بى واسطه است.


ريشه‏ ى شك در معاد دو چيز است: يكى اينكه خدا از كجا


مى‏داند هر كس چه كرده و ذرّات او در كجاست؟ ديگر اينكه


از كجا مى‏تواند دوباره بيافريند؟ اين آيه به هر دو جواب مى‏دهد:


مى‏تواند، چون قبلاً انسان را آفريده است. «ولقد خلقنا الانسان» 


مى‏داند، چون وسوسه‏ هاى ناديدنى را هم مى‏داند.  «نعلم ما توسوس به نفسه»


1- آفرينش هر موجود، گواه بر قدرت آفريدگار بر آفرينش مجدد آن است.


اگر آفريدن اول ممكن بود، خلقت دوباره نيز ممكن است. «افعيينا بالخلق الاول»


2- در گفتگو با مخالف، كوتاه‏ ترين و رساترين كلمات را بكار ببريد. 


«افعيينا بالخلق الاول» (ممكن شمردن يكى و محال شمردن ديگرى تناقض است)


3- كافران، دليلى بر انكار معاد ندارند، تنها شك و ترديد است. 


«بل هم فى لبس من خلق جديد»

4- اگر مى‏خواهيد عقيده‏ اى سالم داشته باشيد بايد وسوسه‏ ها


را از خود دور كرده و نفس خود را اصلاح كنيد. (انكار قيامت به خاطر


 آن است كه خود را از وسوسه‏ ها پاك نكرده‏ايد.)


«بل هم فى لبس... و نعلم ما توسوس به نفسه»


5 - علم و احاطه‏ ى خداوند به بشر، در طول حيات اوست.


«نحن اقرب اليه من حبل الوريد»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:19  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 43: الزخرف


وَلَا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿62﴾


و مبادا شيطان شما را از راه به در برد زيرا او براى


شما دشمنى آشكار است (62)


شان نزول آیه
رسول خدا روزى با" وليد بن مغيره" در مسجد نشسته بود،

"نضر بن حارث" نيز آمد و در كنار آنها نشست. گروهى از سران

قريش نيز در مجلس بودند. پيامبر (صلي الله عليه و آله) با آنها سخن گفت،

"نضر" به مقابله برخاست، پيامبر (صلي الله عليه و آله) با دلائل منطقى

 (پيرامون بطلان بت‏پرستى) او را محكوم ساخت، سپس آيه 98 سوره انبيا را

 بر آنها خواند" إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ لَوْ كانَ


 هؤُلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها وَ كُلٌّ فِيها خالِدُونَ ...".


بعد از اين ماجرا پيامبر (صلي الله عليه و آله) از جا برخاست و رفت، در اين هنگام

" عبد اللَّه بن زبعرى" آمد و به آن جمع پيوست،" وليد" به" عبد اللَّه" گفت:"

 نضر بن حارث" در مقابل محمد درمانده شد، و پاسخى نداشت بدهد، محمد

گمان مى‏كند ما و همه معبودهايمان هيزم دوزخيم!. " عبد اللَّه" گفت: به خدا

 سوگند اگر من او را مى‏ديدم پاسخش را مى‏دادم، از او بپرسيد آيا درست است

 كه همه معبودان با عابدانشان در دوزخند؟ اگر چنين است ما فرشتگان را

مى‏پرستيم، و يهود" عزير" را و نصارى" عيسى بن مريم" را (چه عيبى دارد كه ما

با فرشتگان و پيامبرانى چون عزير و مسيح باشيم!). اين پاسخ براى" وليد" و

كسانى كه در مجلس بودند جالب آمد، و معتقد بودند كه دليل دندان‏شكنى است،

 اين سخن را خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) گفتند، رسول اللَّه فرمود:" آرى

هر كس دوست داشته باشد كه معبود واقع شود او هم با عابدانش در دوزخ خواهد

بود، اين بت‏پرستان در حقيقت شياطين را مى‏پرستيدند، و هر چيز را كه شيطان به آنها

 دستور مى‏داد". اينجا بود كه آيه (101 سوره انبياء) و همچنين آيه 57 سوره مريم نازل شد.




فسیر نور
در مقابل مشركان كه حضرت عيسى را مثلى براى معبودان غير خدايى

مى‏شمردند، اين آيه مى‏فرمايد: حضرت عيسى، خود يكى از علائم قيامت

است. تولدش از مادرى بدون همسر، نشانه قدرت خدا بر آفريدن مجدد

انسان‏ها در قيامت است، چنانكه او در همين دنيا مردگان را زنده مى‏كرد

و در پايان عمر جهان از آسمان نازل مى‏شود كه مقدّمه قيامت است.

1- وجود اولياى خدا، نشانه‏اى از قيامت و يادآور آن است. «لعلم للساعة»


2- با ديدن نشانه‏هاى قدرت الهى ترديد در امكان زنده شدن مردگان

سزاوار نيست. «فلا تمترنّ»

3- رهبران معصوم بر راه مستقيم هستند و پيروى از آنان نيز راه مستقيم است

«اتبعون هذا صراط مستقيم»

4- انسان به طور فطرى دنبال راه است كه خداوند آن را نشان مى‏دهد.

«هذا صراط مستقيم»

5- ترديد نابجا مايه‏ى دور افتادن از راه مستقيم است.

«فلا تمترنّ... واتبعون هذا صراط مستقيم»

6- انسان براى حركت در راه مستقيم، به الگو نياز دارد.

«واتبعون هذا صراط مستقيم»

7- راه مستقيم يك راه بيش نيست. «هذا صراط مستقيم»


8- شيطان در كمين رهروان راه مستقيم است.

«هذا صراط مستقيم - ولا يصدنكم الشيطان»

9- با توجّه به سابقه شيطان در فريفتن آدم و حوا، دشمنى

او بر كسى مخفى نيست. «عدوّ مبين»

10- شناخت وسوسه‏هاى شيطان نيازى يه تأمل و تعقّل ندارد،

زيرا فطرت انسان به راحتى انحراف را مى‏فهمد. «عدوّ مبين»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:49  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 41: فصلت


وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿36﴾


اگر از جانب شيطان دستخوش وسوسه‏ اى شدى، به خدا پناه ببر


كه او خود شنواى داناست


فسیر نور
كلمه‏ ى «نزغ» به معناى ورود در كارى به قصد فساد است و


به وسوسه‏ ى شيطان و تحريك او نيز نزغ گفته مى‏شود.


در اين آيه و سه آيه‏ ى قبل، چهار نكته براى مناديان راه 


خدا مطرح شده است: <47>


در آيه‏ ى 32 مى‏فرمايد: بهترين سخن، دعوت به سوى 


خداست، مشروط بر آن كه دعوت كننده، خود اهل عمل


و تسليم فرمان خدا باشد.


در آيه‏ ى بعد مى‏فرمايد: اگر در مسير دعوت با مخالفان


روبرو شدى با بهترين شيوه برخورد كن تا او را تغيير دهى،


يا به گونه‏ اى عمل كن كه گويا همان مخالف، دوست صميمى


تو است و هيچ به روى خود نياور.


در آيه ‏ى بعد فرمود: اين ناديده گرفتن عداوت‏ ها و دشمنى ‏ها


نياز به صبر دارد و مخصوص كسانى است كه بهره‏ ى بزرگى


از كرامت و لطف خدا را دريافت كرده باشند.


در اين آيه مى‏فرمايد: اگر شيطان تو را وسوسه كرد كه با


دشمن برخورد خشن داشته باش به خدا پناه ببر.


وسوسه‏ ى شيطان «نزغ»، راه‏ها و ابزار و انواعى دارد:


گاهى از طريق ترساندن است. «الشيطان يعدكم الفقر» <48> 


گاهى از طريق زيبا جلوه دادن است. «زيّن لهم الشيطان اعمالهم» <49> 


گاهى از طريق وعده‏ هاى تو خالى است. «يعدهم و يمنيهم» <50> 


گاهى از طريق دشمنى و كينه است. «يوقع بينكم العداوة و البغضاء» <51>


1- برانگيختن حسّ انتقام‏ جويى در انسان، از شگردهاى شيطانى 


است، ولى پاسخ دادن بدى‏ها با نيكى، از سفارشات الهى


است. «ادفع بالتى هى احسن... امّا ينزغنّك»


2- از وسوسه‏ ى شيطان، هيچ كس حتّى پيامبر در امان 


نيست. «و امّا ينزغنّك»


3- وسوسه‏ ى شيطان دائمى است. 


(«ينزغنّك» فعل مضارع و رمز استمرار است).


4- هر عنصرى كه وسوسه‏ گر باشد شيطانى است. «من الشيطان نزغ»


5- صبر نكنيد كه شيطان مسلط شود، با پيدا شدن كوچك‏ترين وسوسه


به خدا پناه ببريد. «من الشيطان نزغ»


6- داروى وسوسه‏ ى شيطان، پناهندگى به خدا و توبه است. 


«و امّا ينزغنّك فاستعذ باللّه»


7- استعاذه از ابزارهاى عصمت انبيا است. «فاستعذ...»


8- به كسى بايد پناه برد كه جامع همه‏ ى كمالات و شنوا 


و آگاه باشد. «فاستعذ باللّه» (كلمه «اللّه» به معناى ذات 


مقدّس است كه تمام كمالات را داشته باشد)


9- با اين كه خدا مى‏داند ولى ما بايد ضعف و پناهندگى 


خود را با زبان و دل اظهار كنيم. «فاستعذ... السميع العليم»


10- پناه خواستن از خداوند بى پاسخ نمى‏ماند. «السميع العليم»


11- تنها خداوند شنوا و داناى مطلق است. «انّه هو السميع العليم»


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:33  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 38: ص


قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ ﴿80﴾



فرمود در حقيقت تو از مهلت‏يافتگانى (80)


إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ ﴿81﴾


تا روز معين معلوم (81)


قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿82﴾


[شيطان] گفت پس به عزت تو سوگند كه همگى را جدا


از راه به در مى‏برم (82)


إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ ﴿83﴾


مگر آن بندگان پاكدل تو را (83)



قَالَ فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ أَقُولُ ﴿84﴾


فرمود حق [از من] است و حق را مى‏گويم (84)



لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿85﴾



هرآينه جهنم را از تو و از هر كس از آنان كه تو را پيروى كند


از همگى‏شان خواهم انباشت (85)



تفسیر نور
رابطه ميان گوينده و گفتار چهار نوع است:


الف) هم گوينده باطل است، هم سخن باطل است.


ب) گوينده بر باطل است، ولى سخن حقّى مى‏گويد.


ج) گوينده بر حقّ است ولى حرفش باطل است.


د) هم گوينده حقّ است و هم كلام او حقّ است.



خداوند، هم خودش حقّ است و هم سخنش حقّ است. 


«قال فالحقّ و الحقّ اقول»


در آغاز اين سوره، سخن از ذكر به ميان آمد، «ص والقران ذى الذكر»


در پايان سوره نيز از ذكر اين گونه ياد شده است: «ان هو الا ذكر للعالمين»


مراد از تكلّف كه پيامبر آن را از خود نفى مى‏كند، آن است كه


من سخنانم روشن و منطقى است و چيزى را بر شما تحميل 


نمى‏كنم. «ما انا من المتكلّفين»


چنانكه در ذيل آيه 67 اين سوره: «قل هم نبأ عظيم» گفتيم، 


بر اساس روايات مراد از «نبأ عظيم» خبر ولايتِ علىّ بن ابی‏طالب‏ 


عليهما السلام است كه آيه پايانى سوره نيز همانند آنجا، از


ضميرِ «هو» استفاده كرده و مى‏فرمايد: اين خبر پس از مدّتى


آشكار گشته و از آن آگاه مى‏شويد.


«ان هو الا ذكر للعالمين و لتعلمنّ نبأه بعد حين»


جالب آنكه در آيات ديگر نيز مزد رسالت پيامبر، مودّت اهل‏ بيت


ذكر شده و در اين آيات نيز پس از نفى مزد مادّى بر رسالت، 


به اين امر توجّه شده است.


1- خداوند جز حقّ نمى‏گويد. (مقدّم شدن كلمه‏ى «حقّ» بر


«اقول» نشانه‏ى آن است كه او جز حقّ نمى‏گويد). 


«و الحقّ اقول»

2- در برابر تأكيد اهل باطل، شما نيز با جدّيت سخن بگوييد.


شيطان گفت: «لاغوينّهم...» خداوند فرمود: «لأملئنّ جهنّم»


3- در قيامت، رهبران كفر و پيروانشان در يك جا جمع خواهند


شد. «جهنّم منك و ممّن تبعك»


4- شيطان جسم دارد زيرا پر شدن جهنّم در صورتى است كه


ابليس داراى جسم باشد. «لأملئنّ»


5- مبلّغ بايد بى‏توقّعى خود را به مردم اعلام كند. 


«قل ما اسئلكم عليه من اجر»


6- شرط توفيق در تبليغ، توقّع نداشتن از مردم است. 


«قل ما اسئلكم»

7- پيامبران، نه تنها توقّع مادّى، بلكه هيچ گونه انتظارى 


از مردم نداشتند. «من اجر»


8- يكى از شرايط توفيق در تبليغ، نداشتن تكلّف است.


(مؤمن، در عمل و سخن و معاشرت، خود و ديگران را 


به زحمت نمى‏اندازد). «ما انا من المتكلّفين» تصنع و تكلّف


و ظاهرسازى عملى ناپسند و مذموم است.


9- كسى مى‏تواند جهان را آزاد كند كه خود گرفتار قيود و 


عادات و رسوم ساختگى نباشد. 


«ما انا من المتكلّفين ان هو الا ذكر للعالمين»


10- رسالت قرآن جهانى و فرا ملّيتى است. «ذكر للعالمين»


11- قرآن كتاب بيدارى و هشيارى است. «ذكر للعالمين»


12- انسان بدون قرآن در معرض انواع غفلت‏ها و نسيان‏هاست.


«ان هو الا ذكر للعالمين»


13- بشر در آينده از اخبار مهم قرآن


(پيرامون تحقّق وعده‏ ها و پيروزى متّقين و صالحين)


آگاه خواهد شد. «لتعلمنّ نبأه بعد حين»


«والحمدللّه ربّ العالمين»



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:44  توسط محمد ضیغم تبار  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 38: ص


قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ ﴿76﴾


گفت من از او بهترم مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل آفريده‏ اى (76)


قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ ﴿77﴾


فرمود پس از آن [مقام] بيرون شو كه تو رانده‏ اى (77)



وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ ﴿78﴾


و تا روز جزا لعنت من بر تو باد (78)


قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿79﴾


گفت پروردگارا پس مرا تا روزى كه برانگيخته مى‏شوند

مهلت ده (79)



تفسیر نور
حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: دليل مهلت دادن

خداوند به ابليس پر شدن پيمانه و تكميل آزمايش او بود. <53>

1- ابليس بخاطر تكبّر عفو نخواست، بلكه مهلت براى انتقام

خواست. «انظرنى... اغوينّهم»

2- ابليس با تمام تكبّر و كفر از بيان درخواست خود مأيوس

نشد. «ربّ فانظرنى»

3- عمر به دست خداست. «ربّ فانظرنى»


4- در دعا گفتن «ربّ» مؤثّر است. هم اولياى خدا و هم

ابليس در دعاهاى خود اين كلمه را بكار برده‏اند). «ربّ فانظرنى»

5- ابليس، هم معاد را مى‏دانست «الى يوم يبعثون» هم توحيد

را مى‏دانست «ربّ» هم نبوّت را مى‏دانست. «عبادك منهم المخلصين»

پس مشكل او ندانستن اصول دين نبود بلكه تكبّر و لجاجت بود.

6- خداوند دعاى بدترين خلق خود را نيز اجابت مى‏كند.

«ربّ فانظرنى... فانك من المنظرين»

7- غير از ابليس بعضى ديگر نيز عمر طولانى دارند. «من المنظرين»


8- هر طول عمرى نشانه‏ ى مهر و محبّت خداوند و عامل

خوشبختى نيست. «من المنظرين»

9- خداوند آن است كه مرگ را به همه بچشاند و لذا طول

عمر ابليس تا قيامت تضمين نشد بلكه تا روز خاصى اجابت

شد. «الى يوم الوقت المعلوم»

10- خطر وسوسه‏ هاى ابليس جدّى است.

(او سوگند ياد كرده كه همه را به نحوى گمراه كند).

«فبعزّتك لاغوينّهم»

11- گاهى يك گناه، مقدّمه‏ ى گناهان بزرگترى مى‏شود.

(گناه سجده نكردن بر آدم، مقدّمه‏ اى براى گناه اغفال مردم مى‏شود).

«لاغوينّهم»

12- اخلاص در عبوديّت، شرط مصونيّت از دام‏هاى ابليس است.

«الاّ عبادك منهم المخلصين»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:29  توسط محمد ضیغم تبار  |