بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


سوره 72: الجن

قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَبًا ﴿1﴾


بگو به من وحى شده است كه تنى چند از جنيان گوش فرا داشتند

و گفتند راستى ما قرآنى شگفت‏آور شنيديم (1)

شان نزول آیه در تفسير آيات 29 تا 32 سوره احقاف شان نزولهايى

آمده بود كه با مطالب سوره مورد بحث (سوره جن) كاملا هماهنگ است،

و نشان مى‏دهد كه هر دو مربوط به يك حادثه است، شان نزولها بطور

فشرده چنين است:

1- پيامبر (صلي الله عليه و آله) از مكه به سوى بازار" عكاظ" در" طائف" آمد،

تا مردم را در آن مركز اجتماع بزرگ به سوى اسلام دعوت كند، اما كسى به

دعوت او پاسخ مثبت نگفت، در باز گشت به محلى رسيد كه آن را وادى" جن"

مى‏گفتند شب را در آنجا ماند و تلاوت آيات قرآن مى‏فرمود، گروهى از جن

شنيدند و ايمان آوردند، و براى تبليغ به سوى قوم خود بازگشتند.

2- "ابن عباس" مى‏گويد" پيامبر" (صلي الله عليه و آله) مشغول نماز صبح

بود، و در آن تلاوت قرآن مى‏كرد، گروهى از جن در صدد تحقيق از علت

قطع اخبار آسمانها از خود بودند صداى تلاوت قرآن محمد (صلي الله عليه و آله)

را شنيدند و گفتند: علت قطع اخبار آسمان از ما همين است، به سوى قوم خود

باز گشتند و آنها را به سوى اسلام دعوت كردند. 3- بعد از وفات" ابو طالب" كار

بر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) سخت شده، به سوى" طائف" عزيمت

فرمود: تا يارانى پيدا كند، اشراف" طائف" شديدا او را تكذيب كردند، و آن قدر

از پشت سر سنگ به پيامبر (صلي الله عليه و آله) زدند كه خون از پاهاى

مباركش جارى شد، خسته و ناراحت به كنار باغى آمد، و سرانجام غلام

صاحبان آن باغ، كه نامش" عداس" بود، به حضرت ايمان آورد، پيامبر

(صلي الله عليه و آله) به سوى مكه باز مى‏گشت، شبانه به نزديكى نخلى

رسيد، مشغول نماز شد و در اينجا بود كه گروهى از" جن" از اهل" نصيبين

" يا" يمن" از آنجا مى‏گذشتند صداى تلاوت قرآن حضرت را در نماز صبح شنيدند

و ايمان آوردند. 4- نظير همين شان نزولها را جمعى از مفسران در آغاز سوره جن

نيز آورده‏اند ولى شان نزول ديگرى در اينجا آمده كه با آنها متفاوت است و آن اينكه

از" عبد اللَّه بن مسعود" پرسيدند: آيا كسى از شما ياران پيامبر (صلي الله عليه و آله)

در حوادث شب جن خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) بود. گفت: احدى از ما نبود،

ما شبى در مكه پيامبر (صلي الله عليه و آله) را نيافتيم، و هر چه جستجو كرديم اثرى از

او نديديم، از اين ترسيديم كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) را كشته باشند، به

جستجوى حضرت در دره‏هاى مكه رفتيم، ناگهان ديديم از سوى كوه "حرا" مى‏آيد،

عرض كرديم كجا بودى اى رسول خدا؟ ما سخت نگران شديم و ديشب بدترين شب

زندگى ما بود. فرمود: دعوت كننده جن به سراغ من آمد، و من رفتم قرآن براى آنها

بخوانم.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:44  توسط محمد ضیغم تبار  |