|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 16: النحل قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَ هُدًى وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ بگو آن را روح القدس از طرف پروردگارت به حق فرود آورده تا كسانى را كه ايمان آوردهاند استوار گرداند و براى مسلمانان هدايت و بشارتى است تفسیر نور بخاطر پاكى از خطا و انحراف، روح القدس ناميده شده است. 1- تهمتها را بايد پاسخ داد. «قل نزّله روح القدس» (پاسخ تهمت افترا در آيه قبل است) 2- آيات الهى به تدريج نازل شده است. «نزّله به معناى نزول تدريجى است» <579> 3- تمام محتواى قرآن و تغيير هر قانونى در شرائط خاص خود حق است.«بالحق» 4- نزول وحى از شئون ربوبيت و لازمه تربيت الهى است. «نزّله ... من ربّك» 5- نزول وحى در پايدارى مسلمانان مؤثر است. «نزّله، ليثبّت» 6- توفيق پايدارى و ابزار آن را از خدا بخواهيم. «نزّله ... ليثبّت» 7- آنچه به ايمان ارزش مىدهد پايدارى بر آن است. «ليثبّت» 8- شرط دريافت هدايتها وبشارتها، سلامت روحيه وتسليم بودن است. «للمسلمين» فرق فرشتگان و روح : فـیـهـا بـاذن ربـهـم مـن كـل امـر(293) و مـراد از روح القـدس و روح الامـیـن چـسیت ؟ و آیا روح مذكور با روح انسان نسبتى دارد یا نه ؟ و وازن فرشتگان با روح چیست ؟ عـلامـه طـبـاطـبـائى مـى گـویـد: مـراد از روح القـدس و روح القـدس الامـیـن جبرئیل است چنان كه فرماید: قـل نـزله روح القدس من ربك بالحق (294) بگو: روح القدس قرآن را بر تو به حق از جانب پروردكارت فرو فرستاد. نـزل بـه الروح الامـیـن عـلى قـبـلك (295) روح الامـیـن قرآن را بر قلب تو فرو فرستاد. و امـا روح ظـاهـرا خـلقـتـى اسـت بـسـیـار وسـیـع ، از جـبـرئیـل و غـیـر جـبـرئیـل و خـلقـى اسـت از مـخـلوقـات خـدا افضل از جبرئیل و میكائیل . در سوره نبا وارد است كه : یـوم یـقـئم الروح و المـلائكـه صـفـا لا یـتـكـلمـون الا مـن اذن له الرحـمـن و قـال صـوابـا(296) روز قـیـامـت روز اسـت كـه روح در مـحـضـر خـدا قـیـام مـى كند و فرشتگان نیز به طور صف بسته قیام دارند و كسى سخن نمى گوید مگر آن كه خداوند رحمان به او اذن داده باشد و راست گوید. چـون جـبـرئیـل مـسـلمـا از مـلائكـه اسـت ؛ و در ایـن آیـه روح در مـقـابـل مـلائكـه قـرار گـرفـتـه اسـت ، پـس روح غـیـر از مـلائكـه و جـبـرئیـل است و روح یك مرحله اى است از مراحل وجودات عالى كه خلقتش از ملائكه اشرف و افضل است ، و ملائكه هم از آنها در اموراتى كه انجام مى دهند، استمداد مى طلبد. دو آیـه در قـرآن كـریـم وارد اسـت كـه دلالت دارد بـر ایـن كـه خداوند براى پیمابران و رسولان خود كه مردم را به سوى حق دعوت مى كنند، روح را به آنها مى فرستد؛ و ملائكه هم كه نزول مى كنند با روح پایین مى آیند. چنان كه مى فرماید: یـنـزل المـلائكـه بـالروح عـلى مـن یـشـاءمـن عـبـاده ان انـذروا انـه لا اله انـا فـاتـقـون (297) خـدا فـرشـتگان را به روح فرو مى فرستد بر هر یك از بندگان خود كه بخواهد، براى این كه انذار كنند كه هیچ معبودى جز خدانیست و باید شما از خدا بپرهیزند. یـلقـى الروح من امره على من یشاء من عباده لینذر یوم التلاق (298) القا مى كند روح را از امـر خـود بـر هـر یـك از بـنـدگـان خـود كـه بـخواهد برا آن كه از روز تلاقى بترساند. جبرئیل ؛ نزولاتش در اموراتى كه انجام مى دهد؛ تدبیرى كه در عالم مى كند از او استمداد مـى نـمـایـد؛ كـانـه او هـمـراه جـبـرئیـل اسـت ؛ و بـه تـعـبـیـر مـا مـثـل كـمك به جبرئیل است و در آیه كلمه القاء بسیار عجیب است . غرض این كه كه روح یـك واقـعـیـتـى و یك موجود اشرف افضلى است كه چون ملائكه براى انجام امور عالم نازل مى شوند، او همراه ملائكه نازل مى شود، اآنهارا در ماوریت خود كمك كند. پس این همان هویت روح است . بـنـابـرایـن جـبـرئیل ربطى به روح ندارد و از افراد و انواع روح نیست و روح نیز فرد نـدارد و خـود نـوعـى اسـت كـه مـنـحـصـر بـه شـخـص واحـد مـى بـاشـد و امـا جبرئیل از ملائكه است ، و روح یك واقعیتى است جداى از فرشتگان . از ایـن كـه ؛ اقرآن روح به لفظ مفرد آورده شده است و ملائكه به صیغه جمع ، مـیـتـوان اسـسـتـفـاده كـرد؟ روح مـقـام جـامـعـیـتـى اسـت ، و قـربـش بـه پـروردگـار از جبرئیل بیشتر است (299) . ر تـفـسـیـر عـیـاشـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) در پـاسـخ سـوال از روح آمـده اسـت . روح مـخـلوقـى عـظـیـم اسـت كـه از جـبـرئیـل و مـیـكـائیل برتر و با احدى از فرشتگان جز محمد (ص ) نبوده و اكنون با ائمه (عـلیـه السـلام ) اسـت ، و ایـشـان را تـسـدیـد مـى كـنـدو آن چـه آرزو گـردد، یـافـت نشود(300) . سعد اسكاف (كفاشى ) گوید: مردى خدمت امیر المومنین (علیه السلام ) آمد و درباه روح پـرسـیـد كـه آیـا او هـمـان جـبـرئیـل اسـت ؟ امـیـر المـومـنـیـن (ع ) فـرمـود: جبرئیل از ملائكه است و روح غیر جبرئیل است - و این سخن را براى ا ان مرد نكرار فرمود - عـرض كـرد: سـخـن بـزرگـى گـفـتـى !! هـیـچ كـس عـقـیـده نـدارد كـه روح غـیـر از جـبـرئیـل اسـت حـضـرت فـرمـود: تـو خـود گـم راهـى و از اهل گم راهى روایت مى كنى ، خداى تعالى به پیامبرش مى فرماید: فرمان خدا آمدنى است ، آن را بـه شـتـابش تخواهید، او منزه است و از آن چه مشركان با وى انباز مى كنند برتر اسـت . مـلائكـه را هـمـراه روح فرو مى فرستد(301) پس روح غیر از ملائكه - صلوات الله علیهم - مى باشد(302) . و نیز در مورد توصیف روح امیر المومنین (علیه السلام ) مى فرماید: از براى او (روح ) هـفـتـاد هـزار زبـان لغـت كـه تـسـبـیـح خـداى تـعالى به آن لغات كند. و خداوند مـتـعال بر هر تسبیحى فرشته ا را خلق مى كند كه با ملائكه تا روز قیامت پرواز كند؛ و خـداونـد خـلقـى را اعـظـم از او غـیـر از عـرش خـلق نـكـرد، و اگـر او بـخـواهـد (بـه عـنوان مـثـال و تـقـریب ذهن به عظمت وجودى و توانایى او) آسمان هفت گانه و هفت طبقه زمین را یك لقمه كند، قدرت دارد(303) . صـدر المـتـالهـین در آخر كتاب شواهد الربوبیه در مورد فرق روح و فرشته مى نـویـسـد: نـبـوت نـیـز سـارى در كـلیـه مـوجـودات اسـت ، لكـن اسـم نـبـى و رسول له جز بر یكى ملائكه ، به خصوص آنان كه جنبه رسالت از طر ف خدا ندارند،، اطـلاق نـمـى شود و هر روحى از ارواح كه مقام و مرتبه رسالت از طرف خدا ندارند، فقط روح اسـت ، لفـظ مـلك بـر او طلاق نمى شود. مگر به نحو مجاز؛ زیرا لفظ ملك مشتق است از الوكه به معناى رسالت . امـا حـدیـثى كه مرحوم طبرسى از امام صادق (علیه السلام ) روایت كرده كه فرمود: هو مـلك اعـظـم مـن جـبـرئیل و میكائیل (304) به گفته ملاصدار تعبیرى است مجازى نه حقیقى (305) . امـا ایـن كـه بـیـن روح انـسـان و آن روح چـه مـنـاسبتى است ؟ و چرا به روح انسان روح مى گـویـنـد؟ و آیـا در آیـه شـریـفـه :و یـسـئلونـك عـن الروح قـل الروح م امـر ربـى (306) از آن روح سوال شده یا از روح انسان ؟ هـمـان طور كه ذكر شد روح داراى خلقتى است ، اعظم از ملائكه و ربطى به انسان و روح انسان ندارد؛ و استعمال لفظ روح بر آن حقیقت و بر نفس هاى انسان از باب اشتراك لفظى است نه اشتراك معنوى . و شاید معنوى . و شاید از ایـن نـظـر بـاشـد كـه نفس ناطقه انسان در سیر كمالى خود، در اثر مجاهدان و عبادات به مقامى مى رسد با آن روح هم دست و هم داستان مى شود. در آیه شریفه مذكور از مطلق روح سوال مى كنند، نه از نفس ناطقه انسان ، چون جواب مى رسـد كـه : الروح مـن امـر ربى یعنى روح از عالم امر است ، نه انند انسان كه از عـالم خـلق اسـت . و در پـرسـتـش هاى آنها هیچ سخنى از روح انسان نیست ، و على الظاهر از هـمـان نـروح كـه نـامـش ؛ قـرآن آمـده اسـت پـرسـش مـى كـنـنـد؛ و عـجـیـب ایـن اسـت كـه در ذیـل مى فرماید: و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا(307) . یعنى خلقت روح و فـهـمـیـدن حـقیقت آن را علوم بشرى خارج است و به آسمانى به آن نمى توان دسترسى پیدا كرد(308) . بنابراین از آن چه گفته شد و از بیان امام خمیتى (ره ) در كتاب آداب الصلوه ، نتیجه مى شود كه روح بر فرشتگان سیطره داشته و منزلتى والاتر از آنان دارد.
293- قدر (97) آیه 4. 294- محل (16) آیه 102. 295- شعراء (26) آیه 193. 296- نبا (78) ا ایه 38. 297- نحل (16) آیه 2. 298- غافر (40) آیه 15. 299- مهر تابان ، ص 240 (با اندكى تلخیص ). 300- تفسیر عباشى ، ج 2، ص 317. 301- نحل عیاشى ، ح 2، ص 317. 302- اصول كافى ، ج 1، ص 274. 303- ریاض السالكیم ، ج 2، ص 32. 304- مجمع البیان تج 10، ص 427. 305- براى اطاعات بیش تر در وجوه امتیاز روح و ملائكه . ر. ك : محمد حسین طباطبائى ، انسان از آغاز تا انجام ، ترجمه صادق لاریجانى . 306- اسـراء (17) آیـه 85. (و از تـو دربـاره روح سوال مى كنند، بگو: روح از امر پروردگار من است ).
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:41  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 16: النحل وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مِن دَآبَّةٍ وَالْمَلآئِكَةُ وَهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا
سجده مىكنند و تكبر نمىورزند يَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ
از پروردگارشان كه حاكم بر آنهاست مىترسند و آنچه را مامورند انجام
مىدهند فسیر نور كه بتپرستان سهمى از كشاورزى و دامدارى خود را، نصيب بتها مى دانستند، «و جعلوا للَّه مما ذَرا من الحرث و الانعام نصيباً فقالوا هذا للَّه بزعمهم و هذا لشركائنا» احتمال ديگرى كه مرحوم علامه طباطبايى در اين آيه پسنديده ند، آن است كه مردم در نزول نعمتها ورفع بلاها، نقشى براى خدا در نظر نمىگيرند و همه را از غير او مىبينند. مشركان، ملائكه را دختران خدا مىدانستند، چنانكه در آيه 19 سوره ى زخرف مىفرمايد: «و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثاً» و در اين عقيده ى آنها، سه انحراف بود: الف: براى خدا فرزند قائل مىشوند، در حالى كه «لم يلد و لم يولد» مى دادند! «افاصفاكم ربكم بالبنين و اتخذ من الملائكة اناثا» <510> 1- هرچه داريم از اوست، براى غير او سهمى قرار ندهيم كه بايد پاسخگو باشيم. «و يجعلون لما لايعلمون نصيباً ... تاللَّه لتسئلنّ» 2- لطف مادى خداوند شامل منحرفان نيز مىشود. «مما رزقناهم» راه رزق و نعمت يا رفع بلا ندارند. «يجعلون لما لايعلمون نصيباً» 4- حتى بخشى از نعمتها را از غير خدا دانستن شرك است. «نصيباً ممّا رزقناهم»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:22  توسط محمد ضیغم تبار
|
وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مِن دَآبَّةٍ وَالْمَلآئِكَةُ وَهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا
سجده مىكنند و تكبر نمىورزند يَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ
از پروردگارشان كه حاكم بر آنهاست مىترسند و آنچه را مامورند انجام
مىدهند
تفسیر نور ديگر حركت كند و منتقل شود. اين كلمه بر انسان و حيوان و جنّ اطلاق مى شود، ولى به فرشتگان گفته نمى شود. مراد از سجدهى تمام موجودات آسمانى و زمينى، يا خضوع تكوينى و تسليم بودن آنها در برابر قوانين هستى است و يا آنكه مراد سجده اى برخاسته از درك و شعور است، كه ظاهر آيات، دومى است، گرچه از درك و شعور ما خارج است! اگر همه موجودات، همانند فرشتگان، در برابر خدا خاضع و ساجدند، چرا ما انسانها سجده نكنيم و استكبار ورزيم. همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار «للَّه يسجد» 2- در آسمانها نيز موجودات زنده و جنبنده ساكن است. «ما فى السموات ...من دابّة» چنانكه در آيه 29 سوره ى شورى نيز مىخوانيم: «و ما بثّ فيهما من دابّة» 3- فرشتگان تسليم محض خدا هستند. «و هم لايستكبرون» از خدا، ناشى از مقام وعظمت پروردگار است. «يخافون ربّهم من فوقهم» (چنانكه در مورد مؤمنان نيز قرآن مى فرمايد: «واما من خاف مقام ربّه» <507> ) 5- فرشتگان نه در ذات، روحيه ى استكبار دارند ونه در عمل. «لايستكبرون، يفعلون مايؤمرون» 6- ريشه ى ترك دستورات الهى، استكبار است. اگر ريشه رفت، عمل مى آيد. «لايستكبرون، يفعلون مايؤمرون» 7- فرشتگان، مأموران الهى و مكلّف هستند. «يفعلون مايؤمرون»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:6  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 16: النحل هَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ أَن تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ أَمْرُ رَبِّكَ كَذَلِكَ فَعَلَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلكِن كَانُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ آيا [كافران] جز اين كه فرشتگان [جانستان] به سويشان آيند يا فرمان پروردگارت [داير بر عذابشان] دررسد انتظارى مى برند كسانى كه پيش از آنان بودند [نيز] اين گونه رفتار كردند و خدا به ايشان ستم نكرد بلكه آنان به خود ستم مى كردند
مردمِ بهانه جو، انتظارات ديگرى داشتند. خداوند بر انجام هركارى قدرت دارد، ولى مى فرمايد: اگر بعد از برآمدن انتظار شما بازهم لجاجت كنيد، قهر الهى شما را فرا خواهد گرفت و ديگر مهلتى براى عذرخواهى و توبه در كار نيست. نمونه آن را در مائده آسمانى كه از حضرت عيسى خواستند و يا ناقه اى كه از حضرت صالح درخواست نمودند، مى بينيم كه هرگاه نوع معجزه به درخواست مردم صورت گيرد، بايد اطاعت حتمى باشد و گرنه قهر حتمى است. البتّه اين در مواردى است كه اصل انتظار محال نباشد، مانند ديدن خدا وگرنه اگر اصل توقّع نابجا باشد، پاسخ ردّ به آنان داده مىشود. نظام آفرينش و تربيتى خداوند، بر محور انتظارات نابجاى شما نمى چرخد. ممكن است شما انتظار داشته باشيد خداوند و فرشتگان در لابلاى ابرها، بالاى سر شما به صورت جسمى پيدا شوند و مستقيماً با خودتان حرف بزنند، ولى چنين چيزى ممكن نيست. 1- با وجود دلائل روشن بر رسالت پيامبر، توقّع نابجا ممنوع است. «هل ينظرون» 2- انتظار رؤيت خدا و فرشتگان، بهانه اى براى فرار از پذيرش حقّ است. «ينظرون... يأتيهم اللّه و الملائكة» 3- سرچشمه و بازگشت همه چيز به سوى خداست. چرا در انتظار ديدن خود او هستيد، مگر آثار او را نمىبينيد. «هل ينظرون... و الى اللّه ترجع الامور»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:55  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 16: النحل الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ همان كسانى كه فرشتگان جانشان را در حالى كه پاكند مى ستانند [و به آنان] مىگويند درود بر شما باد به [پاداش] آنچه انجام مى داديد به بهشت درآييد
كفر و شرك بود: «الذين تتوفاهم الملائكة ظالمى انفسهم» كسانى هستند كه اهل شرك وگناه نبوده اند و اينها همان متقين هستند. «طيّب» يعنى پاك از هرگونه كدورت وناخالصى وآراسته به كمالات و محاسن. 1- كيفر وپاداش بعضى، از همان لحظه مرگ آغاز مىشود. «تتوفاهم الملائكة طيبين... ادخلوا الجنّة» در روايات نيز آمده: قبر؛ يا گودالى از دوزخ است، يا باغى از بهشت. 2- مرگ، نيستى نيست، گرفتن روح است. «تتوفاهم» 3- فرشتگان مأموران الهىاند و خداوند براى هر كار مأمورانى دارد. «تتوفاهم الملائكة» 4- مرگ پاكان همراه با درود فرشتگان است. «تتوفاهم الملائكه يقولون سلام عليكم» 5- سلام كردن، شعار فرشتگان و ادبى آسمانى است. «يقولون سلام عليكم» (در سلام، دعا، سلامتى و امنيت وجود دارد) 6- بهشت را به بها دهند نه بهانه. «ادخلوا الجنّة بما كنتم تعملون»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:44  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 16: النحل الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُاْ السَّلَمَ مَا كُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءٍ بَلَى إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ
بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ همانان كه فرشتگان جانشان را مىگيرند در حالى كه بر خود ستمكار بودهاند پس از در تسليم درمىآيند [و مىگويند] ما هيچ كار بدى نمىكرديم آرى خدا
به آنچه مىكرديد داناست فَادْخُلُواْ أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ ﴿29﴾ پس از درهاى دوزخ وارد شويد و در آن هميشه بمانيد و حقا كه چه بد است
جايگاه متكبران
اظهار اسلام و تسليم مى كنند و هم گذشته ى بد خود را انكار مى كنند. اما نه آن ايمان ارزش دارد، چون از روى اضطرار است نه اختيار، و نه اين انكار مورد قبول است چرا كه خداوند به كارهاى آنان آگاه است. 1- مرگ، نابودى نيست، بلكه قبض روح و جداكردن روح از جسم است. «تتوفيهم» 2- سنت خداوند آن است كه كارها را باواسطه انجام دهد. «تتوفيهم الملائكة» 3- كفر و شرك، ظلم به انسانيت خويش است. «ظالمى انفسهم» 4- انسان روزى مجبور به تسليم است، امّا چه سود؟ «فالقوا السّلم ... فادخلوا ابواب جهنّم» 5- لحظهى جان دادن، لحظه ى حساسى براى مؤمن و كافر است. در مورد كافر مى فرمايد: «تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم» و در مورد مؤمن در آيه ى 32 نحل مىفرمايد: «تتوفيهم الملائكة طيبين» 6- جهنّم درهاى متعددى دارد وهر خلافكار از طريق خاصى، به دوزخ مى رود.«ابواب» 7- ريشه ى اصلى كفر، روحيه ى تكبرّ است. «الكافرين ...المتكبرين»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:30  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 16: النحل أَتَى أَمْرُ اللّهِ فَلاَ تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى
عَمَّا يُشْرِكُونَ [هان] امر خدا دررسيد پس در آن شتاب مكنيد او منزه و فراتر است از آنچه
[با وى] شريك مىسازند
يُنَزِّلُ الْمَلآئِكَةَ بِالْرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنذِرُواْ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَاْ فَاتَّقُونِ
فرشتگان را با روح به فرمان خود بر هر كس از بندگانش كه بخواهد نازل مىكند كه بيم دهيد كه معبودى جز من نيست پس از من پروا كنيد تفسیر نور امّا جمله ى «اتى امراللَّه» اختصاصى به فرمان قهر الهى ندارد، بلكه شامل همه فرمانهاى خداوند، همچون فرمان جهاد، فرمان ظهور امام زمان عليه السلام و فرمان برپايى روز قيامت، مىشود كه نبايد در اين امور عجله كرد. «روح» يكى از فرشتگانِ مقرّب الهى است كه نام او در قرآن، بصورت جداگانه و در كنار كلمهى «ملائكة» آمده است: «يوم يقوم الروح و الملائكة» <492> «تعرج الملائكة و الرّوح اليه» <493> «تنزّل الملائكة والروح». اما در آيه مورد بحث، بجاى حرفِ «واو» بين دو كلمه حرف «باء» بكار رفته است: «ينّزل الملائكة بالروح» شايد از آن جهت كه مراد از «روح» در اين آيه، آن فرشته نباشد، بلكه مراد معناى لغوىِ «روح» يعنى حياتِ معنوى باشد كه معناى آيه چنين مىشود: خداوند فرشتگان را همراه با اسباب حيات، بر بندگانى كه بخواهد نازل مىكند. چنانكه در آيه ى «وكذلك اوحينا اليك روحاً من امرنا» <494> مراد از «روح» قرآن است كه مايه حياتِ معنوى مىباشد: «دعاكم لما يحييكم» <495> 1- فرمانهاى الهى قطعى و وقوع قهر او حتمى است. «اتى امراللَّه» <496> 2- خداوند به وعدههاى خود عمل مى كند. «اتى امر اللَّه» <497> 3- در كار خدا عجله نكنيد، كه كار او حكيمانه است و در وقت خود انجام مىشود. «فلا تستعجلوه» 4- نزول فرشتهى وحى، محتواى وحى و كسى كه آنرا دريافت مىكند، همه و همه در مدار ارادهى الهى است. «من امره» 5- رسالت، امرى انتصابى است نه اكتسابى. «من يشاء» نمى رساند: «اللَّه اعلم حيث يجعل رسالته» <498> 6- اولين شرط دريافت وحى الهى، روح عبوديت و بندگى پيامبران بوده است. «من عباده» 7- هشدار دادن به مردم، در رأس وظايف پيامبران است. «انذروا» 8- اساس عقايد بر توحيد است و اساسِ عمل صالح بر تقوى. «لااله الاّ انا فاتقون» 9- پروا و پاكى، در سايهى توحيد معنا پيدا مىكند. «لااله الاّ انا فاتقون»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:15  توسط محمد ضیغم تبار
|
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سوره 15: الحجر قَالُواْ بَلْ جِئْنَاكَ بِمَا كَانُواْ فِيهِ يَمْتَرُونَ گفتند [نه] بلكه براى تو چيزى آورده ايم كه در آن ترديد مى كردند
وَأَتَيْنَاكَ بَالْحَقِّ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ و حق را براى تو آورده ايم و قطعا ما راستگويانيم فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ وَاتَّبِعْ أَدْبَارَهُمْ وَلاَ يَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ وَامْضُواْ حَيْثُ تُؤْمَرُونَ پس پاسى از شب [گذشته] خانواده ت را حركت ده و [خودت] به دنبال آنان برو و هيچ يك از شما نبايد به عقب بنگرد و هر جا به شما دستور داده مى شود برويد
وَقَضَيْنَا إِلَيْهِ ذَلِكَ الأَمْرَ أَنَّ دَابِرَ هَؤُلاء مَقْطُوعٌ
مُّصْبِحِينَ و او را از اين امر آگاه كرديم كه ريشه آن گروه صبحگاهان بريده خواهد شد
وَجَاء أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ و مردم شهر شادى كنان روى آوردند قَالَ إِنَّ هَؤُلاء ضَيْفِي فَلاَ تَفْضَحُونِ [لوط] گفت اينان مهمانان منند مرا رسوا مكنيد وَاتَّقُوا اللّهَ وَلاَ تُخْزُونِ و از خدا پروا كنيد و مرا خوار نسازيد قَالُوا أَوَلَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعَالَمِينَ گفتند آيا تو را [از مهمان كردن] مردم بيگانه منع نكرديم قَالَ هَؤُلاء بَنَاتِي إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ
گفت اگر مى خواهيد [كارى مشروع] انجام دهيد اينان دختران منند [با آنان
ازدواج كنيد] لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ
به جان تو سوگند كه آنان در مستى خود سرگردان بودند فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ پس به هنگام طلوع آفتاب فرياد [مرگبار] آنان را فرو گرفت فَجَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ حِجَارَةً
مِّن سِجِّيلٍ و آن [شهر] را زير و زبر كرديم و بر آنان سنگهايى از سنگ گل بارانديم
إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ لِّلْمُتَوَسِّمِينَ به يقين در اين [كيفر] براى هوشياران عبرتهاست وَإِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُّقيمٍ و [آثار] آن [شهر هنوز] بر سر راهى [داير] برجاست إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِّلْمُؤمِنِينَ بىگمان در اين براى مؤمنان عبرتى است
درخواست مىكردند و مى گفتند: «فأتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين» <472> و تمام هشدارها را شوخى گرفته و در مورد قهر خداوند چه در دنيا و چه در آخرت ترديد داشتند، خداوند در اين آيات بيان مىكند كه قهر مورد ترديد كفار قطعاً خواهد آمد. «قِطع» جمع «قطعه» به قسمت عمده ى شب كه گذشته باشد، گفته مى شود. 1- هشدارها وتهديدهاى الهى را شوخى نگيريد. «جئناك» 2- كيفرهاى الهى بر اساس عدل و حق و استحقاق مجرمان است. «بالحق» 3- از غفلت كفار براى نجات مؤمنين استفاده كنيد. <473> «فاسر باهلك بِقطع من اليل» 4- به هنگام جنگ و هجرت، رهبر بايد همپاى ضعيفترين مردم حركت كند تا مومنى جا نماند و دشمن و كافرى ملحق نشود. «واتبع ادبارهم» 5- حركت بايد قاطعانه و جدّى و رو به جلو باشد. «ولا يلتفت منكم احد» 6- حركت انبيا، زير نظر وفرمان خداوند است. «تؤمرون» 7- در حوادث مهم لطف خدا لحظه به لحظه امداد مى كند .(هجرت در چه زمانى: «بقطع من اليل» با چه افرادى: «باهلك» با چه روشى: «لايلتفت منكم احد» وبه چه مقصدى: «حيث تؤمرون» 8- خداوند انبيا را قبل از هلاكت كفار آگاه مىكند. «و قضينا اليه» 9- خداوند قادر است در لحظهاى نسل و گروهى را نابود سازد. «دابر»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:27  توسط محمد ضیغم تبار
|
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سوره 15: الحجر إِلاَّ آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ مگر خانواده لوط كه ما قطعا همه آنان را نجات مىدهيم إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَا إِنَّهَا لَمِنَ الْغَابِرِينَ ﴿60﴾ جز آنش را كه مقدر كرديم او از بازماندگان [در عذاب] باشد فَلَمَّا جَاء آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ پس چون فرشتگان نزد خاندان لوط آمدند قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُّنكَرُونَ [لوط] گفتشما مردمى ناشناس هستيد
فسیر نور خاك، غبار گويند. حضرت ابراهيم وحضرت لوط در اولين برخورد با فرشتگان آنان را نشناختند، لذا ابراهيم گفت: «انا منكم وجلون» و لوط گفت: «قوم منكرون» البته اين فرشتگان در قيافه جوانان خوش صورت و زيبا ميهمان حضرت لوط شدند و حضرت به دليل فساد جامعه از وجود چنين ميهمانانى نگران شد. 1- پيروان واقعى انبيا، از كيفرهاى دنيوى نيز بيمه هستند. «الاّ ال لوط» 2- مخالفت همسر لوط با او، بهترين دليل بر اختيار انسان است و اينكه انسان محكوم و مجبور محيط نيست. «الاّ امراته» 3- وابستگى اقتصادى دليل وابستگى فكرى و فرهنگى نيست. (همسر لوط از نان لوط مى خورد ولى ضد او فكر مى كرد) 4- در مكتب انبيا، اصل ضابطه است. نه رابطه. لذا همسر پيامبر نيز به قهر الهى گرفتار مىشود. «الاّ امرته انها لمن الغابرين» (پيوندهاى خانوادگى نبايد مانع اجراى اهداف الهى باشد) (حضرت لوط در خانه مخالفى همچون همسرش داشت ولى ديگران او را پذيرفتند) «الاّ امرته» 6- در ازدواجهاى انبيا نيز ناكامى بوده است. «الاّ امرته»
7- حساب مردان خدا، از حساب بستگان نااهل واطرافيان جداست. «الاّ امرته» 8- قهر وعذاب الهى، طبق حساب وبرنامه است. «قدّرنا» 9- سنت خداوند در قهر تبهكاران، خودى يا بيگانه، زن يا مرد، مشهور يا گمنام نمىشناسد. «انّها لمن الغابرين» 10- انبيا از پيش خود علم غيب ندارند. (لوط فرشتگان را نشناخت) «قوم منكرون»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:4  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 15: الحجر قَالَ فَمَا خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ ﴿57﴾
[سپس] گفت اى فرشتگان [ديگر] كارتان چيست قَالُواْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمٍ مُّجْرِمِينَ گفتند ما به سوى گروه مجرمان فرستاده شدهايم تفسیر نور مى گذاشتند. «انا ارسلنا» 2- فرشتگان ماموران خدا هستند. همانگونه كه براى مومنين دعا مى كنند «يستغفرون للذين امنوا» <471> نسبت به مجرمان حامل قهر الهى مىشوند.«ارسلنا» 3- سلسله مراتب بايد حفظ شود. با اينكه مسئله مربوط به قوم لوط است، اما فرشتگان ابتدا حضرت ابراهيم را در جريان قرار دادند، سپس حضرت لوط را، زيرا حضرت لوط تحت ولايت حضرت ابراهيم بوده است. «انا ارسلنا» 4- كيفر مجرمان تنها در آخرت نيست. «ارسلنا، مجرمين» 5- اگر گناه عمومى شد و تو به اى در كار نبود، قهر الهى حتمى است. «ارسلنا الى قوم...» 6- تلخى ها وشيرينى ها بهم آميخته است. (ابتدا بشارت فرزنددار شدن و سپس خبر هلاكت قوم لوط)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:39  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 15: الحجر وَنَبِّئْهُمْ عَن ضَيْفِ إِبْراَهِيمَ و از مهمانان ابراهيم به آنان خبر ده إِذْ دَخَلُواْ عَلَيْهِ فَقَالُواْ سَلامًا قَالَ إِنَّا مِنكُمْ
وَجِلُونَ
هنگامى كه بر او وارد شدند و سلام گفتند [ابراهيم] گفت ما از شما
بيمناكيم قَالُواْ لاَ تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ گفتند مترس كه ما تو را به پسرى دانا مژده مىدهيم قَالَ أَبَشَّرْتُمُونِي عَلَى أَن مَّسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ
تُبَشِّرُونَ گفت آيا با اينكه مرا پيرى فرا رسيده است بشارتم مى دهيد به چه بشارت
مى دهيد قَالُواْ بَشَّرْنَاكَ بِالْحَقِّ فَلاَ تَكُن مِّنَ الْقَانِطِينَ
گفتند ما تو را به حق بشارت داديم پس از نوميدان مباش قَالَ وَمَن يَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ
گفت چه كسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش نوميد مىشود
تفسیر نور حضرت ابراهيم عليه السلام است كه فرشتگان از يكسو بشارت فرزند به او دادند، و از سوى ديگر خبر هلاكت قوم لوط را. كلمه «ضيف» هم به يك مهمان گفته مى شود و هم به چند مهمان. خداوند يك بار به حضرت ابراهيم از كنيزش (هاجر) پسرى به نام اسماعيل داد و اين بشارت در مورد همسرش ساره است كه خداوند به او اسحاق داد. درباره ى اسماعيل فرمود: «بغلام حليم» <467> و دربارهى اسحاق «بغلام عليم» فرموده است. 1- از حوادث تلخ وشيرين تاريخ، درس بگيريم. «نبّئهم» (بهترين تاريخها زندگى انبيا وبهترين تاريخگويان نيز آن بزرگواران هستند) 2- گاهى ملائكه با اراده الهى، به صورت انسان درمى آيند و با او در تماس مى باشند. «ضيف ابراهيم» 3- سلام كردن، يك ادب الهى در طول تاريخ بوده است. «فقالوا سلاما» 4- علم وشناخت انبيا، محدود و مشروط به اذن خداوند است. «انا منكم وجلون» (حضرت ابراهيم در ابتدا آنها را نشناخت و ترسيد) 5- خبرهاى تلخ را همراه با خبرهاى شيرين بيان كنيم. «بشرنا» (به فرموده ى امام باقرعليه السلام شيرينى خبر فرزند براى جبران تلخى خبر هلاكت قوم لوط بود) <468> 6- تعجب از قدرت خداوند منافاتى با توحيد ندارد. «فبم تبشرون» (در اينجا تعجب حضرت ابراهيم عليه السلام بيان شده و در سوره ى هود تعجب همسرش ساره آمده است «ءَاَلِدُ و اَنَا عجوز وهذا بعلى شيخاً» <469> 7- قبل از وقوع خطر و حادثه، بايد هشدار داد. «لا تكن من القانطين» 8- انبيا به ادب الهى تربيت مىشوند. «لاتكن من القانطين» 9- عصمت انبيا، منافاتى با هشدارهاى الهى ندارد. «لاتكن من القانطين» 10- همه جا نه ى خدا، نشانه انجام شدن عملى خلاف نيست، گاهى نهى ها براى پيشگيرى است. «لاتكن من القانطين» 11- تعجب از بعضى امور مثل فرزنددار شدن در پيرى، غير از يأس از رحمت خداست. 12- يأس و نااميدى را با ياد رحمت و ربوبيت خداوند درمان كنيم. «رحمة ربّه» 13- كسانى كه به علم و قدرت و رحمت خداوند اطمينان دارند، هرگز مايوس نمى شوند. «من يقنط ...الا الضّالون» <470>
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:23  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 15: الحجر فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ
سَاجِدِينَ پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم پيش او به سجده
درافتيد فَسَجَدَ الْمَلآئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ پس فرشتگان همگى يكسره سجده كردند تفسیر نور مراد از دميده شدن روح خدا در انسان، جان داشتن و نفس كشيدن نيست، زيرا كه حيوانات نيز نفس مى كشند، بلكه مراد اعطاى صفاتى چون خلاّقيت، اراده و علم، از سوى خداوند به انسان است. و نسبت روح به خداوند براى شرافت روح است نظير بيت اللَّه و شهراللَّه. سجده فرشتگان بر آدم، يك سجده تشريفاتى نبود، بلكه به معناى خضوع آنان در برابر آدم و نسل او بود. يعنى فرشتگان نيز در خدمت بشر و مسخّر اويند. <465> 1- آفرينش انسان، كامل و متعادل است. «سوّيته» 2- سجده فرشتگان، بخاطر دميدن شدن روح خدا بود. «نفخت فيه من روحى فقعوا» تنآدمى شريف است به جان آدميت 3- انسان موجودى است دو بُعدى ودر هر دو بُعد كامل است. در بُعد مادّى «سويته» در بُعد معنوى «نفخت فيه من روحى»
4- انسان مظهر تجلّى بعضى صفات خداوند است. «روحى» 5- معنويت نياز به تن ومَركَب مادى دارد. «سويته و نفخت فيه...» 6- كسانى كه حاضر نيستند در صفوف سجدهكنان باشند روح ابليسى دارند .«اَبى...» 7- گرچه سجود و ركوع يك ارزش است، ولى اگر همراه با ساير ركوع و سجود كنندگان باشد ارزش كاملترى دارد. <466> «مع الساجدين»
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:6  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 15: الحجر وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن
صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ و [ياد كن] هنگامى را كه پروردگار تو به فرشتگان گفت من بشرى را از گلى
خشك از گلى سياه و بدبو خواهم آفريد تفسیر نور است كه پوست او پيدا است و پوست باقى حيوانات با پشم و مو و كرك و پر و پولك پوشيده شده است. 1- آفرينش فرشتگان، قبل از انسان بوده است. (زيرا خداوند قبل از آفرينش انسان مسئله را با فرشتگان در ميان گذاشت) «و اذ قال ربّك للملائكة» 2- آفرينش انسان از خاك وماديات است ولذا گرايش غريزى او نيز به ماديات است.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:57  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 15: الحجر وَقَالُواْ يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ
لَمَجْنُونٌ و گفتند اى كسى كه قرآن بر او نازل شده است به يقين تو ديوانه ا ى
لَّوْ مَا تَأْتِينَا بِالْمَلائِكَةِ إِن كُنتَ مِنَ الصَّادِقِينَ
اگر راست مى گويى چرا فرشته ها را پيش ما نمىآورى مَا نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ إِلاَّ بِالحَقِّ وَمَا كَانُواْ إِذًا
مُّنظَرِينَ فرشتگان را جز به حق فرو نمىفرستيم و در آن هنگام ديگر مهلت نيابند
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ
بى ترديد ما اين قرآن را به تدريج نازل كرده ايم و قطعا نگهبان آن
خواهيم بود
تفسیر نور جن زده است. همانگونه كه كلمه «ديوانه» به معناى ديوزده است و در جاهليت اعتقاد داشتند كه شاعر به خاطر ارتباطى كه با جنّ دارد مى تواند شعر بگويد. در اين دو آيه تحقير وتمسخر وتهمت وترديد، با انواع تأكيدها براى پيامبر صلى الله عليه وآله از زبان كفار مطرح شده است. «ياايهاالذّى» به جاى «ياايهاالنّبى» يك نوع تحقير است، كلمه «ذكر» با توجه به اينكه كفار به وحى عقيده نداشتند، يك نوع تمسخر است و «مجنون» تهمت است و جمله «ان كنت من الصادقين» نشانه ى ترديد آنان در نبوت است. به علاوه حرف «اِنّ» و حرف لام در جمله «انّك لمجنون» و قالب جمله اسميه، نشانهى انواع تاكيد در سخن و عقيده انحرافى آنهاست. 1- توجّه به معنويات، نزد گروهى ديوانگى است. «انك لمجنون» 2- كفار سرچشمه سخنان پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله را كه وحى است قبول نداشتند. لذا به جاى «انزل اللَّهاليك» مىگفتند: «نُزّل عليه» 3- كفار، نشانه ى صداقت پيامبر را نزول فرشته مى دانستند، ولى اين بهانه اى بيش نبود. زيرا در جاى ديگر قرآن مىخوانيم: اگر بر فرض ما فرشتگان را بر آنان نازل كنيم و مردگان زنده شوند و با آنان سخن بگويند و در برابر چشمشان همه چيز را حاضر كنيم، باز هم ايمان نمىآورند. «ما كانوا ليؤمنوا» شود و مردم بىاعتنايى كنند، ممكن است قهر الهى نازل شود و ممكن است براى مدتى به آنان مهلت داده شود، لكن هرگاه نوع معجزه و درخواست آن از طرف مردم باشد؛ نظير بيرون آمدن شتر از دل كوه كه از حضرت صالح خواستند و يا نظير فروآمدن غذاى آسمانى كه از حضرت عيسى خواستند، در اين گونه موارد هرگاه مردم تخلف نمايند قهر خدا حتمى و فورى است و ديگر به آنان مهلت داده نمى شود. «و ما كانوا اذاً منظرين» در آيه قبل كفار با جمله «لو ما تأتينا بالملائكة» از پيامبر عزيز تقاضاى فرود آمدن فرشتگان بر خودشان را داشتند. اين آيه پاسخ مى دهد: كه نزول فرشتگان بر حق است و حق آن است كه فرشته بر افراد لايق نازل شود ونزول فرشته بر افراد نااهل باطل است و ما جز حق انجام نمى دهيم. «ما ننزل الملائكة الا بالحقّ» 1- نزول فرشتگان بر اساس هوس اين و آن نيست، بلكه بر اساس حق است. «وما ننزّل الملائكة الاّ بالحق» 2- مهلت دادن خدا نيز قانون دارد ودر مواردى كه نوع معجزه با درخواست خود مردم باشد ولى بازهم سركشى نمايند، مهلتى در كار نيست. «كانوا اذاً منظرين» در آيه 6 كفار مىگفتند: معلوم نيست سرچشمه ذكر پيامبر چيست «نزّل عليه» در اين آيه مىفرمايد: شك نكنيد قطعاً خود ما هستيم كه ذكر و قرآن را بر او نازل مى كنيم و همانگونه كه كفار با تأكيد نسبت جنون مى دادند، خداوند با تأكيد بيشترى نزول قرآن و حفظ آن را به ذات مقدس خود نسبت مى دهد. <443> به گواهى و وعده خدا در اين آيه، هيچگونه تغيير وتحريفى در قرآن رخ نداده، چنانكه در آيات ديگر نيز اين مطلب آمده است، از جمله آيه 42 فصلت: «لايأتيه الباطل منبين يديه ولا منخلفه» هيچگونه باطلى از هيچ طريقى به قرآن راه ندارد. و اگر رواياتى را ديديم كه در آن به تحريف قرآن اشاره اى دارد؛ يا جعلى است كه بايد بر ديوار زد و يا مراد تحريف در معنا وعمل، تفسير به رأى و سليقه و كنارزدن قرآن شناسان اصلى يعنى اهلبيت پيامبرعليهم السلام مىباشد. <444> علاوه بر وعده خداوند مبنى بر حفاظت از قرآن، مسلمانان از آغاز ، قرآن را حفظ كرده ودر نوشتن وحفظ آن جدّى بودند، حتى آموزش قرآن را مهريه زنان قرار مىدادند، در نمازها مىخواندند وكاتبان وحى افراد متعدد بودند كه يكى از آنان حضرت علىعليه السلام بود وامامان اهل بيت عليهم السلام مردم را به همين قرآن موجود دعوت مى كردند، به علاوه حديث ثقلين <445> از شخص پيامبر گواه ديگرى بر سلامت قرآن است و به راستى مگر مى توان گفت رسالت پيامبر ثابت ولى كتابش متغير است؟! مصطفى را وعده داد الطاف حق 2- قرآن براى هميشه محفوظ است. «لحافظون» (اسم فاعل رمز دوام است) 3- يكى از پيشگويىهاى قرآن واز امتيازات اسلام، مصونيت قرآن از تحريف است. «انا له لحافظون» 4- قرآن، ذكر است. ياد خدا، ياد نعمتها، ياد تاريخ گذشتگان وياد قيامت. «الذكر» <446> 5- تهمت ها وتحقيرهاى ناروا، بايد محكم وهمانند خودشان پاسخ داده شود. «نُزّل عليه الذكر» را بايد با آيه «نحن نزلنا الذكر» پاسخ داد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:27  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 13: الرعد وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلاَئِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَيُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ فَيُصِيبُ بِهَا مَن يَشَاءُ وَهُمْ يُجَادِلُونَ فِي
اللّهِ وَهُوَ شَدِيدُ الْمِحَالِ رعد به حمد او و فرشتگان [جملگى] از بيمش تسبيح مى گويند و صاعقه ها را فرو مى فرستند و با آنها هر كه را بخواهد مورد اصابت قرار مى دهد در حالى كه آنان در باره خدا مجادله مى كنند و او سخت كيفر است
تسبيحى براساس علم وشعور وانتخاب. جالب آنكه قرآن بگونه اى اين مطلب را طرح وبيان مى كند كه اذهان را به خود متوجه سازد و ردّى بر ناباورى ها باشد. از جمله: 1- آوردن الفاظى مثل «سبّح» و «يسبّح» كه صراحت در اين معنا دارد. 2- تكرار اين مطلب در سوره هاى متعّدد. 3- آوردن مسئله تسبيح موجودات در ابتداى سوره و بلافاصله بعد از بسم اللَّه. 4- آوردن كلماتى از قبيل: قنوت وخضوع همه هستى «كل له قانتون» <180> ، سجده ستارگان وگياهان «والنجم والشجر يسجدان» <181> ، اطاعت آسمان وزمين «قالتا اتينا طائعين» <182> ، آگاهى موجودات در نماز وتسبيح «كل قد علم صلوته و تسبيحه» <183> 5- خطاب انسان به اينكه شما تسبيح آنان را درك نمى كنيد. «لاتفقهون تسبيحهم» <184> «محال» از «حيله» به معناى هر نوع چاره انديشى پنهانى است و چون چاره انديشى ملازم علم و قدرت است، لذا مفسران «شديد المحال» را «شديد القوة و العذاب» معنى كرده اند. در برخى آيات قرآن، تسبيح و حمد الهى در كنار هم قرار گرفته ا ند؛ «يسبح الرعد بحمده»، «ان من شىءٍ الا يسبح بحمده» <185> چنانكه در ذكر ركوع و سجود نيز چنين مىگوييم؛ «سبحان ربى العظيم وبحمده» و «سبحان ربى الاعلى وبحمده» در روايات متعددى از اهل سنت آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به هنگام شنيدن صداى رعد سخن خود را قطع كرده و به دعا مشغول مى شدند و ديگران را نيز به اين كار ارشاد مى فرمودند. <186> 1- رعد نيز مثل فرشته، تسبيحى آگاهانه و از روى شعور دارد. زيرا كلمه رعد و فرشته در كنار هم آمده اند. «يسبّح الرعد بحمده والملائكة» 2- تسبيح فرشتگان بر اساس خداترسى و خشيت است. «من خيفته» 3- صاعقه و صاعقه گرفتگى يك امر تصادفى نيست، بلكه با خواست خدا و مطابق قوانين الهى است. «يرسل الصواعق فيصيب بها من يشاء» <187> 4- براى انسان لجوج، چيز خطرناكى مثل صاعقه هم بازدارنده نيست. «يجادلون» 5- در فكر حيله وخدعه وجدال با خدا نباشيد كه با او نمى توان درافتاد . «هو شديد المحال» 6- هرگونه تدبير و حيله اى بد نيست، چه بسا كه بايد در برابر افرادى، سختترين تدبيرها و برنامه ريزى ها را بكار برد. «شديد المحال»
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:55  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 11: هود قَالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ ﴿80﴾ [لوط] گفت كاش براى مقابله با شما قدرتى داشتم يا به تكيه گاهى استوار
پناه مى جستم قَالُواْ يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَن يَصِلُواْ إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ وَلاَ يَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُهَا مَا أَصَابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ
الصُّبْحُ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ گفتند اى لوط ما فرستادگان(فرشتگان) پروردگار توييم آنان هرگز به تو دست نخواهند يافت پس پاسى از شب گذشته خانواده ات را حركت ده و هيچ كس از شما نبايد واپس بنگرد مگر زنت كه آنچه به ايشان رسد به او [نيز] خواهد رسيد بىگمان وعده گاه آنان صبح است مگر صبح نزديك نيست فَلَمَّا جَاء أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهَا حِجَارَةً مِّن سِجِّيلٍ مَّنضُودٍ پس چون فرمان ما آمد آن [شهر] را زير و زبر كرديم و سنگ پاره هايى از
[نوع] سنگ گلهاى لايه لايه بر آن فرو ريختيم مُّسَوَّمَةً عِندَ رَبِّكَ وَمَا هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ
[سنگهايى] كه نزد پروردگارت نشانزده بود و [خرابه هاى] آن از ستمگران
چندان دور نيست
سنگ، سفت، و «مَنضود» يعنى روي هم و پى در پى. منظور از سنگ نشان دار، يا اين است كه هر سنگ براى شخص خاصّى در نظر گرفته شده بود و يا اينكه آن سنگها با سنگهاى زمينى فرق داشته است. اين آيه، پايان كار قوم لوط را بيان مىفرمايد. در يك جمع بندى بايد گفت كه حضرت لوطعليه السلام پيامبر قوم لوط بود و در زمان حضرت ابراهيمعليه السلام مىزيست و دين او را تبليغ مىكرد. به همراه حضرت ابراهيمعليه السلام عازم فلسطين شد و سپس به طرف سرزمينى به نام مؤتفكات رفت كه مردم آن منطقه، بت پرست بودند و علنى لواط مىكردند. حضرت لوط عليه السلام به مبارزه با اين فساد و آفت بزرگ پرداخت، امّا هر چه تلاش نمود، تأثيرى نبخشيد، تا جايى كه او را تهديد به اخراج كردند. آنها مى گفتند: «لئن لم تنته يا لوط لتكوننّ من المخرجين» <487> اى لوط! اگر موعظه را قطع نكنى، تو را تبعيد مىكنيم. سرانجام فرشتگان مأمور عذاب نازل شدند و پس از در جريان قرار دادن حضرت ابراهيم و سپس حضرت لوط عليهما السلام، مأموريّتشان را انجام داده و منطقهى اين قوم فاسد را زير و رو كردند. در آيهى 73 سورهى حجر آمده است كه قوم لوط را صيحه فرا گرفت. شايد به واسطه ى همين صداى مهيب كه منطقه را زير و رو كرده، سنگهايى از درون زمين به طرف آسمان پرتاب شده و سپس بر سر آنها فرود آمده است، نظير آتشفشان و انفجارهايى كه به دنبال آن واقع مى شود. <488> و شايد هم در حين باريدن سنگ، صيحه ى آسمانى نيز منطقه را فرا گرفته باشد. 1- كيفر كسانى كه فطرت انسانى را واژگون مىكنند آن است كه شهر بر سرشان واژگون شود. «جعلنا عاليها سافلها» 2- قدرت الهى مى تواند به جاى باران، سنگباران كند. «امطرنا ...حجارة» 3- انحرافات اخلاقى و جنسى، ظلم است. «من الظالمين» 4- هر كس همچون دنياى غرب، همجنسبازى را جايز و آزاد بداند، بايد منتظر قهر خدا و زير ورو شدن منطقه ى فساد باشد. «و ما هى من الظالمين ببعيد»
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 15:17  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 11: هود وَلَمَّا جَاءتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالَ هَذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ و چون فرستادگان(فرشتگان) ما نزد لوط آمدند به [آمدن] آنان ناراحت و دستش از
حمايت ايشان كوتاه شد و گفت امروز روزى سخت است
تفسیر نور و ميهمان او شدند، لذا آن حضرت از سوءقصد قوم فاسد خود نسبت به ميهمانانش نگران شد. جمله ى «ضاق بهم ذرعا» يعنى دستش كوتاه شد، كنايه از اينكه عاجز گرديده و راه بروى او بسته شد. 1- علم انبيا محدود است. «لمّا جائت رسلنا» (حضرت لوط نمىدانست كه اين ميهمانان فرشته اى در صورت انسانند) 2- مرحلهى اوّل مبارزه با منكر، مرحلهى قلبى است. « سِىءَ بهم» 3- حفظ ميهمان، بر عهدهى ميزبان است. «ضاق بهم ذرعا» وَجَاءهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِن قَبْلُ كَانُواْ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَؤُلاء بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَلاَ تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنكُمْ رَجُلٌ رَّشِيدٌ (78) و قوم او شتابان به سويش آمدند و پيش از آن كارهاى زشت مىكردند [لوط] گفت اى قوم من اينان دختران منند آنان براى شما پاكيزه ترند پس از خدا بترسيد و مرا در كار مهمانانم رسوا مكنيد آيا در ميان شما آدمى عقل رس پيدا نمىشود «يُهرَعون» از «اِهراع» به معناى راندن شديد است، يعنى غريزه ى شهوت، لجام گسيخته اين قوم سركش را به سوى ميهمانان حضرت لوط عليه السلام مىراند. مراد از «اَطهر» آن نيست كه لواط پاك است و ازدواج پاكتر، <472> بلكه از باب مماشات با گنهكار است كه اگر بدنبال دفع شهوت هستى، ازدواج بهتر از گناه است. <473> در پيچ و تاب اضطراب و دلهره و مشكلات است كه استعدادها و حالات روحى شكوفا مىگردد. اگر فرشتگانِ الهى از همان لحظه ى ورود، خود را به حضرت لوط عليه السلام معرّفى مىكردند، ديگر نه از آه و ناله و نگرانى و استمداد از احساسات مردمى خبرى بود و نه از پيشنهاد ازدواج. سؤال: چگونه پيامبر، دختر مؤمنهى خود را به ازدواج مرد كافرى در مىآورد؟ و ازدواج، وسيله ى ايمان آنان شود، وشايد مراد از «بناتى» دختران مردم باشد، زيرا پيامبر به منزله پدر امّت است. شايد هم در آن زمان اين گونه وصلت اشكالى نداشته است. 1- گاهى جامعه ى انسانى چنان سقوط مىكند كه مردم با شتاب به سوى انحراف و گناه مى روند. «يُهرعون اليه» 2- نفس سركش، انسان را به سوى گناه سوق مىدهد. «يُهرعون» 3- با انجام هر گناه، زمينه براى گناهان بعدى فراهم مىشود. «و من قبل كانوا يعملون السيئات» 4- براى جلوگيرى از منكرات بايد ابتدا راههاى معروف را باز كرد و به مردم نشان داد. «هؤلاء بناتى ، لاتخزون» 5 - معناى عفّت و پاكدامنى، انزوا نيست، بلكه رعايت پاكى در رفت و آمد طبيعى و عادّى است. «هؤلاء بناتى» (حضرت لوط در حضور مردان، به دختران خود اشاره مىكند) 6- براى هدايت جامعه، موعظه كافى نيست، بايد در مواردى ايثار كرد. «بناتى» 7- پيشنهاد ازدواج از طرف پدر دختر، مانعى ندارد. «هؤلاء بناتى» 8 - ازدواج، تنها راه صحيح و پاك براى ارضاى غريزهى جنسى است و راههاى ديگر نادرست و ناپاك است. «هنّ اطهرلكم» 9- عادّى شدن گناه، تكليف انسان در نهى از منكر را ساقط نمى كند. «و من قبل كانوا يعملون السيئات ، فاتقوا الله» 10- همجنس بازى، در اديان گذشته نيز حرام و منفور و مطرود بوده است. «فاتّقوا اللَّه» 11- با اينكه احتمال اثر بسيار كم است، ولى باز هم بايد نهى از منكر كرد. «فاتّقوااللَّه» 12- توهين و آزار ميهمان، اهانت و اذيّت به ميزبان محسوب مى شود. «لا تخزون فى ضيفى» 13- ارزش ميهمان نوازى به اندازهاى است كه شريفترين انسانها بيشترين زجرها را براى آن تحمّل مى كنند. «لا تخزون فى ضيفى» 14- دفاع از ميهمان، يك حقّ انسانى و بى تفاوتى نسبت به او يك كار ناجوانمردانه است. «لا تخزون فى ضيفى» 15- در نهى از منكر، از عواطف و احساسات مردم كمك بگيريم. «أليس منكم رجل رشيد» 16- همجنس بازى، با مردانگى، رشادت و غيرت سازگار نيست. «أليس منكم رجل رشيد»
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:59  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 8: الأنفال إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مى كرد كه من با شما هستم پس كسانى را كه ايمان آوردهاند ثابت قدم بداريد به زودى در دل كافران وحشت خواهم افكند پس فراز گردن ها را بزنيد و همه سرانگشتانشان را قلم كنيد تفسیر نور و پا مىباشد. وارد كردن ضربه بر سر و مغز كفّار يا زدن سر انگشتان دست و پاى آنان، توان رزم و اسلحه به دست گرفتن را از آنان مىگيرد. و احتمال دارد بيانگر اين باشد كه اگر دشمن پياده است، هدف سر او باشد و اگر سواره باشد، دست و پاى او را هدف قرار دهيد. <441> شايد مراد از «فوق الاعناق»، افراد سرشناس و رهبران كفر باشد، مانند: «فقاتلوا أئمّة الكفر» كه ضربه بر سران و رهبران دشمن بايد وارد كرد. <442> از امدادهاى الهى در جنگ بدر ايجاد رعب و وحشت در دل لشكريان كفر بود، چنانكه گزارشگران مخفى سپاه اسلام، از اردوگاه دشمن خبر آوردند كه دشمن با آن همه امكانات و ساز وبرگ، بسيار ترسيده و بيمناك مىباشد، امّا در مقابل سپاه كوچك اسلام، با وجود كمى نفرات و امكانات، روحيّ هاى بسيار عالى داشتند. لذا پيامبر ابتدا به آنان پيشنهاد صلح داد و نماينده اى را به ميان آنان فرستاد، هرچند عدّه اى با اين پيشنهاد موافق بودند، ولى ابوجهل آن را نپذيرفت و آتش جنگ شعله ور شد. 1- خداوند، ارشاد و حمايت مؤمنان را گاهى از طريق فرشتگان انجام مى دهد. «اذ يوحى ربّك الى الملائكة...» 2- فرشتگان از خود قدرتى ندارند، بلكه با حمايت و لطف الهى قدرت مى يابند. «اذ يوحى ربّك الى الملائكة انّى معكم فثبّتوا» 3- خداوند، تشويق به استقامت را از طريق فرشتگان قرار داده، ولى ارعاب كافران را به خود نسبت داده است. «فثبّتوا، سألقى» 4- خداوند بر اهل ايمان، آرامش و سكينه نازل مى كند و بر كافران دلهره و وحشت مستولى مى سازد. «اذ يوحى ربّك... فثبّتوا الّذين آمنوا سألقى فى قلوب الّذين كفروا الرعب» 5 - دلها به دست خداوند است، آرامش و اضطراب هم از اوست. «اذ يوحى ربّك.. فثبّتوا... سألقى... الرعب» 6- رعب و وحشت، از عوامل شكست كفّار در جنگ بدر بود. «سألقى فى قلوب الّذين كفروا الرعب» 7- گرايشها و انگيزههاى انسان، در سرنوشت او و دريافت رحمت و يا عذاب الهى، تأثير به سزايى دارد. «فثبّتوا الّذين آمنوا... فى قلوب الّذين كفروا الرعب» 8 - قدرت و امكانات، به تنهايى عامل آرامش نيست. (در جنگ بدر، مسلمانان با كمى نفرات، آرامش يافتند، امّا دشمنان فراوان و مجهّز، هراسناك شدند.) «أمنة منه - الرّعب» 9- از توان رزمى خود در نبرد، بهترين استفاده را ببريد و ضربه ها را به جاهاى حسّاس وارد آوريد. «فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم كلّ بنان»
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:58  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 7: الأعراف وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ
السَّاجِدِينَ و در حقيقتشما را خلق كرديم سپس به صورتگرى شما پرداختيم آنگاه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد پس [همه] سجده كردند جز ابليس كه از سجده كنندگان
نبود
اسجدوا لادم فسجدوا الاابليس لم يكن من الساجدين ) :(و به تحقيق شما را خلق كرديم و آنگاه صورت ونقش بندي نموديم و سپس به ملائكه گفتيم كه آدم را سجده كنيد، همه سجده كردند، غير از ابليس كه از سجده كنندگان نبود) ،اين آيه ابتداي داستاني است كه در پانزده آيه بيان شده و تفصيل اجمالي است كه در آيه قبلي ذكر گرديده وخطاب به همه آدميان مي باشد و خطابيست امتناني ،اما اينكه خطاب از عموم به خصوص ماجراي آدم معطوف مي شود ،دو نكته دارد،يكي اينكه خلق آدم درحقيقت خلق همه آدميان است به طور اجمالي و خداوند او را از خاك بيافريد،ديگر اينكه سجده ملائكه براي آدم در واقع سجده براي جميع بني آدم كه خلفاي حق در زمين هستند و خضوع براي نوع بشر بوده و در حقيقت آنحضرت نماينده همه افراد بشر بوده و (صورتگري ) در اينجا به معناي تفصيل خلقت آدم پس از مرحله اجمالي آن مي باشد و امر به سجده ملائكه براي آدم ، فرع برجانشيني او در زمين است . آنگاه مي فرمايد:همه ملائكه آدم را سجده كردند غير از ابليس ،پس ابليس باملائكه بوده و هيچ فرقي با آنان نداشته و همه آنها در مقام (قدس )قرار داشته اند،يعني ابليس قبل از سرپيچي و تمردش هيچ فرقي با ملائكه نداشته ، ليكن ابليس پس از تمرد، حسابش از سايرين جدا شده و از آن مقام قدس ساقط گرديده ،چون از امر پروردگارش اطاعت نكرد و فسق ورزيد و ابليس از جنس جنيان بودوليكن به خاطر نافرمانيش از مقام خود هبوط كرد و راه شقاوت را در پيش گرفت ، لذا خلقت انسان باعث شد كه گروه ملائكه از ابليس جدا شوند، يكي درمسير قرب و ديگري در جهت بعد واقع گردند و راه آنان جدا و متمايز شود،يكي راه سعادت و ديگري راه شقاوت را در پيش بگيرند،(فسجدوا الا ابليس كان من الجن ففسق عن امر ربه (2)،(پس سجده نمودند جز ابليس كه از جنيان بود و ازامر پروردگارش عدول كرد).
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:42  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 5: المائدة
إِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلًا وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوتَى بِإِذْنِي وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ إِنْ
هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ [ياد كن] هنگامى را كه خدا فرمود اى عيسى پسر مريم نعمت مرا بر خود و بر مادرت به ياد آور آنگاه كه تو را به روح القدس تاييد كردم كه در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم و آنگاه كه به اذن من از گل [چيزى] به شكل پرنده مى ساختى پس در آن مى دميدى و به اذن من پرنده اى مى شد و كور مادرزاد و پيس را به اذن من شفا مىدادى و آنگاه كه مردگان را به اذن من [زنده از قبر] بيرون مىآوردى و آنگاه كه [آسيب] بنىاسرائيل را هنگامى كه براى آنان حجتهاى آشكار آورده بودى از تو باز داشتم پس كسانى از آنان كه كافر شده بودند گفتند اين[ها چيزى] جز افسونى آشكار نيست
تفسیر نور درباره حضرت مسيح بيان شده است. در آغاز آيه مىفرمايد: اى عيسى! ياد كن از نعمتهايى كه به تو و به مادرت دادم، ولى آنچه از نعمتها در آيه به چشم مىخورد همه ى نعمتها مربوط به حضرت عيسى است (نه مادرش)، شايد به خاطر آن كه نعمت به فرزند در حقيقت نعمت به مادر است. شايد هم مراد آيه، نعمتهايى باشد كه در سوره آل عمران دربارهى حضرت مريم آمده است. <212> شايد مراد از كتاب، كتب غير تورات و انجيل باشد و نام تورات و انجيل با آنكه آن دو نيز كتابند به خاطر اهميّت برده شده است. از حضرت علىعليه السلام پرسيدند: آن حيوانى كه بدون قرار گرفتن در رحم (يا تخم) پيدا شد چيست؟ فرمود: پرندهاى كه حضرت عيسى با دميدن در مجسمه به وجود آورد. <213> 1- ياد الطاف خدا به اوليايش، مايهى دلگرمى براى رهروان حقّ است. «اذ» «يا عيسى ابن مريم اذكر...» 3- زن به مقامى مىرسد كه دوش به دوش پيامبر مطرح مىشود. «عليك و على والدتك»، بلكه يك زن و فرزند پيامبرش، با هم يك آيه شمرده مىشوند. «و جعلناها وابنها آية» <214> 4- حضرت عيسى، با تكلّم در گهواره، هم نبوّت خويش و هم عفت و عصمت مادرش را ثابت كرد. «تُكلّم النّاس فى المهد» 5 - سخنان عيسى در گهواره نمايى از وحى بود. «ايّدتك بروح القدس تكلّم...» 6- اراده ى الهى، نياز به تجربه، قدرت و گذشت زمان را حل مى كند و حضرت عيسى، بدون تجربه و تمرين و صرف زمان، در كودكى همان حرفهاى صحيح را مى گويد كه در پيرى مىزند، نه حرف كودكانه. «فى المهد وكهلاً» 7- پيامبران، هم بايد علم داشته باشند «الكتاب»، هم بينش «الحكمة»، هم گفتههاى پيشينيان را بدانند «التوراة»، و هم پيام جديد داشته باشند. «الانجيل» 8 - تعبير آفرينش وخلق، به غير خدا هم نسبت داده مىشود. «اذتخلق» 9- اذن خداوند، مجوّز ساختن مجسّمه پرندگان بوده است. «تخلق من الطّين كهيئة الطير باذنى» 10- اولياى خاص خدا، ولايت تكوينى دارند. (جملات «تخلق، تنفخ، تبرء و تخرج» به حضرت عيسى خطاب شده است). 11- در اعجاز عيسى عليه السلام، هم نفس مسيحايى او و هم هنر مجسمه ساختن نقش داشته است. «كهيئة الطير ... فتنفخ» 12- نفس مسيحايى، جماد را پرواز داد، ولى دلهاى بنىاسرائيل را نه. «فتنفخ فيها فتكون طيراً» 13- آنجا كه خطر شرك زياد است، تكرار توحيد لازم است. (تكرار «تخلق... باذنى... تبرء... باذنى... تخرخ الموتى باذنى» 14- وقتى خداوند، قدرت احياگرى و شفا دادن را به انبيا مىدهد، توسّل و استمداد مردم نيز بايد جايز باشد. «تخلق من الطين... فتكون طيرا باذنى و تبرء الاكمه و الابرص باذنى و اذ تخرج الموتى باذنى» (مگر مىشود خداوند به كسى قدرت بدهد، امّا مردم را از توجّه به آن منع كند؟!) 15- زنده شدن مردگان و «رجعت»، در همين دنيا صورت گرفته است. «تخرج الموتى» 16- سوء قصد بنىاسرائيل به حضرت عيسى عليه السلام، از سوى خدا دفع شد. «كففت بنىاسرائيل عنك»
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:26  توسط محمد ضیغم تبار
|
سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 4: النساء لَّن يَسْتَنكِفَ الْمَسِيحُ أَن يَكُونَ عَبْدًا لِّلّهِ وَلاَ الْمَلآئِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَمَن يَسْتَنكِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَيَسْتَكْبِرْ
فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيهِ جَمِيعًا مسيح از اينكه بنده خدا باشد هرگز ابا نمى ورزد و فرشتگان مقرب [نيز ابا ندارند] و هر كس از پرستش او امتناع ورزد و بزرگى فروشد به زودى همه آنان را به سوى
خود گرد مى آورد تفسیر نور امام رضا عليه السلام به جاثليق رهبر مسيحيان آن زمان فرمود: همه چيزِ عيسى ع خوب بود، جز آنكه اهل عباد ت نبود. جاثليق ناراحت شد و گفت: او بيشترين عبادت را انجام مى داد. حضرت پرسيد: چه كسى را مى پرستيد؟ جاثليق خاموش شد، چون فهميد كه هدف امام آن است كه بفهماند «عابد» نمى تواند «معبود» باشد. مردم نسبت به عبادت خداوند سه حالت دارند: گروهى مستكبر، گروهى تسليم و گروهى طالب. حضرت
على عليه السلام مى فرمايد: «كفى بى عزّاً ان اكون لك عبداً و كفى بى فخراً ان تكون لى ربّا» برايم همين افتخار بس كه بنده ى تو باشم. <439> 1- در امور دينى، كاسه ى داغتر از آش نباشيد. عيسى خود را بنده ى خدا مى داند، چرا شما او را فرزند خدا مى شناسيد؟! «لن يستنكف المسيح ان يكون عبداً لِلّه» 2- مسيح، نه تنها عبادت مى كند، بلكه «عبد» ويكپارچه بنده اوست. «عبداً لِلّه» 3- فرشتگان مقرّب (از جمله روح القدس هم) بندگى خدا مى كنند، چرا روح القدس را يكى از سه خدا مىدانيد؟ «ولاالملائكة المقرّبون» 4- سرچشمه ى ترك عبادت، تكبّر است و اگر روح استكبارى شد، همه نوع خطر را در پى دارد. «و من يستنكف عن عبادته و يستكبر...» 5 - بازگشت همه به سوى خداست، پس از قيامت بترسيم و تكبّر نكنيم. «فسيحشرهم اليه جميعا»
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:34  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 4: النساء إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا فَأُوْلَئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءتْ مَصِيرًا كسانى كه بر خويشتن ستمكار بوده اند [وقتى] فرشتگان جانشان را مىگيرند مىگويند در چه [حال] بوديد پاسخ مىدهند ما در زمين از مستضعفان بوديم مىگويند مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد پس آنان جايگاهشان دوزخ است و [دوزخ]
بد سرانجامى است
فراخواندند و تهديد كردند كه همه بايد شركت كنند و هر كس تخلّف كند، خانه اش ويران و اموالش مصادره خواهد شد. برخى از مسلمانان هم كه ساكن مكّه بودند و هنوز هجرت نكرده بودند، از ترس جان، همراه كفّار به جبهه ى جنگ با مسلمانان آمدند و در «بدر» كشته شدند، آيه نازل شد و آنان را كه با ماندن در محيط كفر و ترك هجرت، به خويش ستم كرده بودند، توبيخ كرد و مقصر دانست. در روايات آمده است: كسى كه به خاطر حفظ دين خود، حتّى يك قدم هجرت كند، اهل بهشت و همنشين حضرت محمّد صلى الله عليه وآله و ابراهيم عليه السلام است. <351> 1- فرشتگان به كارهاى انسان آگاهند. «الملائكه ... قالوا فيم كنتم قالوا» 2- ترك هجرت واز دستدادن هدف وعقيده، ظلم به خويش است. (شعار «خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو» از نظر قرآن مردود است.) «ظالمى انفسهم» 3- بازخواست گناه «ترك هجرت» پيش از هر چيز ديگر آغاز مىشود. فرشتگان مأمور قبض روح در لحظه جان گرفتن ابتدا از آن بازخواست مى كنند. «فيم كنتم» 4- هجرت از محيط كفر واجب و سياهىِ لشكر كفّار شدن حرام است. «كنا مستضعفين... الم تكن ارض اللّه واسعة» 5 - اگر مى توانيد، محيط را تغيير دهيد، وگرنه از آنجا هجرت كنيد تا مؤاخذه نشويد. «ألم تكن ارض اللَّه واسعة فَتهاجروا فيها» 6- توجيه گناه پذيرفته نمى شود. «كنا مستضعفين ...» 7- محيط و جوّ اكثريّت بر انسان مؤثر است، لذا انسان بايد با هجرت، فشار محيط را در هم بشكند. «فتهاجروا» 8 - اصل، خداپرستى است نه وطنپرستى. «ألمتكن ارض اللَّه واسعة فتهاجروا» 9- هجرت، يكى از درمانهاى استضعاف فكرى و عقيدتى است. «كنا مستضعفين... ألمتكن ارض اللَّه واسعة»
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:12  توسط محمد ضیغم تبار
|
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 3: آل عمران وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُواْ
اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
و يقينا خدا شما را در [جنگ] بدر با آنكه ناتوان بوديد يارى كرد پس از
خدا پروا كنيد باشد كه سپاسگزارى نماييد إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَن يَكْفِيكُمْ أَن يُمِدَّكُمْ رَبُّكُم بِثَلاَثَةِ آلاَفٍ مِّنَ الْمَلآئِكَةِ مُنزَلِينَ آنگاه كه به مؤمنان مىگفتى آيا شما را بس نيست كه پروردگارتان شما را
با سه هزار فرشته فرودآمده يارى كند بَلَى إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَيَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ آلافٍ مِّنَ الْمَلآئِكَةِ مُسَوِّمِينَ
آرى اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد و با همين جوش [و خروش] بر شما بتازند همانگاه پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار يارى خواهد كرد
غيبى است. «اذ تقول للمؤمنين» 2- اميدوارى به لطف خداوند براى يك رزمنده ضرورى است. «ألَن يَكفيكم» 3- ملائكه به فرمان خداوند در خدمت مؤمنان قرار مىگيرند. «يُمِدّكم ربّكم بثلاثة آلاف من الملائكة» 4- در جهان بينى الهى، زندگى انسانها با جهان فرشتگان مرتبط است. «يمدّكم...» 5 - امدادهاى الهى، براساس ربوبيّت اوست. «يُمِدّكم ربّكم» 6- يكى از اسباب امدادهاى الهى در جبهه ها، نزول فرشتگان است. «يُمِدّكم ربّكم بثلاثة آلاف من الملائكة» در آيه ى قبل، سخن از نزول سه هزار فرشته ى امدادرسان بود و در اين آيه، سخن از پنج هزار فرشتهى مخصوص، و اين در صورتِ صبر و تقواى رزمندگان است. ذكر تعداد فرشتگان، نشان مىدهد كه قدرت آنان محدود است. همان گونه كه از كلمهى «مُنزَلين» فهميده مىشود كه فرشتگان تحت امر خدا هستند و از پيش خود كارى انجام نمىدهند. و از كلمه «مُسَوّمِين» استفاده مىشود كه فرشتگان امدادى، نيروهاى ويژه اى هستند. در صحيفه ى سجّاديه، امام زينالعابدين عليه السلام در سلام خود به فرشتگان، براى هر دسته از فرشتگان، مأموريّت خاصّى را بيان مىكند. <143> «ان تصبروا و تتّقوا... يمددكم ربّكم» 2- امدادهاى الهى، اختصاص به زمان پيامبر ندارد. «انتصبرواوتتّقوا... يمددكمربّكم» 3- مقاومت همراه با تقوا ارزش دارد وگرنه لجاجت و يكدندگى است. «انتصبروا و تتّقوا» 4- از دشمن غافل نشويم كه هجوم او خشمگينانه و خروشان است. «ياتوكم من فورهم» 5 - هرگاه هجوم دشمن بر اهل تقوا شديد باشد، خداوند نيز برامدادهاى خود مىافزايد. «ياتوكم من فورهم... بخمسة آلاف»
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:4  توسط محمد ضیغم تبار
|
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 3: آل عمران أُوْلَئِكَ جَزَآؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّهِ
وَالْمَلآئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ آنان سزايشان اين است كه لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگى برايشان است
كه وجدانهاى آگاه و فطرتهاى سالم، اين اعراض و كفر آگاهانه را محكوم مى كند. شايد هم از آن رو باشد كه شعاعِ كفرِ آگاهانه، به نسلها و عصرها سرايت كرده و افراد زيادى را در آتش خود مى سوزاند. مشابه اين لعنت خدا و فرشتگان و مردم را در آيه ى 159 سوره بقره نسبت به دانشمندانى كه حقايق را كتمان مى كنند، مى خوانيم. بنابراين گناه عالمى كه كتمان حق كند و مرتدّى كه آگاهانه دست از ايمان بردارد، يكسان است. 1- ملائكه در برابر افكار واعمال زشت انسان، واكنش نشان مىدهند. «عليهم لعنة اللّه و الملائكة...» 2- مردم بايد در برابر افراد مرتدّ و منحرف، عكس العمل نشان بدهند. «عليهم لعنة... الناس» 3- علم و آگاهى در مقدار و كيفيّت عذاب الهى مؤثر است . «شهدوا انّ الرّسول حقّ و وجائهم البيّنات... لايخفّف عنهم العذاب و لاهم ينظرون»
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:46  توسط محمد ضیغم تبار
|
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سوره 3: آل عمران أُوْلَئِكَ جَزَآؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّهِ
وَالْمَلآئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ آنان سزايشان اين است كه لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگى برايشان است
شان نزول آیه دستش به خون بى گناهى به نام "محذر بن زياد" آلوده گشت و از ترس مجازات از اسلام برگشت و به مكه فرار كرد (و يازده نفر از پيروان او كه مسلمان شده بودند، نيز مرتد شدند). پس از ورود به مكه از كار خود سخت پشيمان گشت و در انديشه فرو رفت كه در برابر اين جريان چه كند. بالاخره فكرش به اينجا رسيد كه يك نفر را به سوى خويشان خود به مدينه بفرستد تا از پيغمبر (صلي الله عليه و آله) سؤال كند آيا براى او راه بازگشتى وجود دارد يا نه؟ آيات فوق 86 تا 89 شد و قبولى توبه او را با شرايط خاصى اعلام داشت. "حارث بن سويد" خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) رسيد و مجددا اسلام آورد و تا آخرين نفس به اسلام وفادار ماند (ولى يازده نفر ديگر از پيروان او كه از اسلام برگشته بودند به حال خود باقى ماندند).
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:42  توسط محمد ضیغم تبار
|
سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 3: آل عمران وَلاَ يَأْمُرَكُمْ أَن تَتَّخِذُواْ الْمَلاَئِكَةَ وَالنِّبِيِّيْنَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُم بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنتُم مُّسْلِمُونَ و [نيز] شما را فرمان نخواهد داد كه فرشتگان و پيامبران را به خدايى بگيريد آيا پس از آنكه سر به فرمان [خدا] نهاده ايد [باز] شما را به كفر وامىدارد
(80)(ولايامركم ان تتخذوا الملئكه و النبيين اربابا): (و او هرگز به شمادستور نمي دهد كه فرشتگان و انبياء را خدايان خود بگيريد)،همچنانكه صابئي ها ملائكه را مي پرستند و مشركين قريش كه ملائكه را دختران خدا مي دانستند و ادعا مي كردند كه پيرو دين ابراهيم هستند و عبادت پيامبران نيزمانند قول يهود است كه عزير را پسر خدا مي دانستند يا نصاري كه عيسي (ع )راپسر خدا مي خواندند، (ايامركم بالكفربعد اذ انتم مسلمون ):(آيا ممكن است كه شما را بعد از آنكه مسلمان شديد به كفر دستور دهد؟) خطاب به جميع گروندگان به انبياست ، مثل اهل كتاب و اعراب جاهليت كه خود را منسوب به ابراهيم (ع ) مي كردند و در اينجا مراد از اسلام دين توحيد است كه همان دين خدا نزد همه انبياءاست .و اين آيه تعريض به اهل كتاب است كه آنها را ازعقايد خرافي در باره عيسي (ع )و عزير(ع ) باز دارد و مي فرمايد: خود انبياء هم هرگز شما را به عبادت خويش دعوت نكرده اند.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:31  توسط محمد ضیغم تبار
|
سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سوره 3: آل عمران وَلاَ يَأْمُرَكُمْ أَن تَتَّخِذُواْ الْمَلاَئِكَةَ وَالنِّبِيِّيْنَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُم بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنتُم مُّسْلِمُونَ و [نيز] شما را فرمان نخواهد داد كه فرشتگان و پيامبران را به خدايى بگيريد آيا پس از آنكه سر به فرمان [خدا] نهاده ايد [باز] شما را به كفر وامىدارد
شان نزول آیه 1-شخصى نزد پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) آمد و اظهار داشت ما به تو همانند ديگران "سلام" مىكنيم، در حالى كه به نظر ما چنين احترامى كافى نيست. تقاضا داريم به ما اجازه دهى امتيازى برايت قائل شويم و تو را سجده كنيم! پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: سجده براى غير خدا جايز نيست، پيامبر خود را تنها به عنوان يك بشر احترام كنيد، ولى حق او را بشناسيد و از او پيروى نمائيد! 2- يكى از يهوديان به نام "ابو رافع" به اتفاق سرپرست هيئت اعزامى "نجران" در مدينه روزى خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) آمد و اظهار داشتند: آيا مايل هستى تو را پرستش كنيم و مقام الوهيت براى تو قائل شويم؟! (شايد آنها مى پنداشتند كه مخالفت پيامبر (صلي الله عليه و آله) با الوهيت مسيح به خاطر اين است كه خود او سهمى از اين موضوع ندارد. بنا بر اين اگر او را به مقام الوهيت همچون مسيح بپذيرند، از مخالفت خود دست بر مىدارد و شايد اين پيشنهاد توطئه اى براى بد نام كردن پيامبر (صلي الله عليه و آله) و منحرف ساختن افكار عمومى از او بود). اما پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: "معاذ اللَّه" (پناه بر خدا) كه من اجازه دهم كسى جز پروردگار يگانه مورد پرستش قرار گيرد، خداوند هرگز مرا براى چنين امرى مبعوث نكرده است!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:20  توسط محمد ضیغم تبار
|
سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سوره 3: آل عمران وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاء الْعَالَمِينَ و [ياد كن] هنگامى را كه فرشتگان گفتند اى مريم خداوند تو را برگزيده و پاك ساخته و تو را بر زنان جهان برترى داده است يَا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي وَارْكَعِي مَعَ
الرَّاكِعِينَ اى مريم فرمانبر پروردگار خود باش و سجده كن و با ركوع كنندگان ركوع نما
ذَلِكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُون أَقْلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ
إِذْ يَخْتَصِمُونَ
اين [جمله] از اخبار غيب است كه به تو وحى مىكنيم و [گرنه] وقتى كه آنان قلم هاى خود را [براى قرعه كشى به آب] مىافكندند تا كدام يك سرپرستى مريم را به عهده گيرد نزد آنان نبودى و [نيز] وقتى با يكديگر كشمكش مىكردند نزدشان نبودى
إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهًا فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ [ياد كن] هنگامى [را] كه فرشتگان گفتند اى مريم خداوند تو را به كلمه اى از جانب خود كه نامش مسيح عيسى بن مريم است مژده مى دهد در حالى كه [او] در دنيا و آخرت آبرومند و .از مقربان [درگاه خدا] است
وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلًا وَمِنَ الصَّالِحِينَ
و در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن مى گويد و
از شايستگان است قَالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ قَالَ كَذَلِكِ اللّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا
يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ [مريم] گفت پروردگارا چگونه مرا فرزندى خواهد بود با آنكه بشرى به من دست نزده است گفت چنين است [كار] پروردگار خدا هر چه بخواهد مىآفريند چون به كارى
فرمان دهد فقط به آن مىگويد باش پس مىباشد
تفسیر نور به معناى مقدّم بودن و سرآمد شدن است و هر جا بدون آن باشد، به معناى انتخاب است. در تفاسير المنار، قرطبى، مراغى، روح البيان و كبير مىخوانيم كه سرآمد زنان جهان چهار نفرند: مريم، آسيه، خديجه و فاطمه عليهم السلام. در روايات اهلبيت عليهم السلام نيز آمده است كه مريم سرآمد زنانِ زمان خود بود، ولى فاطمه عليها السلام سرآمد زنان در طول تاريخ است. <43> البتّه خداوند حكيم هرگاه شخصى را بر مى گزيند، به جهت لياقت ها و قابليّتهاى ويژه ى اوست. 1- فرشتگان، با غير انبيا نيز سخن مىگويند. «قالت الملائكة يا مريم» 2- زن مى تواند به مقام وليّة اللّهى برسد و خداوند براى او پيام بفرستد. «انّ اللّه اصطفاكِ» 3- حضرت مريم، هم در كمالات برگزيده شد و هم بر ساير زنان برترى يافت. به همين جهت جمله «اصطفاكِ» دوباره تكرار شده است. 4- حضرت مريم معصوم بوده است. «طهّركِ» 5 - حضرت مريم الگوى زنان است. «اصطفاكِ على نساء العالمين»
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:5  توسط محمد ضیغم تبار
|
سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سوره 3: آل عمران هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنْكَ
ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاء
آنجا [بود كه] زكريا پروردگارش را خواند [و] گفت پروردگارا از جانب خود فرزندى پاك و پسنديده به من عطا كن كه تو شنونده دعايى فَنَادَتْهُ الْمَلآئِكَةُ وَهُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرَابِ أَنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَى مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَسَيِّدًا وَحَصُورًا وَنَبِيًّا مِّنَ الصَّالِحِينَ پس در حالى كه وى ايستاده [و] در محراب [خود] دعا مىكرد فرشتگان او را ندا دردادند كه خداوند تو را به [ولادت] يحيى كه تصديق كننده [حقانيت] كلمة الله [=عيسى] است و بزرگوار و خويشتندار [=پرهيزنده از آنان] و پيامبرى از شايستگان است
مژده مىدهد قَالَ رَبِّ أَنَّىَ يَكُونُ لِي غُلاَمٌ وَقَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَامْرَأَتِي عَاقِرٌ قَالَ كَذَلِكَ اللّهُ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ گفت پروردگارا چگونه مرا فرزندى خواهد بود در حالى كه پيرى من بالا گرفته است و زنم نازا است [فرشته] گفت [كار پروردگار] چنين استخدا هر چه بخواهد
مىكند قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّيَ آيَةً قَالَ آيَتُكَ أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ إِلاَّ رَمْزًا وَاذْكُر رَّبَّكَ كَثِيرًا وَسَبِّحْ
بِالْعَشِيِّ وَالإِبْكَارِ گفت پروردگارا براى من نشانه اى قرار ده فرمود نشانه ات اين است كه سه روز با مردم جز به اشاره سخن نگويى و پروردگارت را بسيار ياد كن و شبانگاه و
بامدادان [او را] تسبيح گوى تفسیر نور در تاريخ آورده اند كه حضرت يحيى، 6 ماه از حضرت عيسى بزرگتر بود و چون در ميان مردم به زهد و پارسايى معروف بود، ايمان او به پسرخاله ى خود حضرت عيسى، اثر عميقى در توجّه مردم به مسيح گذاشت. جالب آنكه معناى «عيسى» و «يحيى» يكى و هر دو به معناى «زنده ماندن» است. بعضى «حَصور» را به معناى ترك ازدواج يحيى به خاطر مسافرتهاى زياد دانسته اند، ولى امام باقر عليه السلام مىفرمايد: عفّت يحيى باعث شد تا ازدواج نكند و از زنان كناره بگيرد. <42> 1- دعاى خالصانه از قلب پاك مستجاب مىشود. «دعا زكريّا... فنادته الملائكة» 2- نماز، در اديان پيشين نيز بوده است. «يصلى فى المحراب» 3- مِحراب مسجد، از قداست خاصّى برخوردار است. محل نزول مائده آسمانى؛ «وجد عندها رزقاً» استجابت دعا. «فنادته الملائكة... فى المحراب» 4- نماز، زمينه ى نزول فرشتگان است. «نادته الملائكة و هو يصلّى فى المحراب» 5 - اراده ى خداوند بر هر چيزى غلبه دارد. پيرىِ پدر و عقيمىِ مادر، مانع فرزنددار شدن نيست. «انّ اللّه يبشّرك بيحيى» 6- گاهى نامگذارى افراد از طرف خداست. «يُبشّرُك بيحيى»
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:41  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 3: آل عمران شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًَا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ
الْحَكِيمُ خدا كه همواره به عدل قيام دارد گواهى مىدهد كه جز او هيچ معبودى نيست و فرشتگان [او] و دانشوران [نيز گواهى مىدهند كه] جز او كه توانا و حكيم است هيچ معبودى نيست تفسیر نور خود گواهى مىدهد، يعنى هماهنگى و نظم موجود در آفرينش، همه گواه بر حاكميّت قدرتى يگانه بر هستى است، چنانكه در دعاى صباح مىخوانيم: «يا مَن دلّ على ذاته بذاته» آفتاب آمد دليل آفتاب «اولوا العلم» در آيه، انبيا واوصيا هستند. <28> هر كجا تعدّد هست، محدوديّت نيز هست. خانه ى بى حدّ نمىتواند بيش از يكى باشد. اگر گفتيم: فلان چراغ، نور بىنهايت دارد، جايى براى چراغ دوّم باقى نمىماند. خدا بىنهايت است، زيرا اگر نهايت داشته باشد به نيستى برمىخورد و هيچ بى نهايتى قابل تعدّد نيست، لذا خداوند قابل تعدّد نيست واو يكتاست. 1- شهادت عملى، بهترين نوع شهادت است. هماهنگى در ميان آفريدهها، بهترين نمونه ى گواهى بر يكتايى خداست. «شهد اللّه انّه لااله الاّ هو» 2- راه ايمان به خدا، علم است وعلم واقعى، انسان را با سرچشمه هستى آشنا مىكند. «واولوا العلم» 3- دانشمندان، در كنار فرشتگان قرار مىگيرند. «والملائكة واولوا العلم» 4- عدل الهى، در كنار توحيد مطرح است. بر خلاف ديگر قدرتمندان كه هر كجا احساس يكتايى و نداشتن رقيب و شريك كنند، زور مىگويند، او يكتايى است كه
به پا دارندهى عدل است. «لااله الاّ اللّه... قائماً بالقسط»
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:59  توسط محمد ضیغم تبار
|
|