چرا به صحابه ی رسول خدا(ص)، عمر، تهمت می زنید که مانع وصیت پیامبر(ص) شد؟ مگر کسی جرأت داشت در حضور حضرت با ایشان مخالفت کند؟

اینکه این مطلب از مجعولات باشد، حرف صحیحی نیست چرا که حتی شیخین بخاری و مسلم با همه احتیاط کاری که در نقل اخبار و حوادث داشتند که مبادا خبری نقل نمایند که مورد توجه و استشهاد مخالفینشان قرار گیرد، در صحیحین خود این قضیه را نقل نموده اند که رسول اکرم(ص) عندالموت فرمود: «دوات و کاغذ بیاورید تا برای شما بنویسم چیزی که هرگز گمراه نشوید.» عده ای از حضار مجلس به اغوای یک نفر (مرد سیاسی) مانع شدند و به قسمی داد و فریاد نمودند که دل آن حضرت شکست و با تغیر آنها را از اطراف بستر خود خارج ساخت.

بخاری در ص 118 جلد دوم صحیح و مسلم در آخر کتاب وصیت و احمد حنبلی در ص 222 جلد اول مسند شرح این ماجرا را به خوبی آورده اند.

غزالی در مقاله چهارم سرالعالمین این موضوع را نقل کرده و در ادامه می نویسد: اصحاب حاضر در مجلس دو دسته شدند، بعضی طرفدار خلیفه دوم و جمعی طرفدار رسول اکرم(ص) و به قسمی مجلس به هم ریخت که آن حضرت (مجسمه ی خُلق عظیم) متغیر شد و فرمود از پیش من برخیزید، نزد من جنگ و نزاع سزاوار نیست.

این اول فتنه و فسادی بود که در میان مسلمانان در حضور خود پیغمبر(ص) واقع شد. این مطلب نه از سوی شیعیان بلکه از سوی علمای سنی مانند حسین میبدی در شرح دیوان مطرح شده است.

 همچنین اولین باری بود که به ساحت مقدس پیامبر اسلام (ص) توهین و جسارت شد، آنجایی که خلیفه ی دوم گفت : «این مرد هذیان می گوید» ، آن هم چه مردی! شخصیتی که خداوند متعال در سوره احزاب آیه 33 می فرماید آن حضرت را به نام نخوانید، بلکه رسول الله بگویید، آن وقت ایشان را «آن مرد» خطاب قرار می دهند و تهمت هذیان گویی به ایشان زده می شود.

جالب اینجاست که علمایی از قبیل قاضی شافعی در کتاب شفا و کرمانی در شرح صحیح بخاری و نوری در شرح صحیح مسلم نوشته اند که گوینده این کلام هرکه بوده اصلا ایمان به رسول الله نداشته و از معرفت کامل به مقام و مرتبه آن حضرت عاجز بوده است.

عده ای معتقدند که خلیفه ی دوم از ترس اینکه اختلاف و فتنه ای ایجاد شود، از روی خیرخواهی و به نفع پیامبر(ص) مانع وصیت شده است. در جواب این افراد باید گفت که این حرف عذر بدتر از گناه است. از این حرف معلوم می شود که پیامبر اکرم(ص) با مقام عصمت و اتصال به عالم غیب، در مقام ارشاد و هدایت امت توجهی به صلاح و فساد نداشته و خلیفه ی دوم ایشان را مدد رسانده است!

عده ای دیگر نیز معتقدند کلام «حسبنا کتاب الله» (کتاب خدا ما را کفایت می کند) نشان از خیرخواهی خلیفه دوم است. اما این عده اگر معرفت کامل به قرآن داشتند، می دانستند که قرآن به تنهائی کفایت امور نمی کند. چرا که کلیات احکام در آن بیان شده است اما جزئیاتش نیاز به یک مفسر دارد که این امر توسط یک انسان عادی بدون فیض الهی امکان پذیر نیست.

همچنین این قرآن است که می فرماید: «اگر به رسول و صاحبان حکم (پیشوایان اسلام بعد از رسول) رجوع می کردند همانا تدبیر کار از آنانکه اهل بصیرت اند می دانستند و آن واقعه صلاح اندیشی می کردند» (نساء/83)

مگر در حدیث متواتر که مورد تایید همه ی فرق اسلامی است (و در سوالات دیگر به آن پرداخته شده است) پیامبر اسلام(ص) نفرمودند هم به کتاب خدا تمسک جویید و هم به اهل بیت من؟ پس چرا خلیفه دوم در حضور خود پیامبر(ص) خلاف این حدیث را گفته و گفت: «کتاب خدا مارا کفایت می کند»؟

چنانچه قطب الدین شافعی شیرازی از علمای سنی در کشف الغیوب می گوید: «این امر مسلم است که راه را بی راهنما نتوان پیمودن و تعجب می نمائیم از کلام خلیفه عمر رضی الله عنه که گفته چون قرآن در میان ما هست به راهنما احتیاجی نیست این کلام مانند کلام آن کس ماند که گوید چون کتب طب در دست هست احتیاجی به طبیب نمی باشد بدیهی است که این حرف غیر قابل قبول و خطای محض است چه آنکه هر کس از کتب طبیه نتواند سر در آورد قطعا باید رجوع نماید به طبیبی که عالم به آن علم است.

حال ما این سوال را مطرح می کنیم: چرا در زمان فوت ابوکر، خلیفه ی دوم مانع وصیت ایشان نشد و چرا در آنجا نگفت «حسبنا کتاب الله»؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۵ساعت 14:47  توسط محمد ضیغم تبار  |