|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 5: المائدة لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ
قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ مسلما يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيده اند دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت و قطعا كسانى را كه گفتند ما نصرانى هستيم نزديكترين مردم در دوستى با مؤمنان خواهى يافت زيرا برخى از آنان دانشمندان و رهبانانى اند كه تكبر
نمى ورزند شان نزول آیه و نويسنده" المنار" در تفسيرهاى خود از مفسران پيشين نقل كردهاند كه اين آيات درباره نجاشى زمامدار حبشه در عصر پيامبر (صلي الله عليه و آله) و ياران او نازل شده است و در حديثى كه در تفسير برهان نقل شده اين موضوع مشروحا آمده است. آنچه از روايات اسلامى و تواريخ و گفتار مفسران در اين زمينه استفاده مىشود چنين است: در سالهاى نخستين بعثت پيامبر (صلي الله عليه و آله) و دعوت عمومى او، مسلمانان در اقليت شديدى قرار داشتند، قريش به قبائل عرب توصيه كرده بود كه هر كدام، افراد وابسته خود را كه به پيامبر (صلي الله عليه و آله) ايمان آورده است تحت فشار شديد قرار دهند و به اين ترتيب هر يك از مسلمانان از طرف قوم و قبيله خود سخت تحت فشار قرار داشت. آن روز تعداد مسلمانان براى دست زدن به يك "جهاد آزاديبخش" كافى نبود، پيامبر (صلي الله عليه و آله) براى حفظ اين دسته كوچك، و تهيه پايگاهى براى مسلمانان در بيرون حجاز، به آنها دستور مهاجرت داد، و حبشه را براى اين مقصد انتخاب فرمود و گفت:" در آنجا زمامدار صالحى است كه از ستم و ستمگرى جلوگيرى مىكند، شما آنجا برويد تا خداوند فرصت مناسبى در اختيار ما بگذارد". منظور پيامبر (صلي الله عليه و آله) نجاشى بود (نجاشى اسم عامى بود همانند" كسرى" كه به تمام سلاطين حبشه گفته مىشد، اما اسم نجاشى معاصر پيامبر (صلي الله عليه و آله) اصحمه كه در زبان حبشى به معنى عطيه و بخشش است بود). يازده مرد و چهار زن از مسلمانان عازم حبشه شدند و از طريق دريا با كرايه كردن كشتى كوچكى راه حبشه را پيش گرفتند، و اين در ماه رجب سال پنجم بعثت بود، و اين مهاجرت، مهاجرت اول نام گرفت. چيزى نگذشت كه" جعفر بن ابو طالب" و جمعى ديگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلى يك جمعيت متشكل اسلامى را كه از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظه اى زن و كودك تشكيل مى شد به وجود آوردند. طرح اين مهاجرت براى بت پرستان سخت دردناك بود، زيرا بخوبى مى ديدند چيزى نخواهد گذشت كه با يك جمعيت متشكل نيرومند از مسلمانان كه تدريجا اسلام را پذيرفته و به سرزمين امن و امان حبشه رفته اند روبرو خواهند شد، براى بهم زدن اين موقعيت دست به كار شدند، و دو نفر از جوانان باهوش و فعال و حيله گر و پشت هم انداز يعنى" عمرو بن عاص" و" عمارة بن وليد" را براى بهم زدن موقعيت مسلمانان حبشه انتخاب كردند و با هداياى فراوانى به حبشه فرستادند و با مقدماتى به حضور نجاشى بار يافتند، و قبلا با دادن هداياى گرانبهايى به اطرافيان نجاشى موافقت آنها را جلب كرده و قول تاييد و طرفدارى از آنان گرفته بودند. " عمرو عاص" سخنان خود را از اينجا شروع كرد، و با نجاشى چنين گفت: ما فرستادگان بزرگان مكه ايم" تعدادى از جوانان سبك مغز در ميان ما پرچم مخالفت برافراشته اند و از آئين نياكان خود برگشته و به بدگويى از خدايان ما پرداخته و آشوب و فتنه بپا كرده و در ميان مردم تخم نفاق پاشيده اند، و از موقعيت سرزمين شما سوء استفاده كرده و به اينجا پناه آوردند، ما از آن مىترسيم كه در اينجا نيز دست به اخلالگرى زنند، بهتر اين است كه آنها را به ما بسپاريد و به محل خود باز گردانيم ... اين را گفتند و هدايايى را كه با خود آورده بودند تقديم داشتند. نجاشى گفت: تا من با نمايندگان اين پناهندگان به كشورم تماس نگيرم نمىتوانم در اين زمينه سخن بگويم، و از آنجا كه اين بحث يك بحث مذهبى است بايد از نمايندگان مذهبى نيز در جلسه اى در حضور شما دعوت شود. روز ديگرى در يك جلسه مهم كه اطرافيان نجاشى و جمعى از دانشمندان مسيحى و جعفر بن ابى طالب به عنوان نمايندگى مسلمانان، و نمايندگان قريش، حضور داشتند، نجاشى پس از استماع سخنان نمايندگان قريش رو به جعفر كرد و از او خواست كه نظر خود را در اين زمينه بيان كند. جعفر پس از اداى احترام چنين گفت: نخست از اينها بپرسيد آيا ما جزو بردگان فرارى اين جمعيتيم؟! عمرو گفت: نه شما آزاديد. جعفر گفت: سؤال كنيد آيا آنها دينى بر ذمه ما دارند كه آن را از ما مى طلبند؟! عمرو: نه ما هيچگونه مطالبهاى از شما نداريم. جعفر: آيا خونى از شما ريختهايم؟ كه آن را از ما مىطلبيد؟! عمرو: نه چنين چيزى در كار نيست. جعفر: پس از ما چه مىخواهيد كه اين همه ما را شكنجه و آزار داديد و ما از سرزمين شما كه مركز ظلم و بيدادگرى بود بيرون آمديم؟! سپس جعفر رو به نجاشى كرد و گفت: ما جمعى نادان بوديم، بت پرستى مىكرديم، گوشت مردار مى خورديم، انواع كارهاى زشت و ننگين انجام مى داديم، قطع رحم مى كرديم و نسبت به همسايگان خويش بدرفتارى داشتيم، و نيرومندان ما ضعيفان را مى خوردند! ولى خداوند پيامبرى در ميان ما مبعوث كرد كه به ما دستور داده است هر گونه شبيه و شريك را از خدا دور سازيم و فحشا و منكرات و ظلم و ستم و قمار را ترك گوئيم، به ما دستور داده نماز بخوانيم، زكات بدهيم، عدالت و احسان پيشه كنيم و بستگان خود را كمك نمائيم. نجاشى گفت: عيساى مسيح نيز براى همين مبعوث شده بود! سپس از جعفر پرسيد: آيا چيزى از آياتى كه بر پيامبر شما نازل شده است حفظ دارى؟ جعفر گفت: آرى و سپس شروع به خواندن سوره "مريم" كرد. حسن انتخاب جعفر، در مورد آيات تكان دهنده اين سوره كه مسيح و مادرش را از هر گونه تهمت هاى ناروا پاك مىسازد، اثر عجيبى گذاشت. تا آنجا كه قطره هاى اشك شوق، از ديدگان دانشمندان مسيحى سرازير گشت، و نجاشى صدا زد به خدا سوگند نشانه هاى حقيقت در اين آيات نمايان است! هنگامى كه "عمرو" خواست در اينجا سخنى بگويد و تقاضاى سپردن مسلمانان را بدست وى كند، نجاشى دست بلند كرد، و محكم بر صورت عمرو كوبيد و گفت: خاموش باش! به خدا سوگند اگر بيش از اين سخنى در مذمت اين جمعيت بگويى تو را مجازات خواهم كرد! اين جمله را گفت و رو به مامورين كرد و صدا زد: هداياى آنها را به آنان برگردانيد و آنها را از حبشه بيرون کنيد، و به جعفر و يارانش گفت: آسوده خاطر در كشور من زندگى كنيد! اين پيش آمد علاوه بر اثر تبليغى عميقى كه در زمينه شناساندن اسلام به جمعى از مردم حبشه داشت، سبب شد كه مسلمانان مكه جدا روى اين پايگاه مطمئن حساب كنند، و مسلمانان تازه وارد را براى آن روز كه قدرت كافى بيابند به آنجا روانه سازند. سالها گذشت، پيامبر (صلي الله عليه و آله) هجرت كرد و كار اسلام بالا گرفت، و عهدنامه" حديبيه" امضا شد و پيامبر (صلي الله عليه و آله) متوجه فتح" خيبر" گشت، در آن روز كه مسلمانان از فرط شادى به خاطر در هم شكستن بزرگترين كانون خطر يهود در پوست نمىگنجيدند، از دور شاهد حركت دستجمعى عدهاى بسوى سپاه اسلام بودند، چيزى نگذشت كه معلوم شد اين جمعيت همان مهاجران حبشهاند كه به آغوش وطن باز مى گردند در حالى كه قدرتهاى اهريمنى دشمنان در هم شكسته شده و نهال اسلام به قدر كافى ريشه دوانيده است. پيامبر (صلي الله عليه و آله) با مشاهده "جعفر" و مهاجران حبشه، اين جمله تاريخى را فرمود: لا ادرى انا بفتح خيبر اسر ام بقدوم جعفر؟!:" نميدانم از پيروزى خيبر خوشحالتر باشم يا از بازگشت جعفر"؟ مىگويند: علاوه بر مسلمانان، هشت نفر از شاميان كه در ميان آنها يك راهب مسيحى بود و تمايل شديد به اسلام پيدا كرده بودند، خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) رسيدند و پس از شنيدن آيات سوره يس، به گريه افتادند و مسلمان شدند و گفتند چقدر اين آيات به تعليمات راستين مسيح شباهت دارد. و طبق روايتى كه در تفسير المنار از سعيد بن جبير نقل شده نجاشى سى نفراز بهترين ياران خود را به عنوان اظهار علاقه به پيامبر (صلي الله عليه و آله) و آئين اسلام به مدينه فرستاد، و همان ها بودند كه با شنيدن آيات سوره يس گريستند و اسلام را پذيرفتند آيات فوق نازل شد و از اين مؤمنان تجليل كرد. اين شان نزول منافات با آن ندارد كه سوره مائده در اواخر عمر پيامبر (صلي الله عليه و آله) نازل شده باشد، زيرا اين سخن مربوط به اكثريت آيات سوره است، هيچ مانعى ندارد كه بعضى از آيات در حوادث قبل نازل شده باشد و بدستور پيامبر (صلي الله عليه و آله) به مناسبت هاى در اين سوره قرار گيرد.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:14  توسط محمد ضیغم تبار
|
|