|
اعمال ذي الحجه
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:58  توسط محمد ضیغم تبار
|
بسم الله الرحمن الرحیم
«و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناهها بعشر فتمّ میقات ربّه اربعین لیله و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین» آیه ی شریفه ی 142 سوره ی اعراف «در هر شب از دهه اول مابین نماز مغرب و عشاء دو رکعت نماز بجا آورد، در هر رکعت پس از حمد سوره توحید و سپس این آیه را بخواند: «و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناهها بعشر فتمّ میقات ربّه اربعین لیله و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین» تا شریک ثواب حاجیان گردد، بدون این که از ثواب آنان چیزی کاسته شود.» ترجمه: ما به موسی، سی شب مهلت دادیم و ده شب دیگر بر آن افزودیم و دیدار با خدایش چهل شب کامل گردید. موسی به هارون برادرش گفت: جانشین من در میان قبیله ام باش، آرامش را برقرار ساز و پیروی از راه بدکاران مکن ..نخستین سؤ الى که در مورد آیه فوق پیش مى آید این است که چرا وعده چهل روز یکجا بیان نشده بلکه نخست مى فرماید سى روز، سپس ده روز به عنوان متمم بر آن مى افزاید در حالى که در آیه 151 بقره این چهل روز به صورت واحد، ذکر شده است؟ مفسران درباره این تفکیک ، تفسیرهاى گوناگونى ذکر کرده اند، ولى آنچه بیشتر به نظر میرسد و با روایات اهلبیت (علیهم الاسلام ) نیز سازگار است این است که گرچه در متن واقع ، بنا بر چهل روز بوده اما خداوند براى آزمودن بنى اسرائیل نخست موسى (علیه السلام ) را براى یک مواعده سى روزه دعوت نمود سپس آن را تمدید کرد، تا منافقان بنى اسرائیل صفوف خود را مشخص سازند. از امام باقر (علیه السلام ) چنین نقل شده که فرمود: هنگامى که موسى (علیه السلام ) به وعدهگاه الهى رفت با قوم خویش قرار گذاشته بود غیبت او سى روز بیشتر طول نکشد، اما هنگامى که خداوند ده روز بر آن افزود، بنى اسرائیل گفتند: موسى (علیه السلام ) تخلف کرده است ، و به دنبال آن دست به کارهائى که مى دانیم زدند (و گوساله پرستى کردند). <108> در اینکه این چهل روز، موافق چه ایامى از ماه هاى اسلامى بوده ، از بعضى روایات استفاده مى شود از آغاز ذیقعده شروع ، و به دهم ذیحجه (عید قربان ) ختم گردیده است ، اگر مى بینیم تعبیر به چهل شب (اربعین لیله ) در قرآن شده است نه چهل روز، ظاهرا به خاطر این است که مناجات موسى (علیه السلام ) و گفتگویش با پروردگار بیشتر در شب انجام مى شده است. ... ... بسیارى از مفسران اهل تسنن و شیعه در ذیل آیه مورد بحث اشاره به حدیث معروف منزله کرده اند، با این تفاوت که مفسران شیعه آن را به عنوان یکى از اسناد زنده خلافت بلا فصل على (علیه السلام ) گرفته اند... ... عده زیادى از صحابه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درباره جریان جنگ تبوک چنین نقل کرده اند: ان رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خرج الى تبوک و استخلف علیا فقال ا تخلفنى فى الصبیان و النساء قال ا لا ترضى ان تکون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لیس نبى بعدى : پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به سوى تبوک حرکت کرد و على (علیه السلام ) را به جاى خود قرار داد، على (علیه السلام ) عرض کرد آیا مرا در میان کودکان و زنان میگذارى (و اجازه نمى دهى با تو به میدان جهاد بیایم ) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: آیا راضى نیستى که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى (علیه السلام ) باشى جز اینکه پیامبرى بعد از من نخواهد بود عبارت بالا در معتبرترین کتب حدیث اهل تسنن یعنى صحیح بخارى نیز از سعد بن ابى وقاص نقل شده است . <109> در صحیح مسلم که آن هم از کتب درجه اول آنان محسوب مى شود در باب فضائل الصحابه همین حدیث از سعد نقل شده که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به على (علیه السلام ) فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى : تو نسبت به من ، به منزله هارون از موسى هستى جز اینکه بعد از من پیامبرى نیست <110> در این حدیث که صحیح مسلم نقل کرده مطلب به صورت کلى اعلام شده و اشاره به جنگ تبوک دیده نمیشود. و نیز در همان کتاب کمى پس از ذکر حدیث به گونه کلى گفتار پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را در جنگ تبوک ، همانند صحیح بخارى جداگانه آورده است... ... در یوم المؤ اخاة یعنى در نخستین مرتبه که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در مکه میان یارانش پیمان برادرى بست ، على (علیه السلام ) را براى این پیمان براى خودش انتخاب نمود و فرمود: انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى. ... در آن روز که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد درهاى خانه هائى که به مسجد (منظور مسجد پیامبر است ) گشوده میشد، بسته شود و تنها در خانه على (علیه السلام ) را باز گذارد، جابر بن عبد الله نقل مى کند که به على (علیه السلام ) فرمود: انه یحل لک من المسجد ما یحل لى و انک منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى <128> : آنچه از مسجد براى من مجاز است براى تو نیز مجاز است زیرا تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى. موارد بالا... همه را از کتب معروف اهل تسنن آوردیم و گرنه در روایاتى که از طرق شیعه وارد شده ، موارد دیگرى نیز از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده که این جمله را فرمود. از مجموع اینها به خوبى استفاده مى شود که حدیث منزله ، موضوعى نبوده است که اختصاص به داستان تبوک داشته باشد بلکه یک فرمان عمومى درباره على (علیه السلام ) براى همیشه بوده است . و از اینجا روشن مى شود اینکه بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند آمدى تصور کرده اند که این حدیث متضمن حکم خاصى در مورد جانشینى على (علیه السلام ) در غزوه تبوک بوده است و ربطى به سایر موارد ندارد، به کلى بى اساس است، زیرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به مناسبتهاى مختلف و در جریانهاى گوناگون این جمله را تکرار فرموده و این نشان مى دهد که یک حکم عمومى است... على (علیه السلام ) تمام مناصبى را که هارون نسبت به موسى (علیه السلام ) و در میان بنى اسرائیل داشت - به جز نبوت - داشته است... ... على (علیه السلام ) وزیر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و معاون خاص و پشتیبان او و شریک در برنامه رهبرى او بود، زیرا قرآن همه این مناصب را براى هارون ثابت کرده است آنجا که از زبان موسى میگوید: و اجعل لى وزیرا من اهلى هارون اخى ، اشدد به ازرى و اشرکه فى امرى (سوره طه آیه 29 تا 32): وزیرى از خاندانم براى من قرار ده ، هارون برادرم را، نیروى مرا به او افزایش ده ، و او را در برنامه من شریک ساز ... ایراد: میدانیم - و در تواریخ مشهور آمده است - که هارون در زمان خود موسى (علیه السلام ) از دنیا رفت ، بنابراین تشبیه به هارون ، اثبات نمیکند که على (علیه السلام ) بعد از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) جانشین او باشد. شاید این مهمترین ایرادى است که به این حدیث شده است ، ولى جمله الا انه لا نبى بعدى پاسخ این ایراد را به خوبى مى دهد، زیرا اگر گفتار پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که میگوید تو به منزله هارون نسبت به من هستى ، مخصوص به زمان حیات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، جمله الا انه لا نبى بعدى هیچ لزومى نداشت ، زیرا وقتى سخن مخصوص به زمان حیات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باشد، درباره بعد از او سخن گفتن کاملا نامناسب است... بنابراین وجود این استثناء به خوبى نشان مى دهد که گفتار پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ناظر به زمان بعد از مرگ او نیز بوده است منتها براى اینکه اشتباه نشود و کسانى على (علیه السلام ) را به نبوت بعد از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بر نگزینند، میفرماید: تو همه این مقامها را دارى ولى بعد از من پیامبر نخواهى بود... ... 108-تفسر برهان جلد دوم صفحه 33 - نورالثقلین جلد دوم صفحه 61. 109-صحیح بخاری جزء ششم صفحه 3 طبع داراحیاء التراث العربی. 110- صحیح بخاری جلد چهارم صفحه 187 طبع داراحیاء التراث العربی چاپ دوم 1972. 128-ینابیع المودة آخر باب 17 صفحه 88 ط دوم دارالکتب العراقیه.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:47  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 2: البقرة والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن
قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ و آنان كه بدانچه به سوى تو فرود آمده و به آنچه پيش از تو نازل شده است
ايمان مى آورند و آنانند كه به آخرت يقين دارند أُوْلَئِكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ
الْمُفْلِحُونَ آنان برخوردار از هدايتى از سوى پروردگار خويشند و آنان همان رستگارانند
بلكه وحى نيز يكى از راههاى شناخت است كه متّقين به آن ايمان دارند. انسان در انتخاب راه، بدون راهنما دچار تحيّر و سرگردانى مىشود. بايد انبيا دست او را بگيرند و با منطق و معجزه و سيرهى عملى خويش، او را به سوى سعادت واقعى راهنمايى كنند. از اين آيه و دو آيه قبل بدست مى آيد كه خشوع در برابر خداوند متعال )نماز) و داشتن روحيّه ايثار و انفاق و تعاون و حفظ حقوق ديگران و اميد به آيندهاى روشن و پاداشهاى بزرگ الهى، از آثار تقوى است. 1- ايمان به تمام انبيا و كتب آسمانى، لازم است. زيرا همه آنان يك هدف را دنبال مىكنند. «يؤمنون... بما اُنزل من قبلك» 2- تقواى واقعى، بدون يقين به آخرت ظهور پيدا نمى كند. «بالاخرةهميوقنون» ذكر «من بعدك» نشانهى خاتميّت پيامبر اسلام و قرآن است.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:35  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 105: الفيل أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ مگر نديدى پروردگارت با پيلداران چه كرد أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ آيا نيرنگشان را بر باد نداد وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ و بر سر آنها دسته دسته پرندگانى ا بابيل فرستاد تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ [كه] بر آنان سنگهايى از گل [سخت] مىافكندند فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ و [سرانجام خدا] آنان را مانند كاه جويدهشده گردانيد تفسیر نور نام پرنده اى خاص نيست، بلكه به معناى دسته دسته و گروه گروه است. <<طيراً ابابيل>> يعنى پرندگانى فوج فوج در دسته هاى پراكنده بر سر آنها فرود آمدند. كلمه «طيراً» به معناى جنس پرندگان است، نه به معناى مفرپرنده.
مرمر ساخت و دستور داد مردم آن را زيارت و طواف كنند. مرد عربى به اين معبد جسارت كرد. او لشكرى فيل سوار را تا نزديك مكه آورد تا به انتقام آن جسارت، كعبه را خراب كند. خداوند نيز پرندگانى را كه در منقارشان سنگريزهاى داشتند به سوى آنان فرستاد. با بارش سنگريزهها، لشكر ابرهه مانند كاه خورد شده به زمين ريختند و نابود شدند. آن سال را عام الفيل ناميدند و پيامبر اسلام نيز در همان سال به دنيا آمد.<1049> اصحاب فيل هم خورد شدند، هم تحقير. <<عصف مأكول>> تشبيه به كاهى كه خوراك حيوان شده يعنى سرگين، بدترين تحقير است. 1- براى هشدار به مجرمان، از نمونههاى پيش رو و نزديك استفاده كنيد. (شهرت اصحاب فيل به قدرى بوده كه گويا جلو چشم است و نيازى به دليل ندارد.) <<اَلَم تَر>> 2- تاريخ را فراموش نكنيد. <<الم تر>> <<كيف فعل ربّك باصحاب الفيل>> 4- قهر الهى نسبت به مجرمان، جلوهاى از ربوبيّت الهى است. <<فعل ربّك>> 5 - پرندگان مأموران خداوند هستند و شعور دارند. <<ارسل عليهم طيراً ابابيل>> 6- اطلاع از طرح و نقشه دشمن و نقش بر آب كردن آن، مهم است. <<يجعل كيدهم فى تضليل>> 7- دشمن از بزرگترين تجهيزات جنگى (همچون فيل) براى هجوم استفاده مى كند، امّا خداوند با استفاده از كوچكترين حيوانات يعنى پرندگان آسمان، آنها را نابود مىكند. <<اصحاب الفيل... طيراً ابابيل>> 8 - دشمنان خدا هر چند مجهز باشند ناتوانند. <<اصحاب الفيل... كعصف مأكول>> 9- سختترين كيفر براى اهانت به مقدسات است. (اقوام ديگر كه هلاك شدند هيچ كدام مثل كاه جويده نشدند، بلكه يا روى خاك افتادند يا در آب غرق شدند.) <<فجعلهم كعصف مأكول>> 10- معجزه لازم نيست بدست پيامبر و امام باشد، قدرت نمايى خداوند بدون پيامبر و امام نيز امكان دارد. <<ترميهم بحجارة من سجّيل>> «والحمدللّه ربّ العالمين»
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:1  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 105: الفيل أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ مگر نديدى پروردگارت با پيلداران چه كرد أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ آيا نيرنگشان را بر باد نداد وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ و بر سر آنها دسته دسته پرندگانى ا بابيل فرستاد تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ [كه] بر آنان سنگهايى از گل [سخت] مىافكندند فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ و [سرانجام خدا] آنان را مانند كاه جويدهشده گردانيد در حديثى از امام على بن الحسين (عليه السلام) مىخوانيم:" ابوطالب همواره با شمشيرش از پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله) دفاع مىكرد تا آنجا كه مىفرمايد: (روزى) ابوطالب عرض كرد فرزند برادر! آيا تو مبعوث به همه مردم شدهاى، يا تنها به قوم خودت؟ پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: نه، مبعوث به جميع انسانها شدهام، از سفيد و سياه عربى و عجمى، سوگند به كسى كه جانم در دست او است كه من همه انسانهاى سفيد پوست و سياه پوست را به اين آئين دعوت مىكنم، و تمام كسانى كه بر قله كوهها و درياها هستند به اين آئين فرا مىخوانم، و من تمام زبانهاى فارس و روم را دعوت مىكنم. هنگامى كه اين سخن به گوش قريش رسيد تعجب كردند و گفتند آيا گوش به سخنان فرزند برادرت نمىدهى كه چه مىگويد؟ به خدا سوگند اگر مردم فارس و روم اين سخنان را بشنوند ما را از سرزمينمان مىربايند! و سنگهاى خانه كعبه را قطعه قطعه جدا مىكنند! اينجا بود كه خداوند آيه شريفه وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ:" آنها گفتند اگر ما هدايت را با بپذيريم ما را از سرزمينمان مىربايند!، آيا ما آنها را در حرم امنى كه ثمرات هر چيز را به سوى آن مىآورند جاى نداديم؟ (قصص- 57). و درباره اين سخن آنها كه خانه كعبه را متلاشى مىكنند سوره" فيل" را نازل كرد" (و به آنها گوشزد نمود كه هيچكس قادر بر چنين كارى نيست) "1" __________________________________________________ (1)" روضه الواعظين" (مطابق نقل نور الثقلين جلد 5 صفحه 669 حديث 8) تفسير نمونه، ج27، ص: 330 داستان اصحاب الفيل مفسران و مورخان اين داستان را به صورتهاى مختلفى نقل كردهاند، و در سال وقوع آن نيز گفتگو دارند، اما اصل داستان آن چنان مشهور است كه در رديف اخبار متواتر قرار گرفته، و ما آن را طبق روايات معروف كه از" سيره ابن هشام" و" بلوغ الارب" و" بحار الانوار" و" مجمع البيان" خلاصه كردهايم مىآوريم: " ذو نواس" پادشاه، مسيحيان نجران را كه در نزديكى آن سرزمين مىزيستند تحت شكنجه شديد قرار داد، تا از آئين مسيحيت بازگردند، (قرآن اين ماجرا را به عنوان اصحاب الاخدود در سوره" بروج" آورده، و ما آن را در تفسير همان سوره مشروحا بيان كرديم). بعد از اين جنايت بزرگ مردى به نام " دوس" از ميان آنها جان سالم به در برد، و خود را به" قيصر روم" كه بر آئين مسيح بود رسانيد، و ماجرا را براى او شرح داد. از آنجا كه فاصله ميان" روم" و" يمن" زياد بو" قيصر" نامهاى به" نجاشى" سلطان" حبشه" نوشت تا انتقام نصاراى نجران را از" ذو نواس" بگيرد، و نامه را با همان شخص براى" نجاشى" فرستاد. " نجاشى" سپاهى عظيم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهى شخصى به نام " ارياط" روانه يمن كرد" ابرهه" نيز يكى از فرماندهان اين سپاه بود. " ذو نواس" شكست خورد، و" ارياط" حكمران يمن شد، بعد از مدتى، ابرهه بر ضد او قيام كرد و او را از بين برد و بر جاى او نشست. خبر اين ماجرا به نجاشى رسيد، او تصميم گرفت" ابرهه" را سركوب كند، ابرهه براى نجات خود موهاى سر را تراشيد، و با مقدارى از خاك يمن تفسير نمونه، ج27، ص: 331 به نشانه تسليم كامل نزد نجاشى فرستاد و اعلام وفادارى كرد. نجاشى چون چنين ديد او را بخشيد و در پست خود ابقا نمود. در اين هنگام" ابرهه" براى اثبات خوش خدمتى كليساى بسيار زيبا و مهمى بنا كرد كه مانند آن در آن زمان در كره زمين وجود نداشت، و به دنبال آن تصميم گرفت مردم جزيره عربستان را به جاى" كعبه" به سوى آن فرا خواند، و تصميم گرفت آنجا را كانون حج عرب سازد، و مركزيت مهم مكه را به آنجا منتقل كند. براى همين منظور مبلغان بسيارى به اطراف، و در ميان قبائل عرب و سرزمين حجاز فرستاد، اعراب كه سخت به" مكه" و" كعبه" علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ" ابراهيم" خليل مىدانستند احساس خطر كردند. طبق بعضى از روايات گروهى آمدند و مخفيانه" كليسا" را آتش زدند، و طبق نقل ديگرى بعضى آن را مخفيانه آلوده و ملوث ساختند، و به اين ترتيب در برابر اين دعوت بزرگ عكس العمل شديد نشان دادند و معبد" ابرهه" را بى اعتبار كردند. " ابرهه" سخت خشمگين شد، و تصميم گرفت خانه" كعبه" را به كلى ويران سازد، تا هم انتقام گرفته باشد، و هم عرب را متوجه معبد جديد كند، با لشگر عظيمى كه بعضى از سوارانش از" فيل" استفاده مىكردند عازم مكه شد. هنگامى كه نزديك مكه رسيد كسانى را فرستاد تا شتران و اموال اهل مكه را به غارت آورند، و در اين ميان دويست شتر از" عبد المطلب" غارت شد. " ابرهه" كسى را به داخل مكه فرستاد و به او گفت بزرگ مكه را پيدا كند، و به او بگويد:" ابرهه" پادشاه" يمن" مىگويد: من براى جنگ نيامدهام، تفسير نمونه، ج27، ص: 332 تنها براى اين آمدهام كه اين خانه كعبه را ويران كنم، اگر شما دست به جنگ نبريد نيازى به ريختن خونتان ندارم! فرستاده" ابرهه" وارد مكه شد و از رئيس و شريف" مكه" جستجو كرد، همه" عبد المطلب" را به او نشان دادند، ماجرا را نزد" عبد المطلب" بازگو كرد" عبد المطلب" نيز گفت: ما توانايى جنگ با شما را نداريم، و اما خانه كعبه را خداوند خودش حفظ مىكند. فرستاده ابرهه به عبد المطلب گفت، بايد با من نزد او بيايى، هنگامى كه عبد المطلب وارد بر ابرهه شد، او سخت تحت تاثير قامت بلند و قيافه جذاب و ابهت فوق العاده عبد المطلب قرار گرفت، تا آنجا كه" ابرهه" براى احترام او را از جا برخاست و روى زمين نشست، و" عبد المطلب" را در كنار دست خود جاى داد، زيرا نمىخواست او را روى تخت در كنار خود بنشاند، سپس به مترجمش گفت از او بپرس حاجت تو چيست؟ مترجم گفت: حاجتم اين است كه دويست شتر را از من به غارت بردهاند دستور دهيد اموالم را بازگردانند. ابرهه سخت از اين تقاضا در عجب شد، و به مترجمش گفت: به او بگو هنگامى كه تو را ديدم عظمتى از تو در دلم جاى گرفت، اما اين سخن را كه گفتى در نظرم كوچك شدى تو در باره دويست شترت سخن مىگويى، اما در باره" كعبه" كه دين تو و اجداد تو است و من براى ويرانيش آمدهام مطلقا سخنى نمىگويى؟!" عبد المطلب" گفت: انا رب الإبل، و ان للبيت ربا سيمنعه!: " من صاحب شترانم، و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مىكند" (اين سخن، ابرهه را تكان داد و در فكر فرو رفت). " عبد المطلب" به مكه آمد، و به مردم اطلاع داد كه به كوههاى اطراف تفسير نمونه، ج27، ص: 333 پناهنده شوند، و خودش با جمعى كنار خانه كعبه آمد تا دعا كند و يارى طلبد، دست در حلقه در خانه كعبه كرد و اشعار معروفش را خواند: لا هم ان المرء يمنع رحله فامنع رحالك لا يغلبن صليبهم و محالهم ابدا محالك! جروا جميع بلادهم و الفيل كى يسبوا عيالك لاهم ان المرء يمنع رحله فامنع عيالك و انصر على آل الصليب و عابديه اليوم آلك "1" " خداوندا! هر كس از خانه خود دفاع مىكند تو خانهات را حفظ كن"!" هرگز مباد روزى كه صليب آنها و قدرتشان بر نيروهاى تو غلبه كنند". " آنها تمام نيروهاى بلاد خويش و فيل را با خود آوردهاند تا ساكنان حرم تو را اسير كنند". خداوندا! هر كس از خانواده خويش دفاع مىكند تو نيز از ساكنان حرم امنت دفاع كن". " و امروز ساكنان اين حرم را بر آل صليب و عبادت كنندگانش يارى فرما". سپس عبد المطلب به يكى از درههاى اطراف مكه آمد و در آنجا با جمعى از قريش پناه گرفت، و به يكى از فرزندانش دستور داد بالاى كوه ابو قبيس بروند ببيند چه خبر مىشود. فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت: پدر! ابرى سياه از ناحيه دريا (درياى احمر) به چشم مىخورد كه به سوى سرزمين ما مىآيد، عبد المطلب (1) مورخان و مفسران اشعار فوق را مختلف آوردهاند، آنچه در بالا آمد خلاصهاى است از تركيب از نقلهاى مختلف. تفسير نمونه، ج27، ص: 334 خرسند شد صدا زد: يا معشر قريش! ادخلوا منازلكم فقد آتاكم اللَّه بالنصر من عنده:" اى جمعيت قريش! به منزلهاى خود بازگرديد كه نصرت الهى به سراغ شما آمد" اين از يك سو. از سوى ديگر ابرهه سوار بر فيل معروفش كه" محمود" نام داشت با لشگر انبوهش براى درهم كوبيدن كعبه از كوههاى اطراف سرازير مكه شد، ولى هر چه بر فيل خود فشار مىآورد پيش نمىرفت، اما هنگامى كه سر او را به سوى يمن بازمىگرداندند به سرعت حركت مىكرد، ابرهه از اين ماجرا سخت متعجب شد و در حيرت فرو رفت. در اين هنگام پرندگانى از سوى دريا فرا رسيدند، همانند پرستوها و هر يك از آنها سه عدد سنگريزه با خود همراه داشت، يكى به منقار و دو تا در پنجهها، تقريبا به اندازه نخود، اين سنگريزهها را بر سر لشگريان ابرهه فرو ريختند، و به هر كدام از آنها اصابت مىكرد هلاك مىشد، و بعضى گفتهاند: سنگريزهها به هر جاى بدن آنها مىافتاد سوراخ مىكرد و از طرف مقابل خارج مىشد. در اين هنگام وحشت عجيبى بر تمام لشگر ابرهه سايه افكند، آنها كه زنده مانده بودند پا به فرار گذاشتند، و راه يمن را سؤال مىكردند كه بازگردند، ولى پيوسته در وسط جاده مانند برگ خزان به زمين مىريختند. خود" ابرهه" نيز مورد اصابت سنگى واقع شد و مجروح گشت، و او را به صنعاء (پايتخت يمن) بازگرداندند و در آنجا چشم از دنيا پوشيد. بعضى گفتهاند اولين بار كه بيمارى حصبه و آبله در سرزمين عرب ديده شد آن سال بود. تعداد فيلهايى را كه ابرهه با خود آورده بود بعضى همان فيل" محمود" و بعضى هشت فيل و بعضى ده، و بعضى دوازده نوشتهاند. تفسير نمونه، ج27، ص: 335 و در همين سال مطابق مشهور پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله) تولد يافت، و جهان به نور وجودش روشن شد، و لذا جمعى معتقدند كه ميان اين دو رابطهاى وجود داشته. به هر حال اهميت اين حادثه بزرگ بقدرى بود كه آن سال را" عام الفيل" (سال فيل) ناميدند و مبدأ تاريخ عرب شناخته شد" "1". __________________________________________________ (1)" سيره ابن هشام" جلد 1 صحفه 38 تا 62 و" بلوغ الارب" جلد 1 صحفه 250 تا 263 و" بحار الانوار" جلد 15 صفحه 130 به بعد و" مجمع البيان" جلد 10 صفحه 542.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:56  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 105: الفيل أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ مگر نديدى پروردگارت با پيلداران چه كرد أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ آيا نيرنگشان را بر باد نداد وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ و بر سر آنها دسته دسته پرندگانى ا بابيل فرستاد تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ [كه] بر آنان سنگهايى از گل [سخت] مىافكندند فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ و [سرانجام خدا] آنان را مانند كاه جويدهشده گردانيد حضرت محمد (ص) در عام الفیل به سال 570 میلادی در روز جمعه 17 ربیع الاول قدم به عرصه این جهان خاکی نهاد و با وجودش عالمی را از جهل و گمراهی نجات بخشید. او عرش نشینی بود که با فرش نشینان همراه گشت تا آنان را هم با خود به عرش ببرد. ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندر این یک میم غرق است
دوران حملمعروف این است که نور وجود آن حضرت،در ایام تشریق(یازدهم و دوازدهم و سیزدهم از ماه حج را ایام تشریق مىنامند)در رحم پاک «آمنه»قرار گرفت (2) .ولى این مطلب با آنچه میان عموم مورخان مشهور است که میلاد آن حضرت در ماه «ربیع الاول» بوده است،سازگار نیست.زیرا در این صورت،باید دوران حمل«آمنه» را،سه ماه و یا یکسال و سه ماه بدانیم،و این خود از موازین عادى بیرون است و کسى هم آن را از خصائص حضرت محمد (ص) نشمرده است. (3) مکان ولادت حضرت محمد (ص)ولادت حضرت محمد «ص» در مکه بوده، و در خانهاى در شعب ابى طالب که بعدها حضرت محمد (ص) آنرا به عقیل بن ابى طالب بخشید، و فرزندان عقیل آنرا به محمد بن یوسف ثقفى فروختند و محمد بن یوسف آنرا جزء خانه خویش ساخت و به نام او مشهور گردید. و در زمان هارون، مادرش خیزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن یوسف جدا کرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت زیارتگاهى در آمد، و بعدا که وهابیون در حجاز تسلط یافته و مکه را گرفتند روى نظریه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان که تبرک به قبور پیمبران و مردان صالح الهى را شرک مىدانستند، و بهمین جهت قبور ائمه دین و بزرگان اسلام را در مکه و مدینه ویران کردند، آنجا را نیز ویران کرده و بصورت مزبله و طویلهاى در آوردند. تنها با اصرار شیخ عباس قطان شهردار وقت مکه و درخواست وى از ملک عبد العزیز قرار شد تا در آنجا کتابخانهاى بنا کنند که امروزه به نام «مکتبة مکة المکرمه» شناخته مىشود . (1) اکنون بسیارى از مسلمانان ترکیه پشت در این کتابخانه نماز مىخوانند. و برخى گفتهvاند: ولادت آنحضرت در خانه اى در نزدیکى کوه «صفا» بوده است. (2) پى نوشت: 1 ـ فى رحاب بیت الله الحرام، ص 263 2 ـ سیره ابن هشام (پاورقى) ج 1 ص158 درسهایى از تاریخ تحلیلى اسلام جلد اول صفحه 160 رسولى محلاتى در روایات ما آمده است که در شب ولادت آنحضرتحوادث مهم و اتفاقات زیادى در اطراف جهان بوقوع پیوست کهپیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله«ارهاصات»بوده بدانگونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد،و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است: یوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ایوان کسرى و هو منصدع کشمل اصحاب کسرى غیر ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف علیه و النهر ساهى العین من سدم و ساء ساوه ان غاضتبحیرتها و رد واردها بالغیظ حین ظم کان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم و شاید جامعترین حدیث در اینباره حدیثى است که مرحوم صدوق«ره»در کتاب امالى بسند خود از امام صادق علیه السلامروایت کرده و ترجمهاش چنین است که آنحضرت فرمود: ابلیس به آسمانها بالا مىرفت و چون حضرت عیسى«ع»بدنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مىرفت،و هنگامیکه رسولخدا«ص»بدنیا آمد از همه آسمانهاى هفتگانهممنوع شد،و شیاطین بوسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوعگردیدند،و قریش که چنان دیدند گفتند: قیامتى که اهل کتاب مىگفتند بر پا شده! عمرو بن امیه که از همه مردم آنزمان به علم کهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگرید اگر آن ستارگانىاست که مردم بوسیله آنها راهنمائى مىشوند و تابستان و زمستاناز روى آن معلوم گردد پس بدانید که قیامتبر پا شده و مقدمهنابودى هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازهاى اتفاقافتاده. و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ایوان کسرى در آن شب شکستخورد وچهارده کنگره آن فرو ریخت.و دریاچه ساوه خشک شد.ووادى سماوه پر از آب شد. آتشکدههاى فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید. و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانى سخت اسبان عربىرا یدک مىکشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکندهشدند،و طاق کسرى از وسط شکستخورد و رود دجله در آنوارد شد. و در آن شب نورى از سمتحجاز بر آمد و همچنان بسمتمشرق رفت تا بدانجا رسید،فرداى آن شب تخت هر پادشاهىسرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخننمىگفتند. دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید،وهر کاهنى که بود از تماس با همزاد شیطانى خود ممنوع گردید ومیان آنها جدائى افتاد. آمنه گفت:بخدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دستهاىخود را بر زمین گذارد و سر بسوى آسمان بلند کرد و بداننگریست،و نورى از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گویندهاىمىگفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار. آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفتهبود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامنگذارده گفت: الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطیب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما ستایش خدائى را که بمن عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبورا که در گهواره بر همه پسران آقا است. آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد. (1) و در باره او اشعارىسرود. و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد(و آنها را بیارىطلبید)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چیزتو را بهراس و وحشت افکنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون مىبینم و بطور قطع درروى زمین اتفاق تازه و بزرگى رخ داده که از زمان ولادت عیسىبن مریم تاکنون سابقه نداشته،اینک بگردید و به بینید این اتفاقچیست؟ آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما که تازهاىندیدیم. ابلیس گفت:این کار شخص من است آنگاه در دنیابجستجو پرداخت تا به حرم-مکه-رسید،و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آنرا گرفتهاند،خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چونگنجشکى گردید و خواست در آید که جبرئیل بر او نهیب زد: -برو اى دور شده از رحمتحق!ابلیس گفت:اى جبرئیلاز تو سؤالى دارم؟ گفت:بگو،پرسید:از دیشب تاکنون چه تازهاى در زمین رخداده؟ پاسخداد:محمد-صلى الله علیه و آله-بدنیا آمده. شیطان پرسید:مرا در او بهرهاى هست؟گفت:نه. پرسید:در امت او چطور؟ گفت:آرى.ابلیس که این سخن را شنید گفت:خوشنود وراضیم. و در حدیث دیگرى که در کتاب کمال الدین نقل کردهچنین است که در شهر مکه شخصى یهودى سکونت داشت ونامش یوسف بود،وى هنگامى که ستارگان را در حرکت وجنبش مشاهده کرد با خود گفت:این تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پیغمبرى است که در کتابهاى ما ذکر شده کهچون بدنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوعگردند. و چون صبح شد بمجلسى که چند تن از قریش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آیا دوش در میان شما مولودى بدنیا آمده؟ گفتند:نه. گفت:سوگند به تورات که وى بدنیا آمده و آخرین پیمبراناست و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته است. این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و بخانههاىخود رفتند داستان گفتگوى با آن یهودى را با زنان و خاندان خودبازگو کردند و آنها گفتند:آرى دیشب در خانه عبد الله بنعبد المطلب پسرى متولد شده. این خبر را بگوش یوسف یهودى رساندند،وى پرسید:آیا اینمولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم بدنیا آمده یا بعد ازآن؟گفتند:پیش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهید. قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بیاور تا این یهودى او را بهبیند،و چون مولود را آوردند ویوسف یهودى او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد وچشمش به خال سیاه و درشتى که روى شانه وى بود بیفتاد دراینوقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودىعارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند. یهودى برخاست و گفت:آیا مىخندید؟باید بدانید که این پیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما مىنهد... قرشیان متفرق شده و گفتار یهودى را براى یکدیگر تعریفمىکردند. و در حدیثى که مرحوم کلینى شبیه به روایتبالا از مردى ازاهل کتاب نقل کرده آنمرد کتابى به قرشیان که ولید بن مغیرة وعتبة بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت:نبوتاز خاندان بنى اسرائیل خارج شد و بخدا این مولود همان کسىاست که آنها را پراکنده و نابود سازد! قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند،مرد کتابىکه دید آنها خوشنود شدند بدیشان گفت:خورسند شدید! بخداسوگند این مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پیدا کند کهزبانزد مردم شرق و غرب گردد. ابو سفیان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمىیابد! و نظیر آنچه در روایات ما آمده برخى از این حوادث درروایات اهل سنت نیز ذکر شده اما در بسیارى از آنها این حوادثقبل از بعثت رسولخدا«ص»ذکر شده نه مقارن ولادت. مانند روایاتى که در سیره ابن هشام و تاریخطبرى و جاهاى دیگر است و در صحیح بخارى نیز از ابن عباس روایتشده (2) و فخر رازى نیز در تفسیر آیه شریفه «فمن یستمعالآن یجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمانها وتیرهاى شهاب همین گفتار را داشته و اقوالى در اینباره نقلکرده (4) و از ابى بن کعب نیز حدیثى در اینمورد نقل کردهاند کهگفته است: «لم یرم بنجم منذ رفع عیسى علیه السلام حتى بعث رسولالله-صلى الله علیه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعرانعرب نیز قسمتى از این حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزیر که از شاعرى بنام قیروانى نقل شده که مىگوید: و صرح کسرى تداعى من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذامیلو نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم یسلخرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل یک سئوال اکنون جاى یک سئوال هست که اگر کسى بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهاى تاریخى و روایات غیراسلامى هم ذکرى از آنها شده یا نه؟ که ما در پاسخ این سئوال مىگوئیم:اولا اگر حدیث وروایتى از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام براى اثابتشد دیگر کدام روایت و تاریخى براى ما معتبرتر از آن حدیثو روایت مىتواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح«صغراى قضیه»است،ولى پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگى محمل دیگرى نمىتواند داشته باشد،وگرنه کدامتاریخ و روایتى معتبرتر از آن تاریخ و روایتى است که از منبعوحى الهى سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثىمحکمتر از داستان و حدیثى است که از زبان پیمبران و ائمهمعصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد! مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علومآنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟ و ثانیا-مىگوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخوردهاى از گذشتگان و زمانهاى قدیم در دست داریم که ما بتوانیم اینروایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدى از آنها بگیریم؟ جائى که مقدسترین کتابها مانند تورات و انجیل با آنهمهنسخههاى متعددى که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستوراتدینى آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در اماننبوده،و طاغوتهاى زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کردهاند،دیگر چگونه کتابهاىتاریخى معدودى که در زوایاى کتابخانهها با نسخههاى خطىمنحصر به فرد یا نگشتشمارى وجود داشته مىتواند مورد اعتمادباشد؟ و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخى وجود داشته باشد کهاوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همهوقایعى که در آنزمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارششده؟و آیا وسائل ارتباطى آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق مىافتادهمطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام اینوسائل ارتباطى و مخابراتى و رادیوها و تلویزیونها و ماهوارههاو...چنین کارى انجام شده و چنین ادعائى مىتوان کرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهاى مخصوص و صافیهاى انحصارىمىتوانند کوچکترین خبرى را منتشر کنند؟آن هم خبرى کهبصورت معجزه آسمانى براى شکستیک قدرت طاغوتى و یکدربار سلطنتى بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال«شقالقمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مىباشد و بگفتهدکتر سعید بوطى-نویسنده مصرى-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاریخهاىگذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهاىجادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهاى مقدس و مذهبى در تاریخها و روایاتدیگر آمده و ذکرى از آنها دیده مىشود؟!... و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشتهدر انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونهاست و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهى نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام مىکرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله مىخواستهاند آنها را افرادىماجراجو و بى شخصیت و افسادگر معرفى کنند،و هرگز اجازهنمىدادند آنها را بعنوان مردانى الهى که قدرت انجام معجزه رادارند معرفى کنند،و بهمین دلیل معجزاتى را که بوسیله ایشانانجام مىشده انکار کرده و یا توجیه مىنمودند،و اگر کتابهاىآسمانى و روایات مذهبى نبود اثرى از این معجزات بجاى نماندهو بدست ما نرسیده بود... چنانچه اکنون نیز ما در انقلاب اسلامى خود که یک انگیزهمذهبى داشته و ادامه آنرا نیز بیارى خدا همان انگیزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دین،تضمین کرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قیام کرده همین شیوه تبلیغى را مىبینیمکه هر حرکتى بنفع این انقلاب در داخل و یا خارج بشود مانندراهپیمایى میلیونى و غیر میلیونى که در داخل و یا خارج انجاممىگیرد اصلا منعکس نمىشود و در رادیوها و وسائل ارتباطجمعى ذکرى از آن نمىشود،اما کوچکترین حرکت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندکى که جمعا به صد نفر نمىرسدبا آب و تاب در همه رسانههاى گروهى بعنوان یک حرکت ضدرژیم نه یکبار بلکه چند بار پخش مىگردد. و بهمین دلیل ما مىگوئیم انگیزه و نیازى براى تحقیق در تاریخهاى گذشته نداریم و اگر هم تتبع کنیم معلوم نیستبجائى برسیم،مگر اینکه بخواهیم بهر وسیله و هر ترتیبى که شدهتاییدى از تاریخ براى این روایات پیدا کنیم اگر چه مجبور شویمبراى تطبیق این روایات با تاریخ دستبه توجیه و تاویلهاىنامربوط بزنیم،چنانچه نظیر آنرا در داستان اصحاب فیل ذکرکرده و شنیدید و خواندید،که ما آنعمل را محکوم کرده و دلیل برضعف ایمان و غربزدگى و تاریخ زدگى و غیره دانستیم... پىنوشتها: 1-یعنى او را بکنار خانه کعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شیاطین و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه کعبه مالید. 2-صحیح البخارى ج 6 ص 73. 3-سوره جن آیه 9. 4-مفاتیح الغیب ج 8 ص 241. 5-بحار الانوار ج 15 ص 331.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:51  توسط محمد ضیغم تبار
|
![]() بعضى از همینهائى که در استقبالِ امروز بودند خانمهائى بودند که در عرف معمولى به آنها میگویند«خانم بدحجاب»؛ اشک هم از چشمش دارد میریزد. حالا چه کار کنیم؟ ردش کنید؟ مصلحت است؟ حق است؟ نه، دل، متعلق به این جبهه است؛ جان، دلباختهى به این اهداف و آرمانهاست. او یک نقصى دارد. مگر من نقص ندارم؟ نقص او ظاهر است، نقصهاى این حقیر باطن است؛ نمىبینند.
«گفتا شیخا هر آنچه گوئى هستم / آیا تو چنان که مینمائى هستى؟»
ما هم یک نقص داریم، او هم یک نقص دارد. با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید. البته انسان نهى از منکر هم میکند؛ نهى از منکر با زبان خوش، نه با ایجاد نفرت.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:47  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 97: القدر
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:51  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِش سوره 97: القدر تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن
كُلِّ أَمْرٍ در آن [شب] فرشتگان با روح به فرمان پروردگارشان براى هر كارى [كه مقرر
شده است] فرود آيند
فرمود: جبرئيل از ملائكه است و روح برتر از ملائكه است. سپس اين آيه را تلاوت فرمودند: <<تنزل الملائكة والروح...>><940> با نزول فرشتگان بر قلب پيامبر و امام معصوم در شب قدر، ارتباط زمين با آسمان، مُلك با ملكوت و طبيعت با ماوراء طبيعت برقرار مى شود. روح انواعى دارد: و حيوان است. - روحى كه منشأ اختيار و انديشه است، كه اين روح مختص انسان است. - روحى كه عقل محض است و جوهر وجودى فرشتگان را تشكيل مى دهد. - روحى كه برتر از فرشتگان است و شب قدر همراه آنان به زمين نازل مى شود. در روايات آمده است كه با منكران امامت، با سوره قدر احتجاج كنيد.<941> زيرا بر اساس اين سوره، فرشتگان هر سال در شب قدر نازل مى شوند. در زمان حيات پيامبر بر وجود شريف حضرتش وارد مىشدند. پس از آن حضرت بر چه كسانى نازل مى شوند؟ روشن است كه هر كسى نمىتواند ميزبان فرشتگان الهى باشد و بايد او همچون پيامبر، معصوم بوده و ولايت امور بشر به عهده او باشد و او كسى جز امام معصوم نيست كه در زمان ما، حضرت مهدىعليه السلام مى باشد و فرشتگان در شب قدر شرفياب محضرش مى شوند. نگاهى به فرشتگان در قرآن<942> در اداره امور هستند. در قرآن براى هر دسته از فرشتگان مأموريّت و نقش خاصّى تعيين شده است و با همان مأموريّت نامگزارى شدهاند: <<النّازعات>><943>، <<الصّافات>><944>، <<الزّاجرات>><945>، << نّاشرات>><946>، <<الفارقات>><947>، <<المدبّرات>><948> برخى فرشتگان براى حفاظت گماشته شدهاند. <<انّ عليكم لحافظين>><949> بعضى فرشتگان با اولياء الهى گفتگو دارند. با زكريا سخن گفتند و او را به فرزندى به نام يحيى بشارت دادند <<نادته الملائكة>><950> و همين فرشتگان با حضرت مريم گفتگو كردند. <<اذ قالت الملائكة يا مريم>><951> در مواردى، سخن از امداد فرشتگان به رزمندگان در جبهه هاى جنگ به ميان آمده است. چنانكه در جنگ بدر، خداوند سه هزار فرشته را به يارى مسلمانان فرستاد. <<يمدّكم ربّكم بثلاثة ءالاف من الملائكة>><952> برخى فرشتگان مسئول گرفتن جان مردم هستند. <<يتوفّيكم ملك الموت>><953> و دستهاى ديگر، مسئول امور عرش. <<يحمل عرش ربّك>><954> از امتيازات فرشتگان، عبادت دائمى و خستگىناپذير آنهاست كه قرآن مىفرمايد: <<و من عنده لايستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون>> <955>، <<يسبحون اليل و النهار لايفترون>><956> از وظايف ديگر فرشتگان، دعا و استغفار براى مؤمنين <<يستغفرون لمن فى الارض>><957> و صلوات بر پيامبر اسلام است. <<انّ اللّه و ملائكته يصلّون على النّبى>><958> فرشتگان درجاتى دارند و همه در يك سطح و مقام نيستند. <<ما منّا الا له مقام معلوم>><959> خداوند، همان گونه كه بعضى از انبيا را بر برخى ديگر برترى داده، از ميان فرشتگان نيز بعضى را برگزيده است. <<اللّه يصطفى من الملائكة>><960> قدرت تمام فرشتگان يكسان نيست و ظرفيّتهاى متفاوتى دارند. <<اولى اجنحة مثنى و ثلث و رباع>><961> بعضى فرمانبرند و بعضى فرمانده، ولى همه معصوم و امين. <<مطاع ثَمَّ امين>><962> ايمان به همه فرشتگان لازم است، <<كلّ آمن باللّه و ملائكته>><963> و انكار آنان در كنار انكار خداوند آمده است. <<و من يكفر باللّه و ملائكته>><964> فرشتگان، لشگر الهى هستند و تعدادشان را جز خداوند هيچ كس نمى داند. <<و ما يعلم جنود ربّك الاّ هو>><965> و اگر گاهى سخن از تعداد به ظاهر اندك آنان است، نظير آيه <<عليها تسعة عشر>><966> كه مى فرمايد: مأموران دوزخ نوزده نفرند، دلايل ديگرى دارد، نه آن به خاطر نداشتن نيرو باشد. انجام مى دهند و هرگز نافرمانى ندارند. <<لايعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون>><967> آنان بر فرمان خداوند پيشى نمىگيرند و فقط فرمان او را عمل مى كنند. <<لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون>><968> اطاعت آنان آگاهانه و بر اساس تقواى الهى است و در اطاعت، كار خاصّى را گزينش نمىكنند، بلكه هر كارى كه به آنان محوّل شود انجام مى دهند. <<يخافون ربهم من فوقهم و يفعلون ما يؤمرون>><969> پيامبر اسلام فرمود: آفرينش فرشتگان، همه از نور است. «انّ اللّه عزّ و جلّ خلق الملائكة من النور»<970> و خداوند هيچ موجودى را به اندازه فرشتگان نيافريده است . «ما من شىء مما خلق اللّه اكثر من الملائكة»<971> امام صادق عليه السلام فرمود: فرشتگان، اهل خوردن و آشاميدن و آميزش جنسى نيستند. «انّ الملائكة لا يأكلون و لا يشربون و لاينكحون»<972> 1- فرشتگان بدون اذن خداوند كارى انجام نمىدهند. <<تنزّل الملائكة... باذن ربّهم>> 2- تقدير امور در شب قدر، با نزول و حضور فرشتگان صورت مىگيرد. <<تنزّل الملائكة... من كل امر>> 3- تقدير امور در شب قدر، گوشهاى از ربوبيّت الهى است. <<باذن ربّهم من كل امر>>
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:45  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 96: العلق اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ بخوان به نام پروردگارت كه آفريد
شان نزول آیه پنج آيه فوق به اتفاق همه مفسران در آغاز وحى بر رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) نازل شده، مضمون آن نيز مؤيد اين معنى است. پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به كوه" حرا" رفته بود جبرئيل آمد و گفت: اى محمد بخوان! پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: من قرائت كننده نيستم. جبرئيل او را در آغوش گرفت و فشرد، و بار ديگر گفت: بخوان! پيامبر (صلي الله عليه و آله) همان جواب را تكرار كرد، بار دوم نيز جبرئيل اين كار را كرد، و همان جواب را شنيد، و در سومين بار گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ... (تا آخر آيات پنجگانه).اين سخن را گفت و از ديده پيامبر (صلي الله عليه و آله) پنهان شد. رسول خدا (صلي الله عليه و آله) كه با دريافت نخستين اشعه وحى سخت خسته شده بود به سراغ خديجه آمد، و فرمود: مرا بپوشانيد و جامهاى بر من بيفكنيد تا استراحت كنم
فرمود: بخوان، گفتم: نمى توانم، بعد از سه بار مرا فشار داد، ديدم مى توانم بخوانم.<896> در تفسير نوين مىخوانيم: آنجا كه به مسئله آفرينش انسان نظر دارد، خداوند، خود را كريم خوانده: <<ما غرّك بربّك الكريم الّذى خلقك>><897> ولى آنجا كه موضوع خواندن و يادگيرى و قلم مطرح است، خود را اكرم خوانده است. <<اقرأ و ربّك الاكرم الّذى علّم بالقلم> از افتخارات اسلام اين است كه كارش را با قرائت و علم و قلم شروع كرد و اولين فرمان خداوند به پيامبرش فرمان فرهنگى بود. خواندن لوحى كه براى اولين بار در برابر پيامبر باز شد، منظم و مكتوب بود. در فرمان اقرء اين نكته نهفته است كه آنچه بر تو نازل خواهد شد، خواندنى است، نه فقط دانستنى.براى كلمه «علق» چند معنا شده است:
و يا نطفه مرد شبيه زالو به نطفه زن مى چسبد. ب: كلمه علق از علاقه است و اشاره به روحيه اجتماعى انسان دارد. ج: به معناى خون غليظ و بسته باشد كه معمولاً اين معنا مطرح است. آنكه از خون بسته انسان مىسازد، بر شخص درس ناخوانده فرمان اقرء مى دهد. فارغ التحصيلان نيز بايد در راه او باشند. <<فاذا فرغت فانصب و الى ربك فارغب>> 1- قرائت قرآن بايد با نام خداوند آغاز شود. <<اقرء باسم ربّك>> <<ربك الّذى خلق - خلق الانسان من علق>> هم معنوى <<ربّك الاكرم - الّذى علّم بالقلم>> 6- پروردگار، همان آفريننده است. (بنابراين سخن مشركان كه خالق بودن خدا را پذيرفته بودند ولى بتها را ربّ مىدانستند باطل است.) <<ربّك الّذى خلق>> 7- بيان آفرينش انسان از خون بسته شده، هم يك پيشگوئى علمى است و هم راهى براى تربيت انسان كه بداند مبدء او از چيست و گرفتار غرور نشود. <<خلق الانسان من علق>> 8 - آفرينش همه هستى در يكسو <<الّذى خلق>> و آفرينش انسان در يك سوى ديگر. <<خلق الانسان من علق>> 9- معلم اصلى انسان خداست. <<علّم الانسان ما لم يعلم>> <<علّم الانسان ما لم يعلم>> 12- خالقيّت، ربوبيّت، كريم بودن و معلم بودن خداوند، مستلزم قرائت كتاب اوست. <<اقرء باسم ربّك... خلق... الاكرم... علّم...>> 13- خداوند كارهاى خود را از طريق اسباب انجام مىدهد. <<علّم بالقلم>> 14- رهائى از جهل با استفاده از قلم، جلوهاى از كرم و ربوبيّت اوست و نويسندگى هنر مطلوب و مورد ترغيب اسلام است. <<علّم بالقلم>> 15- خداوند هم جسم انسان را رشد مىدهد و هم روح او را. (كلمه «ربّك» ميان دو كلمه «خَلَق» و «اِقرء» آمده است.) <<اقرء باسم ربّك الّذى خلق>>
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:32  توسط محمد ضیغم تبار
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 82: الإنفطار وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ و قطعا بر شما نگهبانانى [گماشته شده]اند كِرَامًا كَاتِبِينَ [فرشتگان] بزرگوارى كه نويسندگان [اعمال شما] هستند يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ آنچه را مى كنيد مىدانند
تفسیر نور و «عدلك» بيانگر تعادل و توازن ميان اعضا و جوارح انسان است. به عمل خود تكيه كنيد نه بر كرم خداوند، انبيا از كرم خدا آگاه بودند امّا اهل عمل بودند. خداوند كريم است: <<ربّك الكريم>> فرشتگان مأمور او كريماند: <<كراماً كاتبين >>رسولان او كريماند: <<رسول كريم>><752> كتاب او كريم است: <<انّه لقرآن كريم>><753> و پاداش او كريمانه است. <<اجر كريم>><754> خداوند كريم است؛ هم گناهان را مى بخشد، هم عيبها را مى پوشاند و هم پاداش را چند برابر مى دهد. 1- انسان، موجودى غافل و مغرور است و خود را از عواقب كار و قهر خدا در اَمان مى پندارد. <<يا ايّها الانسان ما غرّك بربّك>> 2- چرا انسان با آن همه نياز و ضعف، مغرور باشد؟ <<يا ايّها الانسان ما غرّك>> 3- بدترين نوع كبر و غرور، آن است كه در برابر پروردگار كريم و هستى بخش باشد. <<غرّك بربّك الكريم الّذى خلقك>> 4- غرور و غفلت انسان، سوء استفاده از لطف و كرم و پردهپوشى خداست. <<ما غرّك بربّك الكريم>> 5 - لطف و كرم خدا تنها نسبت به مؤمنين نيست، بلكه نسبت به همه انسانهاست. <<يا ايها الانسان.... بربّك الكريم>> 6- غرور انسان، بيانگر غفلت او از نعمتهاى الهى و عظمت آفريدگار است. <<ما غرّك بربّك الكريم>> 7- درمان غرور، توجّه به الطاف كريمانه است. <<الكريم... خلقك فسوّاك فعدلك>> 8 - آفرينش، نشانه قدرت، <<خلقك>> تسويه، نشانه حكمت، <<سواك>> و اعتدال، دليل علم او به تمام نيازهاست. <<عدلك>> 9- آفرينش انسان و هماهنگى و تعادل ميان اعضاى او، جلوهاى از كرم خداوند است.<<الكريم الّذى خلقك فسوّاك فعدلك>> 10- تنوّع شكل و قيافه انسانها، براساس خواستِ حكيمانه خداوند است. <<فى اىّ صورة ما شاء ركّبك>> 11- براى شكستن غرور، بايد نعمتهاى الهى را پىدرپى گوشزد كرد. <<خلقك، سوّاك، عدلك، ركّبك>> 12- آنكه در دنيا تو را آفريد، در آخرت نيز تو را خلق مى كند، پس تكذيب چرا؟ <<كلاّ بل تكذّبون بالدين>> 13- كسى كه به دنيا مغرور شود، آخرت را انكار مى كند. <<غرّك - تكذّبون>> 14- گرچه شما قيامت را منكر مى شويد، ولى فرشتگان كار خود را انجام مى دهند. <<تكذّبون... انّ عليكم لحافظين>> 15- فرشتگان متعدّد، مسئول حفظ و حراست از انسانها هستند. <<لحافظين>> انسان مى شود. <<يعلمون ما تفعلون>>
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:42  توسط محمد ضیغم تبار
|
سلام به اعضای گروه این مطلب رو که میبینید با استفاده از مطالب سایت های موزه های مختلف جهان از جمله مصر و ترکیه و .. جمع آوری شده که البته من از صحت اشیا ی که عکس های آنرا بعدا مشاهده میکنید دقیقا مطمئن نیستم ولی دیدن آنرا خالی از لطف نمیدانم البته چه صحیح و چه نا صحیح این وسایل جز گنجینه های این موزه ها است البته شبیه به این اشیا نیز در موزه آستان قدس در حرم مطهر امام رضا ع نیز موجود است مانند سکه ولایت عهدی آنحضرت که قدمت زیادی دارد و از زمان آنحضرت باقی مانده و یا سنگ قبر شریف که اولین سنگ قبر مطهر امام رضا ع است در هر صورت اگر مطلب قابل توجهی در این زمینه البته معتبر دارید حتما در قسمت نظرات بنویسید با تشکر
|