|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سوره 46: الأحقاف وَإِذْ صَرَفْنَا إِلَيْكَ نَفَرًا مِّنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلَى
قَوْمِهِم مُّنذِرِينَ و چون تنى چند از جن را به سوى تو روانه كرديم كه قرآن را بشنوند پس چون بر آن حاضر شدند [به يكديگر] گفتند گوش فرا دهيد و چون به انجام رسيد هشداردهنده به
سوى قوم خود بازگشتند - رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از مكه به سوى بازار عكاظ در طائف آمد و" زيد بن حارثه" با او بود، به اين منظور كه مردم را به سوى اسلام دعوت كند، اما احدى به دعوت او پاسخ نگفت، ناچار به سوى مكه بازگشت تا به محلى رسيد كه آنجا را وادى جن مىناميدند و در دل شب به تلاوت قرآن پرداخت. جمعى از طائفه جن از آنجا مىگذشتند، هنگامى كه قرائت قرآن پيامبر (صلي الله عليه و آله) را شنيدند و گوش فرا دادند و به يكديگر گفتند: ساكت باشيد، هنگامى كه تلاوت حضرت پايان يافت آنها ايمان آوردند و به عنوان مبلغانى به سوى قوم خود آمدند و آنان را به سوى اسلام دعوت كردند. گروهى از آنها ايمان آوردند و با هم به محضر پيامبر (صلي الله عليه و آله) رسيدند، و پيامبر (صلي الله عليه و آله) تعليمات اسلام را به آنها ياد داد، اينجا بود كه آيات فوق و آيات سوره جن نازل گرديد. 2- شان نزولى از ابن عباس نقل شده که با شان نزول سابق شباهت دارد، با اين تفاوت كه" پيامبر (صلي الله عليه و آله) مشغول نماز صبح بود، و در آن تلاوت قرآن مىكرد، گروهى از جن كه در حال تحقيق و جستجو بودند، و قطع اخبار آسمان آنان را به وحشت افكنده بود، صداى تلاوت قرآن پيامبر (صلي الله عليه و آله) را شنيدند و گفتند: علت قطع اخبار آسمان از ما همين است، اينجا بود كه سوى قوم خود بازگشتند و آنها را به اسلام دعوت كردند. 3- بعد از وفات ابوطالب كار بر پيامبر (صلي الله عليه و آله) سخت شد و به سوى طائف رفت تا شايد يارانى پيدا كند. اشراف طائف شديدا او را تكذيب کردند و آن قدر از پشت سر به پيامبر سنگ زدند كه خون از پاهاى مباركش جارى شد. آن حضرت خسته و ناراحت به كنار باغى آمد و در سايه درخت نخلى نشست، در حالى كه خون از پاهاى مباركش مىريخت. باغ متعلق به" عتبة بن ربيعه" و" شيبة بن ربيعة" دو نفر از ثروتمندان قريش بود، پيامبر از مشاهده آنها ناراحت شد، چون دشمنى آنها را از قبل مىدانست. آن دو غلامشان" عداس" را كه مردى مسيحى بود با طبقى از انگور خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرستادند. پيغمبر به" عداس" فرمود: از كجايى؟ گفت: از نينوا! فرمود: از شهر بنده صالح خدا" يونس"؟" عداس" گفت: شما از كجا يونس را مىشناسيد؟ فرمود: من رسول خدايم، خداوند به من خبر داده است. "عداس" به حقانيت پيامبر (صلي الله عليه و آله) پى برد، راى خدا سجده كرد و پاى پيامبر (صلي الله عليه و آله) را بوسه داد. هنگامى كه برگشت "عتبه" و "شيبه" او را سرزنش كردند كه چرا اين كار را كردى؟! گفت: اين مرد صالحى است كه مرا از اسرار ناشناخته مردم اين سامان در مورد پيامبرمان "يونس" خبر داد، آنها خنديدند و گفتند: مبادا تو را از آئين نصرانيت فريب دهد كه او مرد فريبكارى است! پيامبر (صلي الله عليه و آله) به سوى مكه بازگشت (در حالى كه محصول اين سفر تنها يك مرد مؤمن بود) تا به نزديكى نخلى در دل شب رسيد و مشغول نماز شد. گروهى از جن از اهل "نصيبين" يا "يمن" از آنجا مىگذشتند، صداى تلاوت قرآن او را در نماز صبح شنيدند و گوش فرا دادند و ايمان آوردند.
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:6  توسط محمد ضیغم تبار
|
|