بسم الله الرحمن الرحیم

چند شب دزدی به مسجدی آمدند و وسائل را جمع کردند

 که ببرند، خادم مسجد را کنار دیوار نگه‌داشته بودند و گفته بودند،

 اگر سر و صدا نکنی با تو کاری نداریم والا تو را می‌کشیم، خادم

به آن‌ها گفت: لااقل مرا در این اتاق کنار محراب زندانی کنید و این

قفل را به در بزنید که مردم نگویند من با شما هم دست بودم، دزدها هم همین کار را کردند.


وقتی خادم را داخل اتاق کردند و در قفل کردند، خادم بلندگوی مسجد را که در همان اتاق بود

 روشن کرد و گفت: آی مردم! بیایید، دزد آمده، دزدها خواستند در اتاق را باز کنند و خادم

را گوشمالی بدهند، نتوانستند، زیرا کلید اتاق نزد خادم بود و بر اثر تعلل آن‌ها، مردم

داخل مسجد ریختند و دزدها را گرفتند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:4  توسط محمد ضیغم تبار  |