|
برادران يوسف وقتي می خواستند يوسف رو توی چاه بندازن
يوسف لـبـخـنـدی زد! یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجا که
جای خنده نیست!
يوسف گفت: روزی در این فکر بودم که چطور کسی میتونه
به من اظهار دشمنی بکنه
با وجود این که برادران نیرومندی چون شما دارم...
اما حالا می بینم که خدا همین برادران رو بر من مسلط کرد
تا بدونم غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!
و این چاه نشینی ِ امروز من تاوان ِ
تکیه کردن به غیرخداست!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:58  توسط محمد ضیغم تبار
|
|